الرَّابِط - فا ، راهب يا زاهد ، نيايش كننده ، حكيمى كه خود را از دنيا بريده باشد ؛ « رَابِطُ الجَأْش » : دليرى كه از چيزى نترسد و نهراسد .
الرَّابِطَة - ج رَوَابِط : مؤنث ( الرَّابِط ) است ، پيوستگى و علاقمندى ؛ « رَوَابِطُ الصّداقَة » :
روابط دوستى ، دسته و گروه يا انجمن .
الرَّابع - فا ، چهارم .
الرَّابِيَة - ج رَوَابٍ [ ريو ] : تپه ، تل ، زمين بلند .
الرَّاتِب - ج رَوَاتِب : حقوق كارمندان دولت يا بخش خصوصى در ماه ؛ « عيشٌ رَاتِب » :
زندگانى دائم و استوار .
الرَّاتِع - ج رُتُع و رُتَّع و رِتَاع و رُتُوع و رَاتِعون : فا .
الرَّاتِق - فا ، اصلاح كننده ، صُلح دهنده .
الرَّاتِينَج - أو عَرَق الشجَر ( ك ) : مادهايست قابل اشتعال كه از تنهى برخى درختان مانند كاج و بنه و مصتكى بيرون مىآيد ، راتيانه .
الرَّاتِينَجيَّة - ( ن ) : رستهى درختان كاجها كه در مناطق معتدل و كوهستانى در اروپا و آسيا و امريكا مىرويد و از چوب آن استفاده مىشود .
راثَ - - رؤثاً [ روث ] الفرسُ : اسب سرگين يا پشكل افكند .
راثَ - - رَيْثاً [ ريث ] : دير كرد ، درنگ كرد .
راجَ - - رَوْجَاً و رَوَاجاً [ روج ] الأمرُ : آن كار رواج يافت ، - تِ الدَّرَاهِمُ : درهمها مورد داد و ستد قرار گرفتند ، - تِ السلعةُ : كالا فروش رفت ، - الطعَامُ : غذا پخته و آماده شد ، - تِ الرّيحُ : باد مختلف وزيد و شناخته نشد از كدام سوى مىآيد .
الرَّاجِبَة - ( ع ا ) : واحد ( الرَّوَاجِب ) است به معناى بند انگشت انسان .
راجَحَ - مُراجَحَةً [ رجح ] هُ : در برترى بر او چيره شد .
راجَزَ - مُرَاجَزَةً [ رجز ] صاحبَهُ : با يكديگر نزاع و رجز خوانى كردند .
الراجِز - آنكه شعرى را از بحر رجز به سرايد .
راجَعَ - مُرَاجَعَةً [ رجع ] هُ في الأمر : در آن امر به او مراجعه كرد ، - هُ الكلامَ : او را وادار به محاوره و اعادهى سخن كرد ، - الرجُلُ : آن مرد به كار نيك يا بَدى كه داشت بازگشت ، - المَخْطُوطةَ : در آن نوشته تجديد نظر و بازبينى كرد .
الرَّاجِع - فا ؛ « راجعٌ الى كذا » : برگشت او به چيزى است ، - ج رَوَاجِع : زنى كه پس از مرگ شوهرش به خانوادهاش باز مىگردد .
الرَّاجِف - فا ، - ( طب ) : تب كه با لرز همراه باشد .
الرَّاجِفة - نخستين نفخهى صور در روز قيامت .
الرَّاجِل - ج رَجْل و رَجَّالة و رُجَّال و رِجَال و رُجَالى و رَجَالى و رُجْلان : فا ، مرد پياده ؛ « جاءَت الخَيَّالةُ و الرَجَّالةُ » : سواران و پيادگان آمدند .
راجَمَ - مُرَاجَمَةً [ رجم ] هُ : بر يكديگر سنگ انداختند ، - هُ فى الحَربِ أو الكَلَام أو العَدْوِ : در جنگ يا سخن يا دويدن بر او چيره شد ، - عَنْ قومِهِ : از قوم خود دفاع كرد .
رَاحَ - - رَوَاحاً [ روح ] : شبانگاه رفت و آمد كرد ، براى مطلق رفت و آمد به كار مىرود ، - يَفْعَلُ كذا : به آن كار اقدام كرد ، - روَاحاً و رَوْحاً القَومَ وَاليهم و عِنْدَهم :
شبانگاه نزد آن قوم رفت ، - رِيحاً اليومُ : آن روز پُر باد شد ، - - رائِحَةً تِ الابلُ : شتران شبانگاه به خوابگاه رفتند ، - رَوْحاً اليومُ : آن روز پر باد شد ، - البيتُ : باد به درون خانه وزيد ، - راحةً الشيءَ : بوى آن چيز را يافت ، - الشجَرُ : درخت پس از گذشت فصل تابستان برگ در آورد ، - تْ يَدُهُ لِلأمْرِ :
در آن امر سبك دست شد ، - للمعروفِ : با شادمانى در آن كار خير شتاب كرد ، - رَوَاحاً و رَاحاً و رَاحَةً و رِيَاحَةً و رُؤُوحاً و ارْيَحِيَّةً لِلأمر : با خورسندى به آن كار روى آورد ، - - رَيْحاً الشيءَ : بوى آن چيز را يافت .
الرَّاح - [ روح ] : جمع ( الرَّاحَة ) است به معناى كف دست ، آسايش و نشاط ، مي ؛ « يومٌ راحٌ » : روزى كه باد در آن بسيار بوزد .
الرَّاحَة - ج راحَات [ روح ] : واحد ( الرّاح ) است به معناى كف دست ، كف پنجهى دست ، ضد ( التعَب ) است ، هنگام فراغ ، رفاه و آسايش ؛ « اسبابُ الرّاحَة » و « معدَّات الراحه » :
وسايل راحت و آسايش ، ميدان ، تاى جامه ؛ « اطوِ الثوبَ على راحتِه » : جامه را از تاى خود تا كُن ؛ « راحَةُ الخَبَّاز » : پاروى نانوا كه با آن نان را در تنور قرار مىدهد ؛ « ليلةٌ راحةٌ » : شبى سخت باد ؛ « راحة الحُلقُوم » :
گونهاى شيرينى نرم .
راحَلَ - مُرَاحَلَةً [ رحل ] هُ : او را در كوچ و نقل مكان يارى كرد .
الرَّاحِل - ج راحِلون و رُحَّل و رُحَال : فا كوچ كننده ، مرده .
الرَّاحِلة - ج رَوَاحِل من الإبل : شتر باربر و نيرومند . اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود و تاء براى مبالغه است .
الرَّاحِم - رحم كننده ، مهربان .
راخَى - مُرَاخَاةً [ رخي ] الشيءَ : آن چيز را نرم كرد ، - العُقدةَ : گره را باز كرد ، - هُ : او را دور كرد ؛ « خِلتُ الفرارَ يُراخي الأَجَلَ » :
پنداشتم كه گريختن مرگ را دور مىكند .
الرَّاخِف - « عَجينٌ راخِفٌ » : خمير نرم و سست .
الرَّاخِم - « دَجاجةٌ راخِمٌ » : مرغى كه تخم خود را زير بال گرفته است .
الرَّاخِي - [ رخو ] : « عَيْشٌ راخٍ » : زندگى خوش و فراخ .
رادَ - - رَوْداً و رِياداً [ رود ] الشيءَ : آن چيز را خواست ، - الأَرْضَ : براى بدست آوردن آب و چراگاه در زمين گشت و جستجو كرد ، - قومَهُ مرعىً أو مَنْزِلًا : چراگاه يا مسكنى براى قوم خود خواست ، - رَوَدَاناً و رِيَاداً :
براى بدست آوردن چيزى رفت و آمد كرد ، - تِ الابِلُ : شتران در چراگاه رفت و آمد كردند ، - رَوْداً و رَوَدَاناً تِ المرأةُ : آن زن به خانهى همسايگان رفت و آمد بسيار كرد ، - تِ الريحُ : باد بگونهاى مُلايم