تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
الرَّاهِيَة - مؤنث ( الرَّاهِي ) است ، - ( ح ) : زنبور عسل .
راوَحَ - مُرَاوَحَةً [ روح ] بين العَمَلَيْن : گاهى به اين كار و گاهى به آن كار پرداخت ، - بينَ رِجْلَيْهِ : گاهى بر روى اين پا و گاهى بر آن پا ايستاد .
راوَدَ - مُرَاوَدَةً و رِوَاداً [ رود ] هُ : او را خواست ، - هُ على كَذَا : او را بر آن كار واداشت ، - هُ عَنْ وَعَلى نَفْسِهِ : با فريب دادن او از وى كار ناشايست خواست ، - فلاناً : كوشيد تا فلانى را بر انگيزد و شيفته دل كند .
راوَضَ - مُرَاوَضَةً [ روض ] هُ على الأمر : او را فريفت و با وى مدارا كرد تا در آن كار داخل شود .
راوَغَ - مُرَاوَغَةً [ روغ ] هُ : يكديگر را فريب دادند ، با يكديگر كشتى گرفتند ، - هُ على الأَمْرِ : او را به آن كار واداشت ، - القومُ : آن قوم از روى خدعه خواستار يكديگر شدند .
الرَّاوَنْد - ( ن ) : مترادف ( الرَّوَنْد ) است ، ريواس .
الرَّاوُوق - [ روق ] : آبكش ، صافى ، ظرفى كه در آن مِى را تصفيه كنند ، كاسه ، جام .
الرَّاوِي - ج رُوَاة و راوُون [ روي ] : روايت كننده‌ى حديث و ناقل آن .
الرَّاويَة - آنكه حديث يا شعرى را روايت كند . تاء در اين واژه براى مبالغه است ، - ج رَوَايَا : مشكى كه از سه لايه‌ى چرم ساخته شده باشد و در آن آب ذخيره كنند ، ستورى كه با آن آب رسانى كنند .
الرَّايَة - ج رايات و رايٌ [ ريي ] : پرچم لشكر كه به آن ( أمّ الحَرْب ) گويند و از پرچم معمولى بزرگتر است ، علامت و نشان كه براى ديدن مردم نصب كنند .
رَأَى - يَرَى رَأْياً و رُؤْيَةً و راءَةً و رئْيَاناً [ رأي ] : با چشم يا با خِرد ديد . اصل يَرَى ( يَرْأى ) است كه آن را به كار نمىبرند . فعل امر اين واژه ( رَ ) مىباشد ؛ « رَأى مِنهُ الْعَجَبَ » : از او كار شِگفتى آورديد ؛ « رَأى مِن وَاجِبِه » : وظيفه‌ى خود دانست ؛ « رأى رَأيَهُ » : نظر او همانند نظر وى شد .
رَأَّى - تَرْئِيَةً [ رأى ] يتُهُ : خود را بر خلاف آنچه كه هستم به او نشان دادم .
الرُّؤَاء - [ رأي ] : منظره و چشم انداز يا زيبائى آن .
الرِّئَاء - [ رأي ] : مصدر ( رَاءَى ) است ، رياكارى يا تظاهر به كارى خوب كه حقيقت نداشته باشد .
الرَّئَّاب - [ رأب ] : آنكه چيزى را پيوند دهد يا اصلاح كند .
الرَّئَّاس - [ رأس ] : كله پاچه فروش .
الرِّئَاسَه - [ رأس ] : رياست ، رهبرى ، مقام نخست ؛ « رِئاسَةُ الوُزَرَاءِ » : نخست وزيرى .
الرُّؤَاسِيّ - [ رأس ] : بزرگ سر ، آنكه سرى بزرگ دارد .
الرِّئَاسِيّ - [ رأس ] : منسوب به ( الرئاسَة ) است ؛ « النِّظَامُ الرِّئاسِي » : نظام جمهورى كه رياست بدست رئيس جمهور يا رئيس دولت باشد .
رَأَبَ - - رَأْباً الصَّدْعَ : شكاف را اصلاح كرد ، - الشيءَ : آن چيز را جمع آورى و آرام بست ، - بينهم : ميان آنها را آشتى داد .
الرَّأْب - مص ، - ج رِئَاب : شكاف و پارگى ، مِهتر .
الرِّئْبال - ج رَآبِيل و رَآبِل [ رأبل ] ( ح ) : شير ، - ( ح ) : گرگ .
الرُّؤْبَة - ج رِئَاب و رُؤْبات [ رأب ] : قطعه چوبى يا مانند آن كه چيزى را با آن وصل و يا پيوند دهند ، آنچه كه روى شكاف را با آن پوشانند ، ماست .
الرِّئَة - ج رِئَات و رِئُون [ رأي ] ( ع ا ) : ريه كه مهمترين دستگاه تنفس در انسان و حيوان مىباشد ؛ « ذاتُ الرِّئَةِ » : بيمارى سينه و تنگى نفس .
رَؤُدَ - - رُؤُودَةً [ رأد ] الغصنُ : شاخه‌ى بسيار نرم و تر شد .
الرَّأْد - « رَأْدُ الضُّحى » : هنگام برآمدگى خورشيد در چاشت مىباشد .
الرَّؤُد - [ رأد ] من الأَغصان : شاخه‌ى بسيار نرم و تر .
رَأْرَأَ - رَأْرَأَةً [ رأرأ ] : چشم خود را برگردانيد و تيز نگريست ، - بعينيهِ : چشمان خود را حركت داد و گردانيد ، - تِ الظِّبَاءُ : آهوان دمهاى خود را تكان دادند ، - السحَابُ او السرَابُ : ابر يا سراب درخشيد ، - الرجُلُ : آن مرد بهنگام خواندن يا سخن گفتن حرف راء را تكرار كرد .
الرَّأْرَأ - [ رأرأ ] : آنكه چشمان خود را همواره مىچرخاند . اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود .
الرَّأْرَأَة - [ رأرأ ] : مؤنث ( الرَّأرَأْ ) است .
رَأَسَ - - رِئاسَةً القومَ : رئيس آن قوم شد ، - - رَأْساً هُ : بر سر او زد .
رَؤُسَ - - رِئاسَةً [ رأس ] : رئيس شد .
رُئِسَ - [ رأس ] : از درد سر ناليد .
رأَّسَ - تَرْئِيساً [ رأس ] هُ : او را به رياست برگزيد .
الرَّأْس - ج أَرْؤُس و رُؤُوس و رُوس و آرَاس ( ع ا ) : سر ، بالاى هر چيزى ، مهتر قوم ، اين واژه بر حيوانات بويژه دامها اطلاق مىشود مانند ( ارْبَعُونَ رَأساً مِن الْغَنَم ) : چهل رأس گوسفند . و نيز بر واحد هندوانه و كدو و . چغندر و سير اطلاق مىشود ؛ « مَسْقَطُ الرَّأسِ » : جاى تولد و زادگاه ؛ « رَكِبَ رَأْسَهُ » : به رأي خود عمل كرد ؛ « على الرَّأْسِ وَالْعَيْن » : با كمال خورسندى و آسودگى خاطر ؛ « رَأْسُ الشهْرِ او العامِ » : اولين روز ماه يا سال ؛ « رَأسُ النَّبْعِ » : سرچشمه‌ى آب ؛ « رَأسُ الآفاتِ » : اساس آفتها و بلاها ؛ « رَأسُ الجِسْرِ » ( ا ع ) : جايگاه موقتى در پشت رودخانه يا دريا از سرزمين دشمن است كه نيروى نظامى آن را اشغال كند ؛ « هذا قِسمٌ بِرَأسِهِ » : مستقل به نفس خود است ؛ « فَعَلَهُ رأْساً » : مستقيماً به اين كار مبادرت ورزيد ؛ « رَأساً على عَقِب » : از پشت به رو ، تمام و كمال ؛ « على رُؤوسِ الأَشْهَادِ » : علنى و در برابر چشم مردم .
الرَّأْسَاء - مؤنث ( الأرْأَس ) است .