تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
قرقره .
الدَّعَاوَة - [ دعو ] : اسم است از ( الادّعَاء ) .
الدِّعَاوَة - [ دعو ] : مترادف ( الدعَاوَة ) است .
الدِّعَايَة - [ دعو ] : تبليغات براى شخص يا حزب يا فرقه‌اى ؛ « وزارةُ الدِّعَاية » : وزارت تبليغات ؛ دائرة الدّعَايَة « : اداره‌ى تبليغات .
دَعَبَ - - دَعْباً و دَعَابَةً هُ : با او شوخى كرد ، او را دور كرد .
الدَّعِب - بازيگر و شوخى كن .
دَعْبَلَ - دَعْبَلَةً الشيءَ : آن چيز را گرد بسان تيله كرد . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الدعْبُولة - گلوله‌ى گرد و كوچك . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الدعَة - [ ودع ] : آرامش ، وقار ، راحتى و آسايش زندگى .
دَعِجَ - - دَعَجاً تِ العينُ : آن چشم فراخ بسيار سياه شد .
الدَّعْجَاء - مؤنث ( الأَدْعَج ) است ، اولين شب از سه شب آخر ماه قمرى كه در آن ماه ديده نميشود .
الدُّعْجَة - سياهى و فراخى چشم .
دَعِرَ - - دَعَارَةً الرجُلُ : مترادف ( فَجَرَ ) است . به معناى گناه كرد ، - دَعَراً العودُ : چوب دود كرد ولى روشن نشد ، - الزنْدُ : آتش زنه روشن نشد .
الدُّعْر - ( ح ) : كرم يا موريانه كه چوب را مىخورد .
الدُّعَر - « رجُلٌ دُعَرٌ » : مرد خائنى كه بدنبال عيب جوئى از دوستان خود است .
الدَّعَر - پليدى و فسق و فجور و فساد .
الدَّعِر - « عُودٌ دَعِرٌ » : چوب كهنه و پوسيده .
الدُّعْرَة - ( ح ) : واحد ( الدعْر ) است .
الدُّعَرَة - « رجلٌ دُعَرَة » : مرد خائن كه از دوستان خود عيبجوئى كند .
الدَّعَرَة - مترادف ( الدعَر ) است .
الدُّعْرُورَة - چركى كه در زير پوست بدن باشد . اين واژه در زبان متداول رايج است .
دَعَسَ - - دَعْساً الشيءَ : آن چيز را پايمال كرد ، - فلاناً : فلانى را از خود دور كرد ، - الوعاءَ : ظرف را پر كرد ، - هُ بِالرُّمْحِ : با نيزه او را زد .
الدَّعْس - اثر ؛ « طَريقٌ دَعْسٌ » : راهى كه در آن آثار و نشانه‌هاى بسيار باشد .
الدَّعْسَة - مترادف ( الدَّوْسَة ) است . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الدَّعْق - داخل كردن يا درون بردن به عنف . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الدَّعْقَة - بسيارى ملازمت و همدمى مرد با دوست خود . اين واژه در زبان متداول رايج است .
دَعَكَ - - دَعْكاً الثوبَ : زبرى جامه را نرم كرد ، - الجِلْدَ : پوست را سابيد ، - الخصمَ : دشمن را نرم و موافق كرد ، - الشيءَ فى التراب : آن چيز را در خاك ماليد و خاكى كرد .
دَعِكَ - - دَعَكاً : احمق شد .
دَعَمَ - - دَعْماً الشيءَ : آن چيز را تكيه داد تا كج نشود ، - هُ : او را كمك كرد و نيرومند ساخت .
دَعَّمَ - تَدْعِيماً هُ : آن چيز را تقويت كرد ، او را امكان داد ، وى را تأييد كرد .
الدِّعْمَة - ج دِعَم : ستون خانه ، چوب يا ستونى كه زير سايه‌بان نصب كنند .
الدِّعْمَتَانِ - دو چوب دو طرف چرخ يا قرقره .
المُدَعْمِشة - من العيون : چشمهاى ناتوان كه ابروان آنها ريخته شده و تار بينند . اين واژه در زبان روز متداول است .
دَعْمَصَ - دَعْمَصَةً [ دعمص ] الماءُ : آب داراى كرم فراوان شد .
الدُّعْمُوص - ج دَعَامِص و دَعَامِيص ( ح ) : كرم سياه رنگى است كه در ته آبگيرها و بركه‌ها بهنگام خشك شدن آب پديد آيد نام اين كرم در زبان متداول ( البُلْعُط ) يا ( البُرْعُط ) است .
الدُّعْمِيّ - نجّار ، درودگر ، آنچه كه ستون محكم و استوار دارد ، بيشتر راهى ؛ « فَرَسٌ دُعْمِيٌ » : اسب كه در سينه‌ى آن سفيدى باشد .
الدَّعْوَى - ج دَعَاوٍ و دَعَاوَى [ دعو ] : اسم است از ( الادِّعَاء ) ؛ « بِدَعْوَى ان » : بدليل اينكه .
الدَّعْوَة - اسم است از ( الادِّعَاء ) ، پيمان و سوگند ، - ج دَعَوات : دعوت به اجتماع ، دستور حاضر شدن ، الهام خدائى ؛ « نَشَرَ الدَّعْوَةَ » : تبليغ مذهبى و دينى كرد ؛ « صَاحِبُ الدّعوة » : دعوت كننده ، آنكه مردم را به جشن يا ميهمانى دعوت كند ؛ « كُنّا فى دعوة فلان » : ميهمان فلانى شديم .
دِعْوَيْقَة الطَّيُّون - ( ح ) : نام گنجشك كوچكى است . اين واژه در زبان روز متداول است .
دُعِيَ - [ دعو ] الى الاجتماع : براى حضور در انجمن يا جمعيت دعوت شد ؛ « دُعِيَ الى حَمْل السّلاح » : به خدمت زير پرچم يا سربازى دعوت شد ؛ « رَجُلٌ يُدْعَى . . . » : مردى كه نام او . . .
الدَّعِيّ - ج أَدْعِيَاء [ دعو ] : پسر خوانده ، آنكه در اصل و نسب مشكوك باشد ، آنكه غير از پدر يا قوم خود را در نسب خود ادعا كند .
دَغْدَغَ - دَغْدَغَةً [ دغدغ ] فلاناً بكلمة : فلانى را با سخنى رنجانيد و طعنه زد ، - هُ : او را قلقلك داد و خنداند اين تعبير را در زبان متداول روز ( زَكْزَكَهُ ) گويند .
الدَّغْدَغَة - قلقلك دادن كه باعث خنده شود و بويژه در كف پا و زير بغل . اين واژه را در زبان متداول روز ( الزَّكْزَكة ) گويند .
دَغَرَ - - دَغْراً هُ : او را دور كرد ، بر او فشار آورد تا اينكه مرد ، - عَليهِ : بر او حمله‌ور شد ، - فى الْبَيتِ : داخل آن خانه شد ، - الشَّيءَ فى الشّيءِ : آن چيز را با چيزى ديگر آميخت ، - تِ الأُمُّ ابنَها : مادر فرزندش را شير داد ولى سير نكرد .
دَغِرَ - - دَغَراً و دَغْرَى عليهم : بر آنها حمله‌ى بدون ايستادگى كرد ، - دَغْراً الرّجُلُ : آن مرد بدخوى و پليد شد .
الدَّغْرَة - چيزى را ربودن و دزديدن .