تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 710

مساهمون:

ص٧١٠
[ قنو ] : خوشهء خرما كه به آن ( العِذْق ) نيز گويند .
القِنْو - ج أَقْنَاء و قُنْيَان و قِنْيَان و قُنْوان و قِنْوان [ قنو ] : مُرادف ( القُنْو ) است .
القَنُوت - « امرأَةٌ قَنُوتٌ » : زن كه از شوهر خود فرمانبردار باشد .
القُنْوَة - [ قنو ] : آنچه كه بدست آيد و كسب شود .
القِنْوَة - [ قنو ] : مُرادف ( القُنْوَة ) است .
القَنُوط - نوميد ، نااميد .
القُنُوع - مص ، رضايت انسان به آنچه كه قسمت او شده است ، طمع ، درخواست خوارى و فروتنى ، خميدگى .
القَنُوع - ج قُنُع : مُرادف ( القَنِع ) است .
قَنِيَ - - قَنَا [ قنو ] الأَنفُ : وسط استخوان بينى او بر آمده شد و سوراخهاى آن تنگ گرديد .
القُنيْبِلَة - [ قنبل ] : برگ درخت صنوبر كه از آن آتش بر افروزند . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
القُنْيَة - ج قِنىً [ قني ] : آنچه كه بدست آمده و كسب شده است .
القِنْيَة - ج قِنىً [ قني ] : مُرادف ( القُنَية ) است .
القَنِيع - ج قُنَعَاء : مُراف ( القَنُوع ) است .
القَنِيص - شكارگر ، شكارچى .
القَنِيصَة - مؤنّث ( القَنِيص ) است .
القِنَّيْنَة - ج قَنَانِيّ و قَنَانٍ [ قنّ ] : شيشه اى كه در آن نوشابه ريزند .
القَهَّار - صيغهء مبالغه و از نامهاى خداوند متعال است .
قَهَرَ - - قَهْراً ه : بر او چيره شد .
القَهْرَمَان - ج قَهَارِمَة : وكيل مخارج و يا متصدى امور دريافت و پرداخت - فارسى است .
القَهْرَمَة - كار و حرفهء آنكه عهده دار امور مربوط به ديگرى باشد - اين كلمه فارسى است .
قَهْقَرَ - قَهْقَرَةً [ قهقر ] : به عقب برگشت ، عقب نشينى كرد .
القَهْقَرَى - برگشتن به عقب ؛ ( رَجَعَ الْقَهْقَرَى ) : به عقب برگشت .
قَهْقَه - قَهْقَهَةً [ قهقه ] : بسيار خنديد و قهقهه زد .
القُهْقُور - [ قهقر ] : سنگهاى بر روى هم چيده بوسيلهء كودكان يا شبگرد به شكل مخروط نام ديگر آن ( القَعْقُور ) است .
القَهْوَة - [ قهو ] : قهوه ، مى ، شير خالص ، بوى دهان ، ج - قَهَوَات : كه به معناى قهوه خانه نيز مىباشد .
قَهِىَ - - قَهىً [ قهي ] عن الطعام : اشتهاى او به غذا كم شد ، - عَنِ الشَّراب : نوشيدن شراب را ترك كرد .
قَوَّى - تَقْوِيَةً [ قوي ] الرجُلَ أو الشيءَ : آن مرد يا چيزى را نيرومند ساخت .
القَوَابِل - [ قبل ] : « قَوابِلُ الأَمر » : آغاز و ابتداى كار .
القُوَات - [ قوت ] : مُرادف ( القُوت ) است .
القَوَّاد - [ قود ] : صيغه مبالغه - بر وزن فَعّال است .
القَوَارِب - [ قرب ] : شترانى كه در شب به راه افتند تا روز بعد به آب برسند .
القُوَارَة - [ قور ] : يك قواره پارچه براى جامه ، آنچه كه از اطراف چيزى بريده شود ، سر قيچى يا بريده‌هاى پارچه .
القَوَارِش - [ قرش ] : « رماحٌ قَوَارِش » : نيزه‌ها كه در جنگ با هم برخورد كنند .
القَوَّاس - ج قَوَّاسَة [ قوس ] : سازندهء كمان ، دارندهء كمان ، تير انداز ، آنكه با مواد انفجارى شكار كند ، خدمتگزار ، پيشوايان مذهبى مسيحى در كليسا كه جامه‌هاى ويژه بر تن دارند .
القَوَاطِع - پرندگان مُهاجر كه از سرزمين سردسيرى به گرمسيرى روند ، اينكلمه متضاد ( اوَابد ) است به معناى پرندگانى كه بر مىگردند .
القَوَاف - [ قوف ] : آنكه نشانه‌ها را پىگيرى كند تا بشناسد ، رَدياب .
القَوَّاف - [ قوف ] : مُرادف ( القَوَاف ) است .
القَوَّال - ج قُوُل و قُول [ قول ] : خوش سخن و خوشبيان ، بسيارگو ، - ج قَوَّالُون : خوانندهء آواز ، و در اصطلاح مُطرِبان : كسى كه اشعار را بالبداهه بگويد .
القَوَّالَة - ج قُوُل و قُول [ قول ] : خوشگو ، بسيارگو .
القُوَام - [ فوم ] : گونه اى بيمارى كه در پاى دام پديد آيد .
القَوَام - [ قوم ] : عدالت ، آنچه از غذا كه براى انسان كافى باشد ؛ « قَوَامُ الإنسان » : قامت و بلندى انسان .
القِوَام - [ قوم ] : غذائى كه براى انسان كافى باشد ؛ « قِوَامُ الأَمرِ » : نظام و اساسنامهء كارى ؛ « هُوَ قِوامُ اهْلِه » : او به امور خانوادهء خود مىرسد .
القَوَّام - ج قَوَّامُون [ قوم ] : خوش قامت ، نيرومندى كه زمام امور را بتواند بدست بگيرد ، فرمانروا .
القُوت - ج أَقْوَات [ قوت ] : خورد و خوراك انسان .
القُوَّة - ج قُوَّات و قُوىً و قِوىً [ قوي ] : نيرو ، توانائى ؛ « قُوَّة عَدَدٍ ما » : ( ع ح ) : عبارت است از حاصل ضرب عددى در خود براى چند بار و اگر ضريب 2 يا 3 يا 4 ، . . . باشد و آن را توان 2 ، 3 ، 4 ، . . . گويند مثلا توان 7 در 2 عبارت است از 7 7 49 و چنين نوشته مىشود 7 2 ، توان 5 در سه عبارت است از 5 5 5 125 و چنين نوشته مىشود 5 3 ؛ « بالْقُوَّة » : قهرى اجبارى ، - ج قُوىً : نيرو ؛ « القُوّات المُسَلَّحه » : نيروهاى مسلَّح ، واحدهاى ارتش ؛ « القُوّات البرَّيَّة » : نيروى زمينى ؛ « القُوّات البحرية » : نيروى دريائى ؛ « القُوّات الجويه » : نيروى هوائى .
قَوِدَ - يَقْوَدُ قَوَداً [ قود ] الفرسُ و غيرُه : كمر اسب كشيده و گردن آن دراز شد .
قَوَّدَ - تَقْوِيداً و تَقْوَداً [ قود ] الدابّة : افسار ستور را در دست گرفت و پيشاپيش آن به راه افتاد .
القَوْد - [ قود ] : مص ، گروه اسبان يدك كه آنها را با خود برند ولى بر آنها سوار نشوند .
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 710 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار