المَثَاب - [ ثوب ] : محل اجتماع مردم .
المَثَابَة - [ ثوب ] : مرادف ( المَثَاب ) است ؛ « بِمَثَابَةِ كَذا » : همانند آن .
المُثَابِر - [ ثبر ] : مواظب و پابرجا .
المَثار - [ ثور ] : باعث و انگيزه ؛ « مَثَارُ النِّزاع » :
انگيزه و موضوع اختلاف .
المَثَافِيد - [ ثفد ] : آستر لباس .
المِثَال - ج أَمْثِلَة و مُثُل و مُثْل : شبه و مانند ، مقدار ، شيء ، قصاص ، رختخواب .
المَثَالَة - فضيلت و بزرگى ، حال خوب .
المِثَالِيّ - منكر حقيقت اشياء ( به واژهء العنادى مراجعه شود ) ، كسى كه هدفى را براى خود عنوان مىكند و از آن هدايت مىپذيرد ( ايده آلست ) ؛ « الشيءُ المِثالِيّ » :
چيزى كه به عنوان سمبل يا بهترين براى راهنمائى گرفته شود .
المِثَالِيَّة - يكى از مذاهب فلسفى است كه حقيقت ذات اشياء را منكر است و چيزى بجز تفكر و انديشيدن را قبول ندارد .
به ( العنادية مراجعه شود ) .
المَثَانَة - ج مَثَانَات : مثانه ( آبدان ) .
المَثَاني - [ ثني ] : آيات شريفهء قرآن ، نيروى چيزى .
المَثْؤُوب - [ ثأب ] : كسى كه خميازه يا دهن دره مىكند .
المُثْبَت - [ ثبت ] : مفع ، بسته شده ، بيمارى كه از رختخواب به علت سنگينى وزن بيرون نمىآيد .
المَثْبَنَة - ج مَثَابِن : كيسهء زن كه در آن آئينه و لوازم خود را قرار مىدهد .
مَثَدَ - - مَثْداً بين الحجارة : از پشت سنگچين مراقب دشمن بود .
المَثْرُودَة - [ ثرد ] : زمينهائى كه باران كم بر روى آن باريده است .
المُثْرِي - [ ثري ] : ثروتمند ، پولدار .
المُثَعْلِب - [ ثعلب ] من الأَماكن : جائى كه در آن روباه بسيار باشد .
المَثْعَلَة - [ ثعل ] : « أَرْضٌ مَثْعَلَةٌ » : سرزمينى كه در آن روباه بسيار است .
المَثْغَر - ج - مَثَاغِر [ ثغر ] : منفذ و دريچه ، موضع مشرف بر دشمن .
المِثْفد - [ ثفد ] : آستر لباس .
المِثْقال - ج مَثَاقِيل [ ثقل ] : مثقال ( واحد وزن ) ؛ « مِثْقالُ الشيء » : وزن چيزى با مثقال ؛ « مِثْقَالُ ذَرَّةٍ » : مقدار ناچيزى .
المِثْقَب - [ ثقب ] ( حى ) : مته .
المُثَقَّب - [ ثقب ] : سوراخ .
المُثَقَّف - [ ثقف ] : مرد با فرهنگ ، نيزه در عرف شاعران .
المُثْقَل - [ ثقل ] : مفع ، ؛ « المُثْقَلُ بِكَذا » : زير بار سنگين افتاده .
المُثْقِل - [ ثقل ] من النساء : زنيكه بار حاملگى او سنگين و موقع زايمان او نزديك شده است .
المِثْكَال - ج مَثَاكِيل [ ثكل ] : زنيكه فرزندان بسيارى از دست بدهد ؛ « نِسَاءُ الغُزَاةِ مثاكيل » : زنان رزمندگان كسان خود را از دست مىدهند .
المَثْكَلَة - [ ثكل ] : آنچه كه باعث از دست رفتن اولاد و دوستان بشود ؛ « رُمْحه لِلْوَالِداتِ مَثْكَلَةٌ » : نيزهء او براى مادران باعث از دست رفتن فرزندان آنهاست .
مَثَلَ - - مُثُولًا فلاناً : مانند او شد ، - فلاناً بفلانٍ : فلان را بفلانى تشبيه كرد ، - التّماثيل :
عكسها را كشيد ، - القمرُ : ماه نمايان شد ، پنهان شد ، - الرجُلُ : از جاى خود كنار رفت ، به زمين چسبيد ، - بين يدى فلانٍ : در برابر فلانى ايستاد ، - مَثْلًا و مُثْلَةً بالرجُلِ :
او را شكنجه و آزار داد ، - بالقتيل : پس از قتل كشته را ضربه زد يا اندام او را بريد .
مَثُلَ - - مَثَالَةً : بزرگوار شد ، در برابر ديگرى ايستاد .
مَثَّلَ - تَمْثِيلًا [ مثل ] الشيءَ لفلانٍ : براى او چيزى را با نوشتن و مانند آن تصوير نمود گوئيا به آن نگاه مىكند ، - المِثَال : مثال آورد ، - التماثيل : تصاوير كشيد ، - الحديثَ و بالحديث : حديث را بيان و افاده نمود ، - بفلانٍ : او را آزار نمود ، - بالقتيل : كشته را مضروب و مجروح نمود ، - تمثيلًا و تمثالًا الشيءَ بالشيءِ : چيزى را به چيز ديگرى تشبيه داد و مانند آن دانست ، - الروَايةَ : داستان را بر روى سن عرضه نمود ، - دوراً فى الرّواية :
خود را در لباس يكى از اعضاى داستان در آورد و رفتار و كردار او را نمايش داد ، - شَخْصاً فى حفلةٍ اوْ غيرها : بنمايندگى از ديگرى در جشن نمايش داد ، - بلادَه فى بلاد اخرى : نماينده كشور خود در ساير كشورها شد .
المِثْل - ج أَمْثَال : همسان و مشابه ، همانند .
اين كلمه در مذكر و مؤنث و مثنى و جمع يكسان به كار برده مىشود مانند ( هو و هى و هما و هن مِثلُه ) ؛ « بالمِثْل » مانند آن ؛ « عامَلَه او بادَلَه بالمثل » : با او مقابله يا معاملهء به مثل نمود .
المَثَل - ج أَمْثَال : حديث ، درس عبرت ، گفتار داير ميان مردم . در الفاظ امثال تغييرى داده نمىشود و مذكر و مؤنث و مفرد و تثنيه و جمع آن يكسان است و همواره به مورد مثل استناد مىكنند يعنى اصل آن ؛ « المَثَلُ السائِر » مثل داير ميان مردم ، صفت ، حجت ، شبيه و نظير ( لغةٌ فى المِثْل ) ؛ « مَثَلُه كَمَثَل . . . » مثل او مانند . . . ؛ « الْمَثَلُ الأَعلى » بالاترين عنوان كامل بودن .
المُثْلَى - مؤنث ( الأَمثل ) است ؛ « الطَّرِيقَةُ الْمُثْلى » راه راست و حقيقت .
المِثْلَب - [ ثلب ] : بد گو و بد زبان ، دو بهم زن و غيبت كن .
المَثْلَبة - ج مَثَالِب [ ثلب ] : عيب ؛ « ما عُرِفَتْ فيه مَثْلبَةٌ » در او عيب و بدى ديده نشد ، دشنام ؛ « مثالبُ الأمر » : معايب و بديهاى آن .
المُثْلَة - كيفر و شكنجه و آزار ، آفت .
المَثُلَة - ج مَثلَات : مصيبتها و حوادث تلخ قرنهاى گذشته كه مورد عبرت قرار مىگيرد ، كيفر و شكنجه .
مَثْلَثَ - [ ثلث ] : سه تا سه تا ، اين كلمه . غير منصرف است و مذكر و مؤنث آن يكسان است ؛ « اتوا مَثْلَثَ » : سه نفر سه نفر آمدند .