تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
ذره را گردآورى كنند طول آن معادل يك ميليمتر مىشود ؛ « مِثقَالُ ذَرّةٍ » : كمترين هر چيزى ؛ « مِقدارُ ذَرَةٍ » : هيچ چيز ، كمترين چيزى « ذَرَّةٌ من الشَّك » : كوچكترين شك يا ترديد .
ذَرَحَ - - ذَرْحاً الشيءَ في الريح : آن چيز را در باد پخش كرد ، - الطَّعَامَ : غذا را پر از حشرات سمّى كرد .
ذَرَّحَ - تَذْرِيحاً : مترادف ( ذَرَحَ ) است .
الذُّرَّح - واحد ( الذَّرَارِيح ) است .
ذَرْذَرَ - ذَرْذَرَةً [ ذرذر ] الملحَ أو الحَبَّ : نمك يا دانه‌ها را پاشيد و پخش كرد .
ذَرَعَ - - ذَرْعاً الثوبَ : جامه را با دست ذرع كرد ، - هُ : از پشت سر او را با دست خفه كرد ، - هُ القَيءُ : قي و استفراغ او را گرفت و دگرگون شد .
ذَرَّعَ - تَذْريعاً في السباحة : در شنا كردن بازوان خود را دراز و فراخ كرد ، - فى المَشْيِ : بهنگام راه رفتن دستهاى خود را تكان داد .
الذَّرْع - مص ، كشيدن و باز كردن دست ، نيرو ، توان ؛ « ضِقتُ بالأمرِ و عن الأمْرِ ذَرْعاً » : آن كار را نتوانستم انجام دهم ؛ « رَجُلٌ وَاسِعُ الذرْع » : مرد گشاده‌روى و خوش خلق .
الذَّرِعَ - آنكه شبانه روز سير و حركت كند ، مرد گشاده‌روى و خوش برخورد ، آنكه با زبان گستاخى شر به پا كند .
الذُّرْعَة - ج ذُرَع : وسيله ، دستاويز .
الذَّرعَة - ج ذَرِعَات : مؤنث ( الذرع ) است .
ذَرَفَ - - - ذَرْفاً و ذَرِيفاً و ذُرُوفاً و ذَرَفَاناً و تَذْرَافاً الدمعُ : اشك روان شد ، - تِ العَينُ دَمْعَها : چشم اشك ريخت ، - ذَرَفَاناً : به كندى و آهسته راه رفت .
ذَرَّفَ - تَذْرِيفاً و تَذْرِفةً و تَذْرَافاً الدمعَ : اشك ريخت .
ذَرَقَ - - - ذَرْقاً الطائرُ : پرنده چلغوز يا فضله افكند .
الذرْق - مص ، چلغوز يا فضله‌ى پرندگان .
الذُّرَق - ( ن ) : گياهى است از تيره‌ى علفها كه خواص پزشكى نيز دارد .
الذُّرْوَة - [ ذرو ] : مترادف ( الذرْوة ) است ، پيرى ؛ « مُؤْتَمَر الذرْوَة » : كنفرانس سران كشورها .
الذِّرْوَة - ج ذُرًى و ذِرىً : بالاى هر چيزى ، بلندى و جايگاه بلند .
الذَّرُوح - واحد ( الذَّرارِيح ) است .
الذُّرُّوح - واحد ( الذرارِيح ) است .
الذَّرُّوح - واحد ( الذرارِيح ) است .
الذَّرُور - ج اذِرَّة [ ذرّ ] : آنچه از دارو كه در چشم يا بر زخم ريزند .
الذَّرِّيّ - [ ذرّ ] : منسوب به ( الذرّة ) است ، پرند شمشير و جوهر آن .
الذَّرِيء - [ ذرأ ] : مترادف ( المَبْذُور ) است ، گياه يا درخت بهنگام كشت .
الذُّرِّيَّة - ج ذَرَارِيّ و ذُرِّيَّات [ ذرّ ] : « ذُريَّةُ الرجُلِ » : فرزند و نسل و دودمان مرد .
الذَّرِّيَّة - [ ذرّ ] : مؤنث ( الذَّرِّي ) است ؛ « الطاقةُ لذرّية » : نيروى اتم ؛ « القُنبُلَة الذرّيّةِ » ( ا ع ) : بمب اتمى كه از تفكيك ذره و اورانيوم ساخته مىشود ؛ « الأسْلِحَةُ الذَّرِّية » ( ا ع ) : سلاحهاى هسته‌اى كه با آن بمب اتمى را رها و پرتاب كنند ؛ « الأبْحاث الذرِّيَة » : بحثهاى اتم شناسى يا علوم هسته‌اى ؛ « ذَرِّيَّةُ الرَّجُل » : فرزند و نسل و دودمان مرد .
الذِّرِّيَّة - [ ذرّ ] : « ذِرِّيَّةُ الرجُلِ » : مترادف ( ذُرِّيَّتُهُ ) است .
الذِّرِّيح - واحد ( الذَّرَارِيح ) است .
الذَّرِيحة - واحد مؤنث ( الذّرَاريح ) است ، - ج ذَرِيح : تپه ، پشته .
الذَّرِيرَة - [ ذرّ ] : گونه‌اى عطر است .
الذَّرِيع - قبيح ، شنيع ، شتابنده ؛ « موتٌ ذَرِيعٌ » : مرگ ناگهانى و سريع .
الذَّرِيعَة - ج ذَرَايع : وسيله ، دستاويز ، دليل ، شترى كه براى شكار پشت آن پنهان شوند .
الذَّرِيف - « الدمعُ الذَّرِيف » : اشكِ ريزان .
الذَّعَارِير - [ ذعر ] : دانه‌ى چركى ريز كه در زير پوست بدن پديد مىآيد . اين واژه در زبان متداول رايج است و برخى آن را ( دَعَارِير يا دَعَادِير ) گويند .
الذُّعَاف - زهر كشنده‌ى فورى ؛ « موتٌ ذُعَافٌ » : مرگ سريع يا ناگهانى .
ذَعَرَ - - ذَعْراً هُ : او را ترسانيد ، وى را بيمناك كرد .
ذَعِرَ - - ذَعَراً : در شگفت شد .
ذُعِرَ - ترسيد .
الذُّعْر - ترس ، بيم .
الذُّعْرَة - سُرين ، كفل ؛ « رجلٌ ذُعْرَةٌ » : مردى كه عيب و نقص دارد .
الذُّعَرَة - ( ح ) : نام پرنده‌ايست كوچك كه همواره دم خود را مانند بيمناك تكان مىدهد و به ( أمّ سَكَعْكَع ) معروف است ؛ « رجلٌ ذُعَرَة » : مردى كه عيبها دارد .
ذَعَفَ - - ذَعْفاً هُ : او را زهر كشنده‌ى فورى خورانيد ، - الطعَامَ : در غذا زهر ريخت .
ذَعِفَ - - ذَعَفَاناً : مرد ، بدرود زندگى گفت .
الذَّعْف - سمى كه فورى مىكُشد .
ذَعَقَ - - ذَعْقاً هُ : او را ترسانيد ، بر او فرياد كشيد .
ذَعِنَ - - ذَعَناً لهُ : به او فروتن شد ، فرمانبردار شد .
ذَفَّ - - ذَفّاً و ذَفَفاً و ذِفَافاً [ ذفّ ] على الجريح : زخمى را كشت ، - فى الأمرِ : در آن كار شتابيد ، - ذفّاً الطَّاعُونُ فلاناً : بيمارى طاعون او را كشت .
الذُّفَاف - [ ذف ] : سبكبال و تندرو ، - ج ذُفُف و أذِفَّة : زهر كشنده .
الذَّفَاف - ج ذُفُف و أذِفَّة [ ذف ] : زهر كشنده .
ذَفِرَ - - ذَفَراً الشيءُ : بوى آن چيز بلند شد وَپخش شد ، اين واژه در بوى خوش و بوى بد هر دو به كار مىرود ولى معمولا و اغلب بر بوى بد و گند اطلاق مىشود .
الذَّفَر - بوى بد و گنديده ، بوى بسيار و تند .
الذَّفِر - تند بوى .
الذَّفْرَى - ج ذِفْرَيَات و ذَفَارَى و ذَفَار ( ع ا ) : استخوان پشت گوش .
الذَّفْرَاء - ( ن ) : گياهى است در بهار مىرويد و بسيار بد بوى است .