خوشحال و شادمان باشد .
الفَرْحَانَة - مؤنّث ( الفَرْحَان ) است .
الفُرْحَة - خوشحالى و شادمانى ، آنچه كه بشارت دهنده بعنوان مژدگانى دريافت كند نام ديگر آن ( الحُلْوان ) يا ( البِشارَة ) است .
الفَرْحَة - مرادف ( الفُرحة ) است .
فَرَّخَ - تَفْريخاً [ فرخ ] تِ البيضةُ : جوجه از تخم بيرون آمد ، - تِ الطَّائِرةُ : پرنده بچه دار شد ، - الشَّجرُ : جوانههاى درخت سبز شد ، - الرّوعُ : ترس بر طرف و آرامش برقرار شد ، - الأَمْرُ : نتيجه كار پس از اشتباه روشن شد .
الفَرْخ - ج فِرَاخ و أَفْرَاخ و أَفْرُخ و أَفْرِخَة و فِرْخَان و فُرُوخ : جوجهء پرنده ، هر كوچكى از گياه و يا حيوان ، مردخوار و ناتوان كه از هر جا رانده شده است ، - مِنَ الشَّجر : جوانههاى درخت ؛ « فَرْخُ الرأس » : مغز سر .
الفَرْخَة - ( ح ) : جوجهء ماده ، سر نيزهء پهن .
فَرَدَ - - فُرُودا : يكتا بود ، - عَنْ الشَّيءِ : از آن چيز كناره گيرى كرد و فاصله گرفت .
فَرِدَ - - فُرُودا : يكتا بود ، - بالأَمرِ : به تنهايى كار را انجام داد .
فَرُدَ - - فُرُوداً : مرادف ( فَرِدَ ) است .
الفَرْد - ج فِرَاد : يك فرد ؛ « فَرْداً فَرْداً » :
يكايك ، يكى پس از ديگرى ، نيمى از يك جفت ، - ج أَفراد : يكطرف ريش ، - ج افراد و فُرادىَ : مرد بىمانند ؛ « هذا شَيءٌ فَرْدٌ » :
اين يكتا و بىمانند است ؛ « افْرادَ النّاسِ » :
بزرگان مردم ، الفَرد ج فُرودَة و فُرود نيز به معناى اسلحهء كمرى مىباشد . اين كلمه در زبان متداول رايج است .
الفَرَد - يك فرد ؛ « سَيفٌ فَرَدٌ » : شمشيرى بىمانند ؛ ( شيءٌ فردُ ) چيزى بىهمتا .
الفَرِد - مرادف ( الْفَرَدَ ) است .
الفَرْدَى - مؤنّث ( الفَرْدان ) است ؛ « جاؤُوا فَرْدَى » : يكى پس از ديگرى آمدند .
الفَرْدَان - يك فرد ؛ « شيءٌ فَرْدان » : چيزى يكتا و بىهمتا .
الفَرْدَة - ج فَرْدات و أَفْرَاد و فَرَد : مؤنّث ( الفَرْد ) است ، - عند المكاري : و در اصطلاح باربران نيمى از بار است ، - مِنَ البِضاعَةِ :
قسمتى از كالاى بسته و پيچيده شده .
الفِرْدَوْس - ج فَرَادِيس [ فردس ] : باغ و بوستان ، زمين سرسبز و خرّم ، چمنزار ؛ « فِردوسُ النَّعيم » : بهشت برين .
الفَرْدِيّ - پيرو مذهب آزادى فردى .
الفَرْدِيَّة - مذهب فرد گرائى در جامعه - ( انديودوياليسم ) .
الفُرَرَة - [ فرّ ] : آنكه با شتاب گريزد .
فَرَزَ - - فَرْزاً الشيءَ من غيره : آن را از ديگرى جدا ساخت .
الفَرْز - مص ، شكاف پهن و فاصلهء ميان دو كوه ، زمين هموار كه ميان دو بلندى قرار گرفته باشد ؛ « فَرْزُ الأَراضي » : تقسيم زمين ، « فرز اصْواتِ الانتِخَابات » : جمع آورى رأيهاى انتخاباتى .
الفِرْز - ج أَفْرَاز و فُرُوز : راه در بلنديهاى زمين ، سهم جدا شده براى دارندهء آن .
الفِرْزَان - ج فَرَازِين : ملكه در بازى شطرنج .
الفُرْزَة - راه در تپهها و بلنديها ، نوبت ، فرصت .
الفَرْزَة - شكاف در زمين سخت و سفت .
الفِرْزَة - پاره اى از آنچه كه جدا شده باشد .
الفَرَزْدَق - ج فَرَازِق و القياس فَرَازِد : نان كه در تنور افتد ، ريزههاى نان ، تكههاى خمير .
الفَرَزْدَقَة - واحد ( الفَرَزْدَق ) است .
فَرَسَ - - فَرْساً الأسدُ فريستَه : شير شكار خود را گرفت ، شير گردن شكار را خرد كرد ، - الذَّبِيحَةَ : شير گردن قربانى را بريد ، - الشَّيءَ : آن چيز را تقسيم كرد ، - فِرَاسَةً بالعين : با نظر تيزبين به حقيقت امر پى برد .
فَرُسَ - - فَرَاسَةً و فُرُوسَةً و فُرُوسِيَّةً : در اسب سوارى ماهر شد .
فَرَّسَ - تَفْرِيساً [ فرس ] ه الشيءَ : آن چيز را براى شكار در معرضش قرار داد ، - السَّطْحَ عِند العامَّة : بر روى بام مادهء عايق ريخت تا جلوى نفوذ آب باران را بگيرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
الفُرْس - ايرانيان ، - عِنْد العَامّة : و در زبان متداول بر مادهء عايق و سفيدى كه بر روى بام براى جلوگيرى از نفوذ آب باران بگسترانند اطلاق مىشود .
الفِرْس - ( ن ) : گياه سريش كه آن را ( البَرْوَقْ ) نيز گويند .
الفَرَس - ( ح ) : اسب نر كه آن را ( حِصَان ) نيز گويند و اسب ماده را ( حِجْر ) نامند هر چند كه ( فَرَسَة ) نيز گفتهاند جمع كلمهء فرس بر خلاف لفظ خود مىباشد و بر آن ( خَيْلٌ ) اطلاق مىشود ؛ و نيز از لفظ آن جمع بسته مىشود مانند : « ثلاثة افْراس » : سه اسب نر و « ثلاث افراس » : سه اسب ماده ، و گاهى جمع كثرت نيز بسته شود مانند « فُروس » ؛ « هما كَفَرَسي رهانٍ » : اين مثل براى دو نفر كه با هم مسابقه دهند و در نتيجه مساوى شوند گفته مىشود ؛ « فَرَسُ البحرِ » ( ح ) : اسب آبى يا گاوميش دريائى است .
الفَرْسَة - اسم مرّة از ( فَرَسَ ) است ، - ( طب ) : دانهء چركى كه بر گردن درآيد و كوبيده شود .
الفِرْسَة - ( طب ) : مرادف ( الفَرْسَة ) است .
الفَرْسَخ - ج فَرَاسِخ : استراحت ، آرامش ، آنچه كه بسيار و هميشه باشد ؛ « فَرْسَخُ الطَّريقِ » : معادل سه ميل مسافت است . اين كلمه فارسى است و گفته مىشود كه عبارت از دوازده هزار ذرع است كه تقريبا معادل هشت كيلومتر مىباشد .
فَرَشَ - - فَرْشاً و فِرَاشاً الشيءَ : آن چيز را پهن و گسترده كرد ، - فُلاناً امراً : موضوع را براى فلانى توضيح داد و كشف كرد ، - الأَمْرَ :
موضوع را شايع و پخش كرد ، - فَرْشاً النَّباتُ :
گياه بر روى زمين گسترده شد .
فَرَّشَ - تَفْرِيشاً [ فرش ] الطائرُ : پرنده دو بال خود را بر روى چيزى به حركت درآورد ، - الزَّرْعُ : گياه گسترده شد و برگهاى آن درآمد ، - فُلاناً بساطاً : براى او فرش پهن كرد ، - الدَّارَ : خانه را ساخت و آن را آسفالت يا سنگفرش كرد .