سَيَّافٌ « : مرد خونخوار .
السِّيَاق - [ سوق ] : مص مهريه ى زن . گفته مىشود كه علت تسميه ى اين واژه به مهريه آنست كه عرب در قديم بهنگام ازدواج ، شتران و گوسفندان را مهريه مىدادند ؛ « سِيَاق الكلامِ » : روش يا اسلوب سخن يا نوشته ؛ « وَقَعَتْ هذه العبارةُ فى سِيَاقِ الْكَلامِ » :
اين عبارت در سياق و دنباله ى سخن آمد ؛ « فى سِيَاقِ المُناقشَة » : در خلال بحث و مناقشه .
السَّيَال - [ سيل ] ( ن ) : گياهى است داراى خارى سفيد و دراز كه هرگاه بركنده شود از آن مايعى بسان شير خارج مىشود .
السَّيَّال - [ سيل ] : آب يا مايعى كه بسيار روان باشد .
السَّيَالَة - [ سيل ] ( ن ) : واحد ( السيّال ) است .
السَّيَّالَة - [ سيل ] : مؤنث ( السيَّال ) است ، مجراى آب بر ديوار كه از پشت بام به سوى زمين روان باشد ، ناودان .
السَّيِّئ - [ سوأ ] : زشت ، قبيح ؛ « هو سَيِّئُ الظَّنّ » : او نسبت به مردم بد گمان است ؛ « سَيِّئُ الطَّالِع » : بدشانس ، بدبخت ؛ « سَيِّئُ الخُلْق » : بدخوى ، بد اخلاق ؛ « سَيِّئُ السُّمْعَة » :
بد نام ؛ « مِنْ سَيِّئٍ الى أَسْوأ » : از بد به بدتر .
اين تعبير درباره ى وضعى است كه بدتر از قبل خود باشد .
السَّيِّئَة - ج سَيِّئَات [ سوأ ] : مؤنَّث ( السَّيِّىءُ ) است ، سَيّئة كه ضد ( الْحَسَنَة ) است ، گناه يا خطا .
سَيَّبَ - تَسْيِيباً [ سيب ] ه : او را به حال خود رها كرد و بوى توجهى نداشت ، - العَبْدَ : برده را آزاد كرد .
السَّيْب - [ سيب ] : مص ، - ج سُيُوب : عطا ، بخشش ، نافله ، مال و دارائى ، باران روان ، موى دم اسب ، - ( ن ) : سيب ؛ « السُّيُوب » :
ميخ يا پايهها كه در زمين فرو روند .
السِّيب - ج سُيُوب [ سيب ] : آبراهه .
السِّيبان - [ سيب ] : اين واژه تحريف شده و صحيح آن ( الصِّئْبَان ) است به معناى تخم شپش و كك يا رشك .
السِّيبَة - [ سيب ] : سه پايه ى چوبى . اين واژه در زبان متداول رايج است .
السَّيْبَك - ج سَيَابك [ سبك ] : لوله ايست مجوّف كه آن را ميان دو پاى كودك بر روى تختخواب او نهند تا بوسيله ى آن در شيشه اى كه پيوسته به لوله است پيشاب كند و با اين روش گهواره ى كودك خيس نشود .
السِّيَة - ج سِيَات [ سيي ] : « سِيَةُ القوسِ » : قسمت برآمده از دو سوى كمان .
سَيَّجَ - تَسْيِيجاً [ سيج ] الكَرْمَ و نحوه او على الكرم :
براى درخت انگور و مانند آن سياج يا پرچين ساخت .
السَّيْجَان - ( ح ) : گونه اى ماهى است .
سَيَّحَ - تَسْيِيحاً [ سيح ] ه : او را رها كرد .
السَّيْح - [ سيح ] : مص ، - ج سَيُوح و اسْيَاح : آب روان و نمايان ، عبا يا رداى راه راه .
السِّيخ - [ سيخ ] : چاقوى بزرگ ، كارد ، سيخ .
اين واژه فارسى است .
السِّيد - ج سِيدان [ سود ] ( ح ) : شير ، - ( ح ) :
گرگ .
السَّيِّد - ج أَسْياد و سَادَة و سَيَائِد [ سود ] : سيّد ، آقا ، بزرگوار . اين واژه را گاهى به تخفيف تلفظ مىكنند و ميگويند ( سَيْد ) و در زبان متداول ( سَيِد ) گويند ، - عند النَّصَارَى : و در نزد مسيحيان لقب حضرت عيسى مسيح مىباشد ، - عِند المُسْلِمين : و در نزد مسلمانان بر افرادى كه از نژاد و سُلاله ى پيامبر بزرگ اسلامند اطلاق مىشود .
السَّيِّدانِ - حسن و حسنين فرزندان علي ( ع ) .
السِّيدَة - [ سود ] ( ح ) : ماده گرگ .
السَّيِّدَة - [ سود ] : مؤنث ( السَّيِّد ) است ، لقب حضرت مريم است .
سَيَّرَ - تَسْيِيراً [ سير ] الرجُلَ : آن مرد را به راه انداخت تا برود ، - ه من بَلَدِه : او را از شهر يا كشورش راند و بيرون كرد ، - قُوَّةً الى مكان الحادِث : با شتاب نيروئى به محل حادثه اعزام كرد ، - المَثَلَ : آن مثل را در ميان مردم رواج كرد ، - الجلَّ عن ظَهر الدابَّةِ :
پالان را از پشت ستور برافكند ، - الثَوبَ او السَّهمَ : جامه يا تير را راه راه ساخت ، - سيرةً : گفتار و احاديث پيشينيان را بيان كرد .
السَّيْر - [ سير ] : مص ، - ج سَيُور و سُيُورَة و اسْيَار :
پاره اى پوست يا چرم بگونه ى مستطيل .
السِّيَرَاء - [ سير ] : جامهها يا پارچههاى راه راه يا بُردهائيكه در آن ابريشم به كار رفته باشد ، پوسته ى هسته ، حجاب قلب يا پرده ى آن ، شاخه ى نخل ، طلاى ناب .
السِّيرَة - ج سِيَر [ سير ] : اسم است از ( سَارَ ) ، سُنّت ، روش ، هيأت ، مذهب ؛ « سِيرَة الرجُلِ » : روش و كردار مرد ، چگونگى رفتار او با مردم ؛ « حَسَنُ السِّيرَة » : خوش برخورد و نيكو روش با مردم ، و در زبان متداول بر داستان و قصه اطلاق مىشود همچنانكه گويند ( سِيرَة عَنْتَرة ) يعنى داستان و تاريخ عَنْتره كه از شاعران و دلاوران عرب بوده است .
السُّيَرَة - [ سير ] : آنكه بسيار سير و سفر كند .
السِّيرَج - روغن كنجد كه بر آن نيز ( الشِّيرج ) اطلاق كنند . اين واژه فارسى است ، ارده .
سِيسَ - يُسَاسُ سَوْساً [ سوس ] الطعامُ : در ميان غذا كرم افتاد ، - الخَشَبُ : چوب يا تخته پوسيد ، - تِ الشَّاةُ : شپش در پوست گوسفند بسيار شد .
سَيْطَرَ - سَيْطرَةً [ سيطر ] عليهم : مُشرِف و مراقب و ديده بان كارها و كردارهاى آنها شد ، - على الموقف : بر آن وضع چيره شد و غلبه يافت .
السَّيْطَل - [ سطل ] : لغتى است در ( السَّطْل ) و گويند به معناى طشت است .
السَّيْع - [ سيع ] : مص ، آب روان بر روى زمين .
السَّيْغ - [ سوغ و سيغ ] من الشراب : مي گوارا .
السَّيِّغ - [ سوغ و سيغ ] من الشراب : مي گوارا و خوشمزه كه به آسانى در گلو فرو رود .