بلند آوازه شد .
دالَى - مُدَالاةً [ دلو ] هُ : با وى مهربانى و مُدارا كرد .
الدَّالَة - ج دالٌ [ دول ] : شهرت . اين واژه در زبان متداول به معناى نوبت يا چيزهاى ويژهى شخص مىآيد ؛ « أَخَذَ فُلانٌ دَالاتِهِ » :
فلانى چيزهاى خود را گرفت .
الدَّالَّة - [ دلّ ] : دليرى و بىباكى ؛ « لَهُ عَليه دَالَّة » : به علت محبوبيت بر او دليرى دارد ، آنچه كه دليل و راهنما باشد .
الدَّالِج - ج دُلَّج : آنكه آب را از چاه بر كشد و در حوض ريزد .
الدَّالِح - ج دُلَّح و دَوَالِح : ابر پر آب و باران .
دالَسَ - مُدَالَسَةً [ دلس ] هُ : او را فريب داد ، به او ستم كرد .
الدَّالِف - تيرى كه به غير از هدف خُورَد و سپس از جاى بركنده شود ؛ « جَيْشٌ دالِفٌ » ج دُلَّف و دُلُف : ارتشى كه به پيش رود .
الدَّالِه - مرد ضعيف و ناتوانى كه بر اثر عشق و مانند آن عقل از سر او بدر شده باشد .
الدَّالِهَة - مترادف ( الدَّالِه ) است .
الدَّالِي - [ دلو ] : انگور سياه .
الدَّالِيَة - ج دَوَالٍ : زمين كِشت كه به وسيلهى دلو يا چرخ چاه آبيارى شود ، چرخ چاه كه وسيلهى آب چرخد ، درخت انگور .
دامَ - - دَوْماً و دَوَاماً و دَيْمُومَةً : پايدار و استوار و دائم شد ، - الشيءُ : آن چيز بىحركت و آرام شد ، آن چيز دور زد ، - تِ السَّمَاءُ :
آسمان باران پياپى باريد ، - تِ الدلْوُ : دلوِ آب پر شد ؛ « ما دام » با پيشوند ماى مصدرى از اخوات فعل كانَ مانند « لَا يَجْري الإصْلَاحُ مادامَ فلانٌ حاكماً » : تا زمانيكه فلانى حاكم باشد اصلاحات انجام نمىشود ؛ « مادامَ حَيّاً » : تا زمانيكه او زنده است ؛ « مَا دُمْتُ مَعَكَ » : تا زمانيكه من با تو هستم .
الدَّامَا - نوعي بازى به گونهى شطرنج است . اين كلمه فارسى است و نيز گويند تركى است ؛ « لَوْحَةُ الدّاما » : صفحهى داما .
الدَّامِج - تاريك ؛ « ليلٌ دامِجٌ » : شبى تاريك .
الدَّامِجَانَة - اين واژه را در زبان متداول ( دَمَلَجانة ) و ( دَمَجَانة ) گويند ، - ج دَامِجَانَات :
شيشهى بزرگ و فراخ با نوكى باريك و پوشيده . اين واژه ايتاليائى است .
الدَّامِر - ج دَوَامِر : روپوش كه بر روى جامه پوشند .
الدَّامِس - فا ، تاريك ؛ « لَيلٌ دَامِسٌ » : شبى تاريك .
الدَّامِع - فا ؛ « مكانٌ دامِعٌ » : جائى كه از آن آب نشست كند .
الدَّامِعَة - مؤنث ( الدَّامِع ) است ؛ « شُجَّةٌ دامِعَةٌ » : زخمى كه از آن خون روان باشد .
الدَّامِغَة - « شجَّةٌ دامغة » : زخمى كه به مغز رسيده باشد ؛ « حُجَّةٌ دامِغَةٌ » : دليلى ثابت ؛ « شَهَادَةُ دَامِغَة » : گواهى واضح و مبرهن .
الدَّامِكَة - ج دَوَامِك : بلا و سختى .
دامَلَ - مُدَامَلَةً [ دمل ] هُ : آن چيز را اصلاح و مدارا كرد .
الدَّامُوس - ج دَوَامِيس : جائى كه در آن شكارگر بهنگام شكار پنهان مىشود .
الدَّامِي - [ دمي ] : فا ، آنكه از وى خون روان باشد ؛ « الدّامِي الشفَة » : فقير و بينوا يا آنكه برخواستن چيزى حرص زند .
الدَّامِيَة - مؤنث ( الدّامِي ) است ، زخم يا ضربهاى كه خون افتد ؛ « مَعْرَكَةٌ دَامِيَة » :
جنگ خونين كه در آن خون روان شود .
الدَّأمَاء - [ دوم ] : دريا .
دانَ - - دَوْناً [ دون ] : پست و خسيس شد ، ناتوان شد .
دانَ - - دَيْناً [ دين ] الرجُلُ : آن مرد وام گرفت و بدهكار شد ، - هُ : به او مالى براى مدتى محدود پرداخت ، - لهُ بِالْحَياة : در زندگى مديون او شد ، - فلَاناً : فلانى را جزا داد ، - دِيناً الرجُلُ : آن مرد خوار شد ، فرمانبردار شد ، عزيز و گرامى شد نافرمانى كرد ، - هُ : بر عليه او حكم داد ، آن را مالك شد ، او را بردهى خود كرد و بر آنچه كه نميخواست وادار نمود ، او را خوار و زبون كرد ، - دِيناً و دِيَانَةً بِدينٍ : دينى براى خود برگزيد .
دانَى - مُدَانَاةً [ دنو ] القيدَ : بند يا قيد را تنگ كرد ، - الأَمْرَ : به آن كار نزديك شد ، - بينَ الأَمْرَين : بميان آن دو امر رسيد ؛ « شيءٌ لَا يُدَانَى » : چيزى كه دست رسى به آن سخت يا غير ممكن باشد .
الدَّانِج - جاى پر بركت . اين واژه در زبان متداول رايج است .
الدَّانِي - ج دُنَاة [ دنو ] : نزديك .
داهَى - مُداهَاةً و دِهَاءً [ دهي ] القومَ : بر آن قوم سختى و بلا آورد .
داهَمَ - مُدَاهَمَةً [ دهم ] هُ : ناگهان بر او شد و بدون تأمل گفت .
داهَنَ - مُدَاهنَةً [ دهن ] هُ : او را نيرنگ و فريب داد و خلاف آنچه كه در دل داشت آشكار كرد .
الدَّاهِي - ج دُهَاة [ دهي ] : آنكه كارهاى خود را با بينش و تيزهوشى انجام دهد .
الدَّاهِية - ج دَوَاهٍ [ دهي ] : مرد زيرك و تيزهوش ، امر مهم و بزرگ ، كار بد و ناپسند ، مصيبت و اندوه ؛ « فَلْيَذْهَبْ فى دَاهِيَةٍ » : بلائى بر او نازل شود ، به بدبختى دچار شود .
داوَى - مُدَاوَاةً [ دوي ] المريضَ : بيمار را درمان كرد .
داود باشا - ( ط ) : نام غذائى است كه از گوشت كوبيده و شير آماده شود . اين غذا به اسم مخترع آن ناميده شده است .
داوَرَ - مُدَاوَرَةً و دِوَاراً [ دور ] هُ : با او دور زد ، - الأمُورَ : براى انجام آن كارها پولى خواست ، - عَلَى الأمْرِ : آن كار را بررسى كرد .
داوَلَ - مُدَاوَلَةً [ دول ] اللَّهُ الأيامَ بين الناس :
خداوند روزگار را ميان مردم متداول و روزها را گاهى براى اينها و گاهى براى آنها معمول گردانيد ، - المَاشِي بين قَدَمَيْهِ : راه