تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 688

مساهمون:

ص٦٨٨
مىشوند ؛ « يَوْمٌ قَرِّ » : روزى سرد ؛ « لَيلةٌ قَرٌّ » شبى سرد .
قَرَا - - قَرْواً [ قرو ] الأَمرَ : موضوع را دنبال كرد .
القَرَا - ج أَقْراء و قِرْوانٌ ( ع ا ) : كمر ، - ( ن ) : كدوى خوراكى .
قَرَى - - قِرىً و قَرَاءً [ قري ] الضيفَ : از ميهمان پذيرائى كرد ، - قَرىً و قَرياً البِلادَ : در شهرها گشت و بر سياحت پرداخت .
القِرَى - آنچه كه با آن از ميهمان پذيرائى كنند ، آبى كه در حوض و يا استخر جمع مىشود .
القُرَّاء - ج قُرَّاؤُون و قَرَارِئ [ قرأ ] : مرد زاهد و عابد و پارساى .
القَرَّاء - ج قَرَّاؤُون [ قرأ ] : خوشخوان ، خوش قرائت .
القِرَاءَة - [ قرأ ] : مص ، - ج قِراءَات : كيفيت و چگونگى خواندن .
القُرَاب - نزديك ، قريب .
القَرَاب - بر خلافِ دورى ، نزديكى .
القِرَاب - ج قُرُب و أَقْرِبَة : غَلاف شمشير .
القُرَابَة - نزديك ؛ « قُرَابَةَ ثَلاثَةِ اعْوَامِ » : نزديك به سه سال تقريبا .
القَرَابَة - خويشاوندى نزديك .
القِرَابَة - راه پيمودن شب براى روز بعد كه به آب برسند .
القَرَاح - ج أَقْرِحَة : آب پاك و خالص ، زمين بى آب و درخت .
القُرَاحِيَّتانِ - دو طرف پهلو .
القُرَاد - ج قِرْدَان ( ح ) : حشره ايست مانند شپش كه بر شتران چسبد اين حشره مانند شپش در انسان است .
القَرَّاد - ميمون باز ، دارندهء ميمون .
القُرَادَة - ( ح ) : واحد ( القُرَاد ) است .
القَرَار - [ قرّ ] : قرار يا حكم كه دربارهء امرى صادر شود ، زمين استوار و هموار ، جائى كه در آن مسكن گزينند ؛ « اهْلُ القَرَارِ » : اهل شهر كه در خانه‌هاى خود زندگى مىكنند بر خلاف ايلها و چادر نشينان كه همواره از جائى به جائى منتقل مىشوند ؛ « دَارُ القَرار » : زندگى واپسين ، آخرت .
القُرَارَة - [ قرّ ] : مُرادف [ الْقَررَة ] است .
القَرَارَة - [ قرّ ] : مُرادف ( الْقَررَة ) است ، زمين استوار و هموار ، زمين مسكونى ، گودالى كه در آن آب باران جمع مىشود ، آنچه كه كوتاه باشد .
القِرارَة - [ قرّ ] : مُرادف ( الْقَرَرة ) است .
القَرَارِيّ - [ قرّ ] : شهرى ، خياط ، قصاب .
القَرَارِيط - هستهء تمر هندى .
القَرَاسِيَا - ( ن ) : مُرادف ( القَرَاصِيا ) است .
القُرَّاص - ( ن ) : نام گياهى از نوع قُرّاصِيَّات است كه آن را ( قُرَّيْص ) نيز نامند . اين گياه در اطراف خانه‌ها و باغچه‌ها مىرويد و خارى دارد به گونهء موهاى باريك كه پس از پختن آن را مىخورند ، - ( ن ) : بابونه ؛ « لَجامٌ قُرّاصٌ » : لگامى كه ستور را آزار دهد ؛ ( احمرُ قُرّاصٌ « : چيز بسيار سُرخ .
القُرَّاصَة - ( ن ) : واحد ( القُرَّاص ) است .
القَرَاصِيا - او القَرَاسِيَا ( ن ) : درخت ميوه ايست از رستهء ورديات كه در لبنان و خاورميانه كشت مىشود . ميوهء آن ريز و گرد است و رنگ سياهى دارد . اين كلمه يونانى است .
القُرَاضَة - آنچه از بريدن پارچه يا طلا بر زمين افتد ؛ « قُراضَةُ الْمالِ » : چيزهاى بى ارزش ، قُراضه .
القَرَّاضَة - غيبت كنندهء مردم ، - ( ح ) : حشره اى است كه پشم را خُرد خُرد مىجود و مىخورد و در زبان فارسى به آن ( بيد ) گويند .
القِرَاط - چراغ ، شعلهء چراغ .
القُرَاطَة - آنچه كه از نوك فتيلهء چراغ سوخته يا ريخته مىشود .
القَرَّاظ - فروشندهء برگ درخت صمغ عربى ( اقاقيا ) .
القَرَّاع - صيغهء مبالغه است ، سپر ، چيز بسيار سخت .
القَرَّاعَة - مؤنّث ( القَرّاع ) است .
القَرَاغُول - قراول و نگهبان ، نام عربى آن ( الخَفِير ) است - اين واژه تركى است - .
القَرَاقِيش - نوعى غذا كه از خمير و روغن و شكر با عسل به شكل باقلوا و مانند آن تهيه مىشود ؛ پيراشكى يا دست پيچ كه از خمير و ساير مواد غذائى تهيه مىشود ؛ استخوانهاى نرم كه صدا مىكنند . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
القِرَان - مص ، ازدواج ، - ج قُرُن : ريسمانى كه با آن اسير را مىبندند ، - ريسمانى كه با آن شتر را مىكشانند ، - طنابى از ريشهء گياهى است كه به گردن گاو شخم زن و گاو آهن مىبندند .
القَرَانِيَا - ( ن ) : درخت گلى است زيبا كه گلهاى آن به شكل چادر برگردان است و ميوهء آن خوردنى است .
القِرَّايَة - [ قري ] : ميز دراز يا مستطيل كه براى قرائت قرآن و يا دُعاء از آن استفاده مىشود .
القَرَايِرِيّ - [ قرّ ] عند العامَّة : آنكه در شهرى اقامت گزيده است . اين كلمه تحريف ( القَرارِىّ ) است .
قَرَأَ - - قَرْءاً و قِرَاءَةً و قُرْآناً [ قرأ ] الكتابَ : خواند يا مطالعه كرد ، - قِرَاءَةً عَلَيه السَّلام : سلام و درود بر او فرستاد ، - قَرْءاً و قُرْآناً الشيءَ : چيزهاى خواندنى را جمع آورى و با هم تلفيق كرد .
القُرْآن - [ قرأ ] : مص ، قرآن ، كتاب آسمانى مسلمانان كه به نامهاى ( القُرْقان ، الكِتَابِ التَّنْزيل ، الذِّكْر وَالْمُصْحَف ) نيز آمده است و داراى 114 سورهء مباركه مىباشد .
قَرَبَ - - قَرْباً السيفَ : شمشير را غلاف كرد ، براى شمشير غلاف ساخت .
قَرَبَ - - قُرْباً و قُرْبَاناً و قِرْبَاناً : نزديك شد ، - مِنْه وَالَيه : به او نزديك شد ، قَرَباً : از درد پهلو و كمر ناليد .
قَرُبَ - - قُرْباً و قُرْبَاناً و قِرْبَاناً : نزديك شد ، و - مِنْه وَالَيْه : به او نزديك شد .
قَرَّبَ - تَقْرِيباً [ قرب ] ه : او را به خود نزديك نمود ، - ه الأميرُ : امير وى را از مقربان خود قرار داد ، - القربانَ لِلَّه : براى خدا قربانى