تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 744

مساهمون:

ص٧٤٤
ملامت و نكوهش ؛ « اسْتَحَقَّ اللَّائِمَة » : شايستهء نكوهش شد .
لابَ - - لَوْباً وَلُوَاباً و لَوَبَاناً [ لوب ] الرجُلُ أو البعيرُ : آن مرد يا شتر تشنه شد ، در اطراف آب گشت بى آنكه به آب دست يابد .
اللَّابَة - ج لَابَاتٌ و لَابٌ [ لوب ] : زمين بى ريگ يا بى شِن و صاف .
اللَّابِث - بالمكان : آنكه در جائى مقيم باشد .
لابَخَ - لِبَاخاً و مُلَابَخَةً [ لبخ ] ه : با او كتك كارى و زد و خورد كرد .
اللَّابِد - ج لُبَّد : فا ، - ح : شير .
لابَسَ - مُلَابَسَةً [ لبس ] ه : با او معاشرت و آميزش كرد و درون او را شناخت ، - الأَمْرَ : به آن كار پرداخت و ادامه داد .
اللَّابن - فا ، دارنده و فروشندهء شير ، پر شير .
اللَّابِنَة - ج لابِنات و لَوابن : مؤنث ( اللَّابِن ) است .
اللَّابِنُون - آنان كه شير بسيار دارند ؛ « الْبَنَ الْقَوْمُ فَهُم لَابِنُون » : شير آنها بسيار شد و آنها شير فروشانند .
لاتَ - [ لوت ] : از حروف مشبهه به ليس كه يكى از دو معمول آن همواره حذف مىشود ، و محذوف نيز مرفوع است مانند « وَلَاتَ حينَ مَنَاصٍ » كه در تقدير چنين است « وَلاتَ الْحِينُ حِينَ مَنَاصٍ » .
لاتَ - - لَيْتاً [ ليت ] ه عن كذا : او را از فلان چيز باز داشت و روى گردان كرد ، - زَيْداً حَقَّه : حق زيد را كم داد .
اللَّات - [ لتّ و لوت ] : نام يكى از بتهاى عرب در جاهليت است .
اللَّات - [ لتّ ] : فا ، مُرادف ( اللَّاتُ ) است .
اللَّاتِينِيّ - ج لاتِينِيّون و لاتِين : منسوب به « لاتِينوم » است كه يكى از استانهاى ايتالياست ، « شَعْبٌ لاتينيُّ » : مردم لاتين .
اللَّاتِينِيَّة - مؤنّث ( اللَّاتينيّ ) است ؛ « لُغَةٌ لاتِينِيَّة » : زبان لاتينى .
لاثَ - - لَوْثاً [ لوث ] العمامةَ على رأسِه : عمامه را بر سر خود پيچيد ، - الضّبابُ بِالجَبَل : مِه كوه را پوشانيد ، - دارَه : خانه نشين شد ، - بِفُلانٍ : به او پناه برد ، - به النَّاسُ : مردم دور او جمع شدند ، - فُلانٌ : فلانى به دور خود چرخيد ، - الشَّىءَ : آن چيز را در دهان خود جويد ، - ثوبَه بِالطَّين : بر جامه خود گل ماليد ، - فى الأمر : در آن كار درنگ كرد ، - عَنِ الحاجَةِ : بر آوردن نياز را به تأخير انداخت . لاثَمَ : مُلَاثَمةً [ لثم ] ه : او را بوسيد .
اللَّاثِم - ج لُثْمٍ : فا .
لاجَّ - مُلاجَةٌ و لِجَاجاً [ لجّ ] خصمَه : با دشمن خود سرسختى نشان داد .
اللَّاجّ - [ لجّ ] : آنكه بسيار لجباز و سرسخت باشد .
اللَّاجِئ - ج لاجِئُون [ لجأ ] : آنكه از كشور خود به علل سياسى و غيره مىگريزد و به كشور ديگرى پناهنده مىشود ، - پناهندهء سياسى يا اجتماعى .
لاحَ - - لَوْحاً [ لوح ] الشيءُ : آن چيز آشكار و نمايان شد ؛ « يَلُوحُ لِي أَنّ » ؛ « على مَا يَلُوحُ » : ظاهر امر چنين است ، - الْبَرْقُ : برق درخشيد ، - النَّجمُ : ستاره نمايان شد ، - إليه : به او نگاه كرد ، - الشّىءَ : آن چيز را ديد ، - العطشُ او السَّفَرُ فُلاناً : تشنگى يا مسافرت او را دگرگون كرد ، - لَوْحاً و لُوحاً و لُوَاحاً و لُؤوحاً و لَوَحَاناً الرَّجُلُ : آن مرد تشنه شد .
لاحَى - لِحَاءً و مُلَاحَاةً [ لحي ] الرجُلَ : با او ستيز كرد ، او را راند و از كارش جلوگيرى كرد ، او را ملامت و سرزنش كرد .
اللَّاحّ - [ لحّ ] : فا ؛ « مكانٌ لاحٌّ » : جاى تنگ و باريك .
اللَّاحِب - راه روشن و آشكار .
لاحَدَ - مُلَاحَدَةً [ لحد ] صاحِبَه : هر يك از آن دو دوست بر روى هم خم شدند .
اللَّاحِدِ - فا ، گور كن ، لحد ساز ؛ « قَبْرٌ لاحِدٌ » : قبرى كه داراى لحد است .
اللَّاحِسَة - من السنين : سالهاى سخت ؛ « لاحِسَةُ السُّكَّرِ » ( ح ) : گونه اى موريانه كه شِكر را مىليسد يا كاغذ و كتابها را مىجود .
لاحَظَ - لِحَاظاً و مُلَاحَظَةً [ لحظ ] ه : او را مراقبت كرد و زير نظر گرفت ، هر يك مراقب ديگرى شدند ، - عَلَيْه شيئاً : بر او از چيزى ايراد گرفت ؛ « مِمَّا يُلاحَظُ أَنَّ » : آنچه كه به نظر مىرسد آنست كه . . .
اللَّاحِظ - فا .
اللَّاحِظَة - ج لَوَاحِظ : مؤنّث ( اللَّاحِظ ) است ، چشم .
لاحَفَ - مُلَاحَفَةً [ لحف ] ه : با وى همراهى كرد ، به او كمك و يارى كرد .
لاحَقَ - مُلَاحَقَةً و لِحَاقاً [ لحق ] ه : به دنبال وى رفت و او را پيگيرى كرد .
اللَّاحِق - فا ، ميوه ى بار دوّم درخت ، ميوه اى كه پس از ميوهء اوّل بدست آيد .
اللَّاحِقَة - ج لَوَاحِق : مؤنث ( اللَّاحِق ) است ، ميوه اى كه پس از ميوهء اوّل بدست آيد .
لاحَم - مُلاحَمةً و لِحَاماً [ لحم ] الحبلَ : ريسمان را سخت بافت ، - الشَّىءَ بالشَّىءِ : آن دو چيز را به هم چسبانيد يا لحيم كرد ، - بين الشَّيئَين : چيزى را بر روى چيزى ديگر چسبانيد .
اللَّاحِم - خوراننده ى گوشت ، دارندهء گوشت ؛ « بازٌ لاحِمٌ » : باز گوشت خوار .
لاحَنَ - مُلاحَنَةً [ لحن ] القومَ : سخن خود را به مردم فهمانيد .
اللَّاحِن - فا ، آنكه عاقبت گفتار را مىداند ، آنكه به شخصى چيزى گويد و از ديگران پنهان كند ، آنكه در اعراب و گويش كلمات عربى خطا مىكند .
اللَّاحُوس - آزمند ، بد فال .
اللَّاحِي - [ لحي ] : فا .
اللَّاخّ - [ لخّ ] : « وادٍ لاخٌ » : درّهء پر پيچ و خم و پر از درخت .
لادَّ - لِدَاداً و مُلَادَّةً [ لدّ ] الرجُلَ : با او دشمنى و سرسختى كرد ، با وى ستيزه كرد و بر او چيره شد ، - عَنْه : از او دفاع و پشتيبانى كرد .
اللَّادّ - ج أَلِدَّة [ لدّ ] : دشمن سرسخت .
اللَّادِغ - ج لُدَّغ : فا .