تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
اشك ريخت ، - المَيِّتَ : بر مرده گريست .
بَكَّى - تَبْكِيَةً [ بكي ] الرجُلَ : آن مرد را به گريه در آورد ، - المَيِّتَ : بر مرده گريست و شيون كرد .
البَكَّاء - [ بكي ] : آنكه بسيار گريه كند .
البَكَارَة - دوشيزه و باكره بودن زن .
البَكَالَة - ( ط ) : غذائى است از آرد و روغن كه با هم آميخته مىشوند .
البَكَالُورِيَا - گواهى نامه‌ى امتحانات پاياني دوره‌ى دبيرستان . - اين واژه يونانى است -
بَكَالُورِيُوس - دارنده‌ى گواهينامه‌ى بكالوريا ، ديپلم .
بَكَأَ - - بَكْأَ و بَكَاءَةً تِ البئرُ : آب چاه كم شد ، - تِ النّاقَةُ : شير ماده شتر كم شد ، - تِ العينُ : اشك چشم كم شد . البَكْءُ ( ن ) : گياهى است مانند نخود .
البَكْأَة - واحد ( البَكْء ) است .
البَكْبَاشِي - افسرى كه فرمانده‌ى يكهزار سرباز است . - اين واژه تركى است -
البَكْبَاك - من الجموع : گروه بسيار ، - مِنَ الرَّجَالِ : جمع انبوهى از مردان .
بَكْبَكَ - بَكْبَكَةً القومُ عليه : آن قوم بر او ازدحام كردند .
بَكَتَ - - بَكْتاً هُ : او را با شمشير يا با عصا رد ، با آوردن دليل بر او چيره شد ؛ « بَكَتَهُ حتّى اسْكَتَهُ » : برايش دليل آورد تا اينكه وى را خاموش كرد .
بَكَّتَ - تَبْكِيتاً هُ : مترادف ( بَكَتَ ) است ، او را سرزنش كرد و زد .
البَكْتِرْيَة - ( طب ) : باكترى ، ميكرب كه با ذرّه‌بين ميتوان آن را ديد نام ديگر آن ( الجُرثُومَة ) است . - اين واژه يونانى است -
البَكْتِرْيُولُوجيا - باكتريولوژى ، علم ميكرب شناسى كه در پزشكى اهميت بسزائى دارد . - اين واژه يونانى است -
بَكَرَ - - بُكُوراً : به پيش رفت ، سپيده دم بيدار شد ، - عَلَيهِ وَاليهِ : پگاه نزد او آمد ، - فى الشَّيْءِ : آن كار را صبح زود انجام داد .
بَكِرَ - - بَكَراً الى الشيء : شتاب كرد ، عجله كرد .
بَكَّرَ - تَبْكِيراً : به جلو رفت ، شتاب كرد ، - المُصَلِّي : نمازگزار در اول وقت نماز آمد ، - فُلاناً : در بامداد نزد فلانى آمد ، - هُ عَلَيْهِم : او را به سحرخيزى بر آنها وادار كرد .
البَكْر - ج أَبكر و بُكْرَان وَبِكَّار و بِكَارة ، م بَكْرَة ج بِكَار : شتر نوجوان .
البِكْر - ج أَبكار : اولين كودك پدر و مادر ، اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود ، آغاز هر چيزى ، كارى كه پيش از آن انجام نشده باشد ، دوشيزه ، زن باكره ، گوساله ؛ « كَرْمٌ بِكْرٌ » : اولين ميوه‌ى درخت انگور ؛ « نارٌ بِكْرٌ » : آتش كه از آن آتشى ديگر روشن نشده باشد ؛ « خَلٌّ بِكْرٌ » : سركه‌ى بسيار ترش ؛ « الضَّرْبَةُ الْبِكْر » : ضربه‌ى كشنده كه در كشتن شتاب شود .
البُكْرَة - بامداد ؛ « اتَيْتُهُ بُكْرَةً » : سپيده دم نزد او آمدم .
البَكْرة - گروه دسته جمعى ؛ « جَاؤُوا عَلَى بَكْرَةِ ابِيهِمْ » : همه‌ى آن گروه با هم آمدند .
البَكَرَة - ج بَكَر و بَكَرَات ( حي ) : قرقره ، چرخ آب كشى .
البِكْرِيَّة - ويژه‌گى و حقوق اولين فرزند ارشد .
بَكَسَ - - بَكْساً هُ : بر او چيره شد .
بَكَلَ - - بَكلًا الشىءَ : آن چيز را آميخت ، - الأزْرَارَ : دگمه‌ها را در مادگى قرار داد . اين تعبير در زبان متداول رايج است .
بَكَّلَ - تَبْكيلًا الشيءَ : آن چيز را آميخت .
البِكْلَة - دسته ، چفت ، گيره . اين واژه در زبان متداول رايج است .
البَكلُورِيا - به واژه ( البَكَالُوريا ) مراجعه شود .
البَكْلِيك - آنچه از أملاك كه به دولت تعلق داشته باشد ، اصل اين واژه اختصاص به يك تركى دارد . - اين واژه تركى است -
بَكِمَ - - بَكَماً و بَكَامَةً : گُنگ يا لال شد .
بَكُمَ - - بَكَامَةً : از روى عمد ساكت شد و سخن نگفت .
البَكُور - آنچه كه از هر چيزى زود رس باشد ، اولين باران بهارى .
البُكُورِيَّة - مترادف ( البِكْرِيّة ) است .
البَكِيّ - آنكه بسيار گريه كند .
البَكِير - مترادف ( البَكُور ) است .
البَكِيرَة - ج بَكَائِر : ميوه يا نخل خرماى زود رس .
البَكِيلَة - غنيمت ، - ( ط ) : غذائى كه از آرد و روغن آميخته تهيه كنند .
البَكِيم - ج بُكْمَان : گنگ يا لال .
بَلْ - حرف عطف است كه حكم را از ما قبل خود به ما بعد خود قرار مىدهد اين حرف براى اضراب است كه پس از ايجاب و امر مىآيد مانند « قَطَفَ الأزْهَارَ بَلِ الأثْمَارَ » : يعنى گلها را نچيد و بلكه ميوه‌ها را چيد و گاهى براى استدراك پس از نفى و نهى مىآيد مانند « مَا ذَهَبَ زَيْدٌ بَلْ عَمْروٌ » : زيد نرفت و بلكه عمرو رفت .
بَلَّ - - بَلَلًا و بَلَّا و بُلُولًا من مرضِه : از بيمارى كه داشت بهبودى يافت و سالم شد ، - بَلا فى الأرْض : به مسافرت رفت ، - بُلُولًا تِ الرّيحُ : باد سرد وزيد ، - - بَلا و بِلَّةً و بَلَلًا يَدَهُ : به او چيزى بخشيد ، - هُ بِالْمَاءِ : آن را با آب خيس كرد ، - - بَلَلًا و بَلَالًا بِكَذا : به او دست يافت .
البِلّ - شفا و بهبودى - آنچه كه جايز باشد .
بَلَا - - بَلْواً و بَلَاءً [ بلو ] الرجُلَ : آن مرد را آزمايش كرد ، آزمود ، امتحان كرد .
بَلَّى - تَبْلِيَةً [ بلي ] الثوْبَ : جامه را كهنه كرد .
بَلَى - حرف تصديق است مانند ( نَعَمْ ) به معناى آرى . و بيشتر بعد از استفهام مىآيد . و اختصاص به جواب مثبت دارد چه ما قبل آن مثبت يا منفى باشد مانند « أَقَامَ زَيْدٌ ؟ » كه جواب آن بَلَى است يعنى آرى
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 191 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار