تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
تَشَاقَّ - تَشَاقّاً [ شقّ ] القومُ : آن قوم با هم مخالفت و دشمنى كردند ، - الرَّجُلانِ : آن دو مرد با هم در خصومت اصرار ورزيدند ، - القومُ ثِيَابَهُم : آن قوم با هم گلاويز شدند و جامه‌هاى يكديگر را پاره كردند .
تَشَاكَى - تَشَاكِياً [ شكو ] القومُ : آن قوم به يكديگر شكايت كردند .
تَشَاكَسَ - تَشَاكُساً [ شكس ] القومُ : آن قوم مخالف يكديگر شدند .
تَشَاكَلَ - تَشَاكُلًا [ شكل ] الشيئانِ أو الرجُلانِ : آن دو چيز يا آن دو نفر با هم همسان و همانند شدند .
تَشَامَّ - تَشَامّاً [ شمّ ] الرجُلانِ : آن دو مرد يكديگر را بوئيدند .
تَشَانَّ - تَشَانّاً [ شنّ ] الجلدُ : پوست خشك و ترنجيده شد ، - جلدُ الإنْسَان : پوست بدن انسان بهنگام پيرى چروكيده شد ، - السِّقَاءُ : مشك كهنه و پوسيده شد ، - الشَّيْئَانِ : آن دو چيز با هم مخلوط و آميخته شدند .
تَشَانَأَ - تَشَانُؤاً [ شنأ ] القومُ : آن قوم نسبت به هم كينه ورزيدند .
تَشَانَقَ - تَشَانُقاً [ شنق ] الرجُلانِ : يكى از آن دو مرد مالِ خود را با مال ديگرى درآميخت .
تَشَاوَرَ - تَشَاوُراً [ شور ] القومُ : آن قوم با هم مشورت و تبادل نظر كردند .
تَشَاوَسَ - تَشَاوُساً [ شوس ] : با گوشه‌ى چشم از روى تكبر يا خشم نگاه كرد ، چشم خود را كوچك كرد و پلكها را براى نگريستن بر هم نهاد ، - القومُ : آن قوم بهم درآميختند .
تَشَاوَظَ - تَشَاوُظاً [ شوظ ] القومُ : آن قوم بهم دشنام دادند .
تَشَايَعَ - تَشَايُعاً [ شيع ] تِ الإبلُ : شتران پراكنده شدند ، - القومُ : آن قوم به گروههاى مختلف درآمدند ، - القومُ على الأمرِ : آن قوم بر آن كار با هم توافق كردند ، - القومُ فى دارٍ : آن قوم در خانه‌اى با هم شريك شدند .
تَشَأمَ - تَشَؤُّماً [ شأم ] : بسوى شمال خود رفت ، بسوى شام رفت ، منسوب به شام شد .
تَشَبَّبَ - تَشَبُّباً [ شبّ ] : به ياد دوران جوانى افتاد ، - تِ النّارُ : آتش روشن شد ، - الشّاعِرُ بالفَتاةِ : شاعر به آن دختر تشبيب كرد و غزل گفت .
تَشَبَّثَ - تَشَبُّثاً [ شبث ] بكذا : خود را به آن چيز آويخت ، - بِرأيهِ : بر رأى و عقيده‌ى خود اصرار ورزيد .
تَشَبَّحَ - تَشَبُّحاً [ شبح ] الحِرْباءُ على العود : حرباء بر روى چوب نشست و كشيده شد .
تَشَبَّرَ - تَشَبُّراً [ شبر ] : بزرگ شد .
تَشَبَّعَ - تَشَبُّعاً [ شبع ] : بسيار خورد و سير شد ، خود را سير وانمود كرد در حالى كه گرسنه بود ، - ب : به اشباع رسيد و پر شد ؛ « تَشَبَّعَتِ الإسْفَنْجَةُ بالماءِ » : اسفنج به حد اشباع به خود آب گرفت .
تَشَبَّكَ - تَشَبُّكاً [ شبك ] : آن چيز بهم پيوسته و درهم شد ، آميخته شد ، - الكلامُ و الأمورُ : آن سخن يا كارها درهم شد ، - فلانٌ : از سرما متشنج و بى حس شد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
تَشَبَّهَ - تَشَبُّهاً [ شبه ] بهِ : همانند و همسان او در كارها شد .
التَّشْبِير - [ شبر ] : مص ، بهنگام سخن گفتن اشاره با دست و انگشتان كردن است .
التَّشْبِيه - مص ، به گونه‌ى رمز و مجاز چيزى را به چيزى تشبيه كردن .
تَشَتَّى - تَشَتِّياً [ شتو ] بالبلد : در زمستان به آن شهر آمد ، - المكانَ : در زمستان در آن مكان اقامت كرد .
تَشَتَّتَ - تَشَتُّتاً [ شتّ ] الشملُ : همبستگى از هم گسيخته و پراكنده شد .
تَشَتَّمَ - تَشَتُّماً [ شتم ] : آن مرد با دشنام دادن به او متعرّض شد .
تَشَجَّبَ - تَشَجُّباً [ شجب ] : اندوهگين شد .
تَشَجَّعَ - تَشَجُّعاً [ شجع ] : مطاوع ( شَجَعَ ) است ، خود را به دليرى وانمود كرد .
تَشَجَّنَ - تَشَجُّناً [ شجن ] : اندوهگين شد ، تكان خورد ، - الأَمْرَ : آن امر را به ياد آورد ، - الشَّجَرُ : درخت درهم پيچيده و شاخه‌هايش انبوه شد .
تَشَحَّجَ - تَشَحُّجاً [ شحج ] البغلُ أو الغرابُ : استر يا كلاغ صدا درآورد و بانگ زد .
تَشَحَّذَ - تَشَحُّذاً [ شحذ ] هُ : او را راند و بيرون كرد ، - الرّجُلُ : آن مرد در پرسش و گدائى اصرار ورزيد .
تَشَحَّرَ - تَشَحُّراً [ شحر ] : به سياهى دود آلوده شد . - اين واژه سريانى است -
تَشَحَّطَ - تَشَحُّطاً [ شحط ] بالدم : به خون آغشته شد ، در خون طپيد .
التَّشْحِيل - [ شحل ] ( ز ) : مترادف ( التَّقْلِيم ) است به معناى زدن شاخه‌هاى درخت . اين واژه در زبان متداول رايج است و سريانى است .
تَشَخَّصَ - تَشَخُّصاً [ شخص ] : مطاوع ( شَخَّصَ ) است ، - لهُ : به صورت شخص بر او نمايان شد .
التَّشْخِيص - [ شخص ] : مص ؛ « تشخيص الأَمْراض » : تشخيص بيمارى و شناخت علل و موجبات آن .
تَشَدَّخَ - تَشَدُّخاً [ شدخ ] الرأْسُ : آن سر شكسته شد .
تَشَدَّدَ - تَشَدُّداً [ شدّ ] : نيرومند شد ، در كارهاى خود سخت شد .
تَشَدَّقَ - تَشَدُّقاً [ شدق ] : براى فصيح خواندن گوشه‌ى دهان را پيچانيد ، با پيچانيدن گوشه‌ى دهان مردم را مسخره كرد ، - بالكلام و فيهِ : بدون احتياط سخن بدرازا گفت .
تَشَذَّبَ - تَشَذُّباً [ شذب ] : مطاوع ( شَذَّبَ ) است ، - القومُ : آن قوم پراكنده شدند .
تَشَذَّرَ - تَشَذُّراً [ شذر ] : براى به پا كردن شر يا جنگ آماده شد ، خشمگين شد ، با نشاط شد و بسوى آن كار شتافت ، - هُ : او را وعده‌ى بد داد و ترسانيد ، - القومُ : آن قوم پراكنده شدند و بهر سوى رفتند ، - القومُ فى الحرب : آن قوم در جنگ بر يكديگر درشتى كردند و تعدّى كردند .
تَشَرَّى - تَشَرِّياً [ شري ] : پراكنده شد ، او از خوارج شد .
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 230 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار