از آن روغن بدست آورند .
القَدّ - [ قدّ ] : مص ، - ج أَقدُد وَقُدُود و قِداد و أَقِدَّة : تازيانه ، پوست بزغاله ، اندام مرد ، اندام ميانه ، اندازه گيرى چيزى و بريدن آن ؛ « هَذَا على قَدّ ذاك » : اين به اندازهء آن است .
القِدّ - ج أَقدّ [ قدّ ] : دوال چرمى ، پوست بريده شده ، تازيانه ، هر چيز بريده شده .
قَدَّى - تَقْدِيَةً [ قدي ] ني هذا الأَمرُ : اين كار براى من كافى است ؛ « هذا يُقَدِّى » : اين چيز كفايت مىكند . اين واژه در زبان متداول رايج است .
القَدّاح - سنگ آتش زنه ، فندك ، قدح ساز ، گياههاى نرم و تازه ، شكوفه يا غنچهء گُل قبل از باز شدن .
القِدَاحَة - كاسه سازى ، قدح سازى .
القَدَّاحَة - سنگ زناد ، فندك ، فندك بنزينى يا گازى .
القُدَاد - [ قدّ ] : گونه اى بيمارى كه باعث درد شكم مىشود .
القُدَار - آنكه غذا را در ديگ طبخ كند ، مرد خوش اندام ، جوان سبك بال ، - ( ح ) :
مار بزرگ ( افعى ) .
القَدَار - مُرادف ( القُدْرَة ) است .
القِدَار - مُرادف ( القُدْرَة ) است .
القَدَّار - سنگى كه بر مصبّ آب قرار مىدهند .
القَدَارَة - مصدر است ، نيرو ، توانائى ، توانگرى و دارائى .
القُدَاس - سنگى كه در بركهء آب شتران مىافكنند تا براى استفاده از آب تقسيم بندى كنند ، چيزى بسان مُرواريد كه از نُقره ساخته مىشود ، شرف و بزرگى و بزرگوارى .
القُدَّاس - ج قَدَادِيس عند النصارى : يكى از مراسم مذهبى مسيحيان است و عبارت از عبادت و قربانى جسد و خون حضرت عيسى است كه با نان و مىبه هيكل تقديم مىكنند .
القَدَاسة - پاكيزگى و طهارت ، لقب پيشواى مذهبى مسيحيان .
القُدَام - ج قُدَمَاء و قُدَامَى و قَدَائِمٍ : آنچه كه كُهنه و قديمى باشد .
قُدَّام - جلو ، رو به رو ، پيش ؛ « لقيتُه قُدَّامَ ذَاكَ » او را مقدم بر ديگرى ديدم . اين كلمه كار بُرد مؤنّث و مذكر دارد .
القُدَّام - مرد بزرگوارى كه در پيشاپيش مردم حركت كند ، شاه ، مهتر و سرور ، قصّاب .
القَدَّام - مُرادف ( القُدَّام ) است .
القُدَامَى - پيشروان لشكر .
القِدَة - [ قدو ] : پيروى از ديگران ، آنچه كه از ديگرى فراگيرند .
القِدَّة - ج قِدَد و أَقِدَّة [ قدّ ] : پاره اى از پوست يا پارچه ، يك قطعه از چيزى ، گروهى كه با هم اختلاف نظر دارند ، - عِنْدَ الْكُتَّاب : و در اصطلاح نويسندگان عبارت از خط كش است ، - عِنْدَ البنَّائِين و النجّارين : و در اصطلاح بنّايان و نجّاران عبارت از لوحهء بلندى است كه طول و عرض را با آن اندازه گيرى مىكنند .
قَدَّدَ - تَقْدِيداً [ قدّ ] الشيءَ : آن را تكه تكه كرد ، - از طول آن را پاره و شقّه كرد ، - اللَّحْمَ : گوشت را قطعه قطعه و خشك كرد .
قَدَحَ - - قَدْحاً فى عِرضه : از او عيبجوئى كرد ، بِالزَّنْد : فندك را روشن كرد ، - الدُّودُ في الأَسْنَانِ أَو الشَّجَر : كرم در دندان و يا در درخت پديد آمد و آنها را خورد ، - فِى القِدْح :
با آهن سر پيكان تير را شكافت ، - خَتَامَ الخَابِيَة : مُهر و موم سر خمره را برداشت ، - الطَّبيبُ العَينَ : چشم پزشك آب مُرواريد را از چشم در آورد ، - تِ العينُ : چشم فرو رفت ، - الشَّيءَ : آن را با دست گرفت ، - الشَّيءَ عِندَ العامَّة : و در زبان متداول به معناى آن چيز را سوراخ كرد مىباشد .
قَدَّحَ - تَقْدِيحاً [ قدح ] تِ العينُ : چشم به گودى افتاد ، - الْفَرَسَ : اسب را لاغر كرد .
القَدْح - مص ، كرم خوردگى درخت و يا دندان .
القِدْح - ج قِدَاح و أَقْدُح و أَقْدَاح و قِدْحَان و جج أَقَادِيح : تير ناتراشيده و بى پر ، تير قمار ، - عند العَامّة : و در زبان متداول به معناى سوراخ است .
القَدَح - اسم است از ( اقْتِداحُ النّار ) به معناى روشن كردن فندك ، - ج اقْدَاح : كاسهء آب خورى كه تهى از آب باشد و هرگاه پر از آب باشد به آن ( كَأس ) گويند .
القِدْحة - اسم نوع از ( قَدَحَ ) است .
قَدَرَ - - قَدْراً و قُدْرَةً و مَقْدِرَةً و مَقْدُرَةً و مِقْدَاراً و قَدَارَةً و قُدُورَةً و قُدُوراً و قدْرَاناً و قَدَاراً و قِدَراً على الشيء :
بر آن چيز توانا شد ، - اللَّه : خدا را بزرگداشت و تجليل نمود ، - قَدْراً و قَدَراً على الشّيء : توانست چيزى را جمع آورى كند و بگيرد ، - الرزقَ : روزى و مقررى را تقسيم كرد ، - اللَّه عليه الأمَر : خداوند امر را بر او مقدر گردانيد ، - على عِيالِه : بر خانواده خود تنگ گرفت ، قَدَارَةً الشّيءَ : آن چيز را آماده كرد ، - - قدراً الشيءَ بِالشيءِ : چيزى را به اندازهء چيزى قرار داد ، آن را با چيز ديگرى اندازه گرفت ، - الأَمْرَ : در آن كار تدبير نمود ، - لأَمرِ كذا : براى آن كار انديشيد و سنجيد و تدبير كرد .
قَدِرَ - - قَدْراً و قُدْرَةً و مَقْدِرَةً و مَقْدَرَةً و مَقْدُرَةً و مِقْدَاراً و قَدَارَةً و قُدُورَةً و قُدُوراً و قِدْرَاناً و قَدَاراً و قِدَراً على الشيء : بر آن چيز توانائى يافت ، - قَدَراً على الشّيء : بر آن چيز توانائى يافت ، - قَدَراً على الشّيء : بر آن چيز توانا شد .
قَدَّرَ - تَقْدِيراً [ قدر ] : فرض كرد ؛ « لِنقدِّر أنَّ . . . » : فرض كنيد كه . . . ، - عَلى الشَّيءِ :
توانست چيزى را جمع آورى كند و بگيرد ، - اللَّه فُلاناً علَى كَذا : خداوند او را بر انجام كارى توانا كرد ، - اللَّه عَلَيه الأَمْرَ و قَدَّرَ لَه الأَمرَ : خداوند كار را بر او مقدر كرد و مشيت الهى بوى تعلق گرفت ، - الرجلُ :
دربارهء امر خود انديشيد و چاره جوئى نمود ، - الشّيءَ بِالشّيءِ : چيزى را با چيزى اندازه گيرى نمود و به يك مقدار در آورد ،