العِرْبِيد - [ عربد ] : بد اخلاق ، بدخوى .
العُرَّة - [ عرّ ] : كنيز ، كوهانِ شتر ، بد رفتارى ، آنچه از حالات ديوانگى كه براى شخص پديد آيد ، گرى ، گناه ، پشكل ، سرگين ، فضلهء كبوتر .
العَرَّة - مؤنث ( العَرّ ) است ، يك بار ، خوى بد ، عيب ، سختى جنگ .
عَرَجَ - - عُرُوجاً و مَعْرَجاً : چيزى به پاى او خورد و لنگان شد ، - فِى السُّلَّم : از پله بالا رفت ، - عَلَى الشَّيءِ وَفِيه : بر آن چيز ارتقاء يافت ، بالا رفت .
عُرِجَ - به : او بالا برده شد .
عَرَّجَ - تَعْرِيجاً [ عرج ] : ايستاد و تأمل كرد ، از سوئى به سوى ديگر خم شد ، - الرَّجُلُ : به هنگام غروب خورشيد درآمد ، - عَنِ الشَّيء :
آن را رها كرد و منصرف شد ، - الثَّوبَ : بر روى جامه چين انداخت ، - البِنَاءَ اوِ النَّهر :
ساختمان يا مسير رودخانه را كج ساخت ؛ « فُلانُ لا يُعَرَّجُ عَلَى قَولِه » : بگفتهء فلانى نتوان اعتماد كرد .
العَرَج - راه رفتن مرد لنگ .
العَرْجَاء - مؤنث ( الأَعرَج ) است ، - ( ح ) :
كفتار .
العَرَجَان - مرادف ( العَرَج ) است .
العُرْجَة - مرادف ( العَرْجَة ) است .
العَرْجَة - آنچه بر آن ايستاده شود ، توقفگاه .
العِرْزال - [ عرزل ] : كوخى كه از شاخههاى درخت براى نگهبانى ساخته شود .
عَرَس - - عَرْساً : در جشن و شادى شركت كرد .
عَرِسَ - - عَرَساً به : با او انس گرفت .
العُرْس - ج أَعْرَاس و عُرُسات : عروسى ، غذاى عروسى ، - ج اعْراس ( ح ) : بچهء شتر .
العِرْس - ج أَعْرَاس : همسر مرد ؛ « عِرْسُ الْمَرْأَة » : شوهر ؛ « ابْنُ عِرْسِ » ج بنات عِرْسٍ ( مذكر و مؤنث ) است : راسو ( موش خرما ) .
العُرُس - ج أَعْرَاس و عُرُسات : عروسى ، غذاى عروسى .
عَرَشَ - - عَرْشاً : ساختمانى از چوب ، ساخت ، - البَيْتَ : خانه را بنا كرد ، - العَرْشَ :
تخت ساخت ، - عَرْشاً و عُرُوشاً الكَرْمَ :
شاخههاى درخت انگور را بر روى چوب قرار داد .
عَرَّشَ - تَعْرِيشاً [ عرش ] الكَرْمُ : شاخههاى درخت انگور بر روى چوب رشد كرد ، - الكَرْمَ : شاخههاى درخت انگور را بر روى چوب بالا بُرد ، - الْبَيْتَ : سقف خانه را بلند ساخت ، - الطَّائِرُ : پرنده بالا رفت و با دو بال خود سايه افكند .
العَرْش - مص ، و - ج أَعْرَاش و عُرُوش و عِرَشَة و عُرُش : تخت شاهى ، عزت و بزرگى ؛ « ثُلَّ عَرْشُه » : عزت و بزرگى او بر باد رفت ، چادر ، چتر ، كاخ ، دهانهء چاه ، - مِنَ الْقَوم :
رئيس خانواده ، - مِنَ الْبَيْت : سقف خانه ؛ « عَرْشُ الطَّائِر » : لانهء پرنده .
العَرْصَة - ج عِرَاص و أَعْرَاص و عَرَصَات :
حياط خانه ، زمين بدون ساختمان .
عَرَضَ - - عَرْضاً : آشكار شد و دوام نيافت ، - المتاعَ لِلْبَيْع : متاع را براى فروش عرضه نمود ، - الشّيْءَ لِفُلان : چيزى را به ديگرى ارائه داد ، - الشَّيْءَ عَلَيْه : آن را نشان داد ، - الْجُندَ : لشكر را با مراقبت به راه انداخت ، - القَوْمَ عَلَى السَّيفِ : با شمشير آنها را زد ، - لِي عَارِضٌ : مانعى برايم پيش آمد ، - لَه عارِضٌ مِنَ الحُمَّى : گرفتار تب شد ، - الحَصيرَ :
فرش را گُسترد ، - الكِتَابَ : كتاب را از بر خواند .
عَرِضَ - - عَرْضاً : آشكار شد و دوام نيافت .
عَرُضَ - - عِرَضاً و عَرَاضَةً : چيزى را پهن كرد ، اين كلمه ضد ( طالَ ) است .
عَرَّضَ - تَعْرِيضاً [ عرض ] الشيءَ : آن را پهن كرد ، - الشيءَ للشيء : چيزى را براى چيز ديگرى عَرضه كرد ؛ « عَرَّضْتَ مَالَك لِلْهَلاك » : دارائى خود را تباه كردى ، - المَتاعَ : متاع را با عرضه كردن فروخت ، - فلانٌ : فلانى دچار مشكلات شد ، - الكاتِبُ : نويسنده چيزى بيان نكرد ، - له و بِه : چيزى را گفت ولى با صراحت نگفت ، - ه مِنْ مَالِه بِكذا : به او از مال خود عوض داد .
العُرْض - دامنهء كوه ، طرف ، ناحيه ، - مِنَ الْبَحْرِ اوِ النَّهر : وسط دريا و يا ميان رودخانه ، - مِنَ الحَديث : حديث بسيار ، - مِنَ السَّيْفِ أَوِ العُنُقِ : طرف شمشير يا گردن ؛ « خَرَجُوا يَضْرِبُونَ النَّاسَ عَنْ عُرضٍ » : ريختند و مردم را از هر سو و بهر صورت زدند ؛ « ضَرَبَ بِه عُرْضَ الحائِط » : آن چيز را به يكسو انداخت و از آن روى گردانيد ؛ « هُوَ مِنْ عُرْضِ النّاسِ » :
او از افراد مردم است .
العَرْض - مص ، و - ج عُرُوض و عِرَاض و أَعْرَاض : پهنا بر خلاف طول ، وسعت ، كوه ، دامنهء كوه ، دره ، ابر ، لشكر بسيار ، ملخ بسيار ، ديوانگى ، طلب انجام كارى با آرامى و ادب ، - مِنَ اللَّيلِ : ساعتى از شب ؛ « عَرْضُ مَكانٍ مَا مِنَ الأَرض » ( فك ) : زاويهء ميان خط عمودى و مستواى خط استواء است ؛ « الْعَرْضُ السَّماوِي لِكَوكَب ما » ( فك ) : زاويه سطح فلك البروج و خط مستقيم ميان زمين و ستاره است ، - ج عُرُوض : كالا و متاع از هر نوعى به جز درهم و دينار ، مقدار كالاى عرضه شده براى فروش در بازار ؛ « العَرْضُ وَالطَّلَب » : عرضه و تقاضا ؛ « عَرْضُ الْحَال » :
تقاضانامه ؛ « الشَّيءُ عَرْضُ عَيْنى » : آن چيز در مقابل چشم من است ؛ « يَوْمُ الْعَرض » : روز دِين .
العِرْض - ج أَعْراض : آنچه از اصالت و بزرگى كه انسان بدان مىبالد و افتخار مىكند ، آبرو ، حيثيت ، نفس ، جسد ، شرف و بزرگى پدران و نياكان يا در پيروان و فرزندان ، بوى اندام ، اخلاق پسنديده ، ابر غليظ ، لشكر انبوه ، دستههاى انبوه از ملخ ؛ « هو نقيّ الْعِرْض » : او از هر بدى و پستى منزّه و پاك است ؛ ( العِرْض ج عُرْضَان ) : كنار درّه يا پيرامون شهر ، هر درّه اى كه در آن درخت و آب و روستا باشد ، - ( ع ا ) : هر جاى بدن