باشد .
المُرَخَّمَة - [ رخم ] : مؤنث ( المُرَخَّم ) است ؛ « الدار المُرَخَّمَة » : خانه اى كه با سنگ مرمر فرش شده باشد .
مَرَدَ - - مَرْداً الغصنَ : پوست شاخهء درخت را كند ، شاخه را كند ، - الشيءَ : چيزى را نرم نمود و جلا داد ، - الشيءَ فى الماءِ :
چيزى را در آب گردانيد تا محو شد ، - الدابَّةَ : ستور را بشدت راند ، - فلاناً :
آبروى او را برد ، - الملَّاحُ السفينةَ : كشتيبان با چوب ( پارو ) كشتى را به راه انداخت ، - مُرُوداً : نا فرمانى و گردنكشى كرد ، از حدود خود تجاوز كرد ، - على النفاق و نحوِه :
حالت نفاق و مانند آن به خود گرفت .
مَرِدَ - - مَرَداً و مُرُودَةً الغلامُ : نوجوان تا مدتى چهرهء او بى مو بود و سپس ريش در آورد ، - الرجُلُ : همواره غذاى شير و خرما خورد .
مَرُدَ - - مَرَادَةً و مُرُودَةً : نافرمانى و گردنكشى كرد ، از حد خود تجاوز كرد .
مَرَّدَ - - تَمْرِيداً و تَمْرَاداً [ مرد ] الغصنَ : شاخهء درخت را از برگ تهى كرد ، - البناءَ :
ساختمان را ساخت و آراسته كرد ، ساختمان را بلند ساخت ، ، - للحَمَام : براى پرنده لانه و آشيانه ساخت .
المُرِدّ - ج مَرَادّ [ ردّ ] : فا ، خشمناك ، مردى كه مسافرت يا مجرد بودن او طولانى شده است ، شترى كه بسيار آب آشامد .
المَرَدّ - [ ردّ ] : منسوب به . . . آنچه كه بدان قصد شود ؛ « مردُّه الى كذا » برگشتن او به . . .
؛ « لا مَرَدَّ له » : مقاومت نمىكند .
المِرَدّ - [ ردّ ] من الرجال : مرد پر حركت و كوشا .
المِرْدَى - ج مَرَادٍ [ ردي ] : صخره اى كه با آن سنگ را شكنند ، روپوش و ملافه .
المَرْدَاء - [ مرد ] : مؤنث ( الأَمْرَد ) است ، - ج مَرَادٍ : درخت بى برگ ، سر زمين باير و بى گياه ، شن زارى كه در آن گياهى نباشد .
المِرْدَاة - ج مَرَادٍ [ ردي ] : صخره اى كه با آن سنگ را بشكنند ، دايرهء جنگ بسان آسيا ، ملافه و پوشش .
المِرْدَام - [ ردم ] : آنچه كه در آن خير و يا سودى نباشد .
المَرَدَّة - [ ردّ ] : فائدة .
المُرَدَّد - [ ردّ ] : سرگردان و سرگشته .
المِرْدَع - [ ردع ] : آنكه از كارى نااميد برگردد ، تنبل ، كوتاه قامت ، آنكه اثرى از بوى خوش در او باشد .
المَرْدَقُوش - ( ن ) : نام گياهى است كه به فارسى آن را ( مرزنگوش ) خوانند كه خاصيت پزشكى دارد ، و به معناى زعفران نيز مىباشد .
المِرْدَن - [ ردن ] : دوك .
المَرْدُود - [ ردّ ] : مفع ، متضاد كلمهء ( المقبول ) است ؛ « رأيٌ مَرْدُود » : غير قابل قبول ، آنكه مسافرت يا دورهء مجرّد بودنش طولانى شده باشد ؛ « مَرْدُودُ او عائدُ آلةٍ ما » : در علم فيزيك به معناى نسبت نيروى حاصل از ابزارى به نيروى مستهلك آن است كه همواره كمتر از يك مىباشد .
المَرْدُودَة - [ ردّ ] : مؤنث ( المَرْدُود ) است ، تيغ سلمانى كه در ميان دستهء خود برگردانيده مىشود .
المَرْدُون - ( ردن ) : « خيطٌ مَرْدُون » : جاى گره زدن ريسمان .
المُرْدِيّ - ج مَرادِيّ [ ردي و مرد ] : چوب يا پارو كه با آن كشتيبان كشتى خود را راه مىبرد .
المُرْذَى - [ ردي ] : بچهء سر راهى ، بچه نامشروع .
المُرْذِل - [ رذل ] : كسى كه دوست و يا ستور او فرو مايه و پست باشد .
مَرَّرَ - - تَمْرِيراً [ مرّ ] الشيءَ : چيز را بر روى زمين گسترانيد ، آن چيز را تلخ كرد .
مَرَزَ - - مَرْزاً ه : با نوك انگشتان او را نيشگون نرم گرفت ، - الشيءَ : آن را بريد و قطع كرد .
المِرْزَاح - ج مَرازِيح [ رزح ] من الإبل : شتر بسيار لاغر كه توان حركت ندارد .
المُرَزَّأ - ج مُرَزَّؤُون [ رزأ ] : بخشنده و نيكوكار ، « الْمُرَزَّؤُون » : مردمى كه نيكوترين افراد آنها مرده باشند .
المَرْزِئَة - [ رزأ ] : پيشامد سخت و ناگوار .
المَرْزُبَان - ج مَرَازِبَة عند الفُرْس : پيشوا و رئيس نزد ايرانيان ( مرزبان ) - اين كلمه فارسى است -
المَرْزَبَة - عند الفُرْس : رياست و پيشوائى .
المُرْزَة - ( ح ) : نام پرنده اى شكارى كه موش و خرگوش را شكار مىكند . نام ديگر آن ( العُقَّيْب ) است .
المَرَزَّة - [ رزّ ] : شاليزار ، جاى پر برنج ، انبار برنج .
المَرْزَتَانِ - دو برآمدگى روى نرمهء هر دو گوش .
المِرْزَح - ج مَرَازِح [ رزح ] : چوب دو شاخه كه زير درخت انگور نهند و آن را از زمين بلند كنند .
المِرْزَحَة - ج مَرَازِح [ رزح ] : مرادف ( المِرْزَح ) است .
المُرَزَّز - [ رزّ ] من الطعام : غذائى كه با برنج تهيه شده باشد .
المُرْزِم - [ رزم ] : شير كه بر روى شكار خود قرار گرفته باشد .
المِرْزَم - [ رزم ] : آنچه كه چيزى را با آن بندند مانند ريسمان .
المِرْزَمَانِ - [ رزم ] ( فك ) : دو ستارهاند از ستارههاى باران .
المَرْزَنْجُوش - ( ن ) : مرادف ( المَردقوش ) و گياه مرزنگوش است . ( فارسى ) است .
المَرْزُوق - [ رزق ] : مفع ، خوش شانس .
مَرَسَ - - مَرْساً الدواءَ : دارو را به آب ريخت و با دست آن را ماليد تا ذوب شد ، - الصَّبِيُّ اصبَعَه : كودك انگشت خود را در دهان برد و آن را ليسيد و يا مكيد ، - يَدَه بالمنديل : دست خود را با دستمال پاك كرد ، - حَبْلُ البَكَرةِ :
ريسمان چرخ چاه از مجراى خود در آمده و بر يكى از دو طرف چرخ چاه افتاد .