چريد ، - بَسْراً و بُسُوراً : چهرهى خود را درهم كشيد و ترشروى شد .
البُسْر - ج بِسَار : خرماى رنگ به خود گرفته و نارس ، تازه و نورس از هر چيزى .
البُسْرَة - واحد ( البُسْر ) است به معناى يك دانه خرما .
بَسَطَ - - بَسْطاً الرجلَ : آن مرد را شاد كرد ، وى را گستاخ كرد ، - الشيْءَ : آن چيز را پخش كرد ، - الْيَدَ اوِ الذِّرَاعَ : دست يا بازوى را دراز كرد ؛ « بَسَطَ يَدَ المُسَاعَدةِ لِفُلانٍ » به داد فلانى رسيد و او را يارى كرد ، - فُلاناً عَلَيه :
فلانى را بر او برترى داد ، - الْعُذْرَ : آشكارا پوزش خواست ، پوزش را پذيرفت ، - الشَّيءَ لِفُلان : آن چيز را براى فلان توضيح داد ، بيان كرد ، - المَكَانُ القومَ : آن مكان براى آن قوم فراخ شد ، - العَمَلِيَّاتِ الْجَبْرِيَّة فى ضَربٍ وَجَمعٍ و غَيْرِهِما ( ع ج ) : عمليات جبر در ضرب و جمع و جز آنها حساب را خلاصه كرد .
بَسُطَ - - بَسَاطَةً : چهرهى او گشاده و شادمان شد ، زبان او براى شوخى باز شد .
بسَّطَ - تَبْسِيطاً الثوبَ : جامه را گسترد .
البَسْط - شادمانى ، گشادگى ، فراخى ، بيان ، آشكار شدن .
البَسْطَة - فراخى ؛ « بَسْطَةُ العَيْش » : فراخى زندگى ؛ « زَادَ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالجِسْمِ » : در دانش و زيبائى اندام فزونى يافت .
البَسْطُرْما - گوشت بريده شده و نمك سود . - اين واژه تركى است -
بَسَقَ - - بَسْقاً : لغتى است در ( بَصَق ) ، - بُسُوقاً الشَّجَرُ : شاخههاى درخت بلند شد .
البِسْكلِت - دوچرخه .
البِسْكُوتي - بيسكويت ، گونهاى حلوا كه از آرد و شير و شكر سازند . - اين واژه فرانسه است -
بَسَلَ - - بُسُولًا الرجُلُ : از فرط خشم يا دليرى چهرهاش گرفته شد .
بَسُلَ - - بَسَالًا و بَسَالَةً : دلير شد .
بَسَّلَ - تَبْسِيلًا نفسَه للموت : خود را بدست مرگ سپرد ، - هُ : او را مكروه داشت .
البَسْل - حلال ، حرام . اين واژه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود ؛ « هَذا بَسْلٌ عَلَيْكَ » : اين چيز بر تو حرام است ؛ « بَسْلًا لَهُ » : واى بر او ، آنكه از خشم يا دليرى چهرهى خود را گرفته كند .
البِسِلَّى - ( ن ) : گياهى است از تيرهى ( القَطَّانِيّات ) به معناى نخود فرنگى كه تازهى آن خوردنى است و خشك آن طبخ مىشود . - اين واژه ايتاليائى است -
بَسَمَ - - بَسْماً : لبخند زد .
بَسْمَلَ - بَسْمَلَةً : بِسْمِ اللَّه گفت .
البَسْمَلَة - عند النصارى : اين واژه در اصطلاح نصارى به معناى ( آب و ابن و رُوح الْقُدس ) است ، - عند المسلمين : و در نزد مسلمان به معناى ( بِسْمِ اللَّهِ الرَّحمَنِ الرَّحيم ) است .
البَسِيط - ج بُسَطَاء : مرد فراخ زبان و شوخ ، شادمان ؛ « بَسِيطُ الوَجْهِ » : گشادهروى ، زمين فراخ و پهناور ، كشيده ، باز شده ؛ « بَسِيطُ اليَدَينِ » : بخشنده ؛ « بَسِيطُ القَلْبِ » : ساده لوح ، سطح هندسهاى مانند « بَسِيطُ اسطوانيّ » :
سطح استوانى ، ساده ، خلاف ( المُرَكَّب ) است ، بحرى از اوزان شعرى است بدينگونه : « مُسْتَفْعِلُنْ فَاعِلُنْ مُسْتَفْعِلُنْ فَعِلُنْ » .
البَسِيطَة - زمين .
البسِيكولوجى - روانشناس .
البسِيكُولوجيا - روانشناسي . - اين واژه يونانى است -
البَسِيل - مترادف ( البَسْل ) است ، زشت روى ، بد گل .
بشَّ - - بَشّاً و بَشَاشَةً : گشادهروى شد ، - للشَّيءِ : بسوى آن روى آورد و شاد شد ، - بِالصَّدِيق : از ديدار دوست شادمند شد .
البَشّ - گشادهروى .
البُشّارَة - آنچه از پوست كه كنده شده باشد ، مژدگانى كه به مژده دهنده داده مىشود .
البَشَارَة - ج بَشَائِر : زيبائى و جمال ؛ « بَشَائِرُ الوَجْهِ » : زيبائى چهره ، نشانهها ؛ « بَشَائِرُ الصُّبح » : سپيده دم .
البِشَارَة - ج بِشَارَات و بَشَائِر : خبر خوشحال كننده ، مژده .
البَشَّاش - مترادف ( البَشُوش ) است به معناى مهربان و گشادهروى .
البَشَاشَة - گشادهرويى .
البَشَاعَة - مترادف ( القُبْح ) است به معناى زشتى .
البَشَام - ( ن ) : درختى است خوشبوى كه با برگهاى آن موى سر را سياه مىكنند .
دانههاى اين درخت نزد دارو سازان به ( حَبُّ الْبَلَسَان ) معروف است .
البَشَامَة - ( ن ) : واحد ( البَشّام ) ست .
بَشَرَ - - بَشْراً الجلدَ : روى پوست را كه موى بر مىآورد تراشيد ، - الشّارِبَ : موسى سبيل را بسيار تراشيد ، - الجَرَادُ الأَرْضَ : ملخ آنچه را از مواد غذائى كه بر روى زمين بود خورد ، - - بَشْراً بهِ : به او خورسند شد .
بَشِرَ - - بَشراً بهِ : به او خورسند شد .
بَشَّرَ - تَبْشِيراً هُ : به او مژده داد و شادش كرد .
البِشْر - گشادهرويى .
البَشَر - انسان ، آدمى . اين واژه بر مذكر و مؤنث چه مفرد و چه جمع اطلاق مىشود ؛ « أَبُو الْبَشَر » : كنيهى حضرت آدم است ؛ « ابنُ البَشَر » : لقب حضرت عيسى مسيح در نزد مسيحيان است .
البُشْرَى - ج بُشْرَيَات : مژده ، بشارت .
البَشَرَة - ج بَشَر : پوست بدن ، آنچه از گياهان زمين كه روئيده باشند ، دانه و گياه .
البَشَرِيّ - منسوب به ( البَشَر ) است ، ويژهى پوست بدن است ؛ « الطَّبِيبُ البَشَرِي » :
پزشك بيماريهاى پوست .
البَشَرِيَّة - انسانيت ، آدميّت .
بَشِعَ - - بَشَعاً و بَشَاعَةً الشيءُ و المرءُ : آن چيز يا آن مرد زشت و ناپسند شد .
البَشِع - زشت ، قبيح .
البَشْكُور - ج بَشَاكِير : سيخ آتش ، سيخ تنور .
البَشْكِير - ج بَشَاكِير : حولهى صورت خشك كن ، دستمال . اين واژه فارسى است .