تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
بر روى آن بعضى از انواع قارچ مىرويد كه براى گندم زيان آور است ، زرشك .
البُرْتُقَال - ( ن ) : پرتقال كه از تيره‌ى ( البُرتُقَالِيَّات ) است و در مناطق گرمسيرى و مديترانه‌اى كشت مىشود .
البُرْتُقَالة - واحد ( البُرتُقَال ) است .
البُرْتُقَان - ( ن ) : به معناى ( البُرتقَال ) است .
البُرْتُقَانة - واحد ( البُرتُقَان ) است .
البُرْثُن - ج بَرَاثِن [ برثن ] : چنگال جانوران درنده و پرندگان .
بَرَجَ - - بَرَجاً الشيءُ : آن چيز آشكار و بر آمده شد .
بَرَّجَ - تَبْرِيجاً : بُرج ساخت .
البُرْج - ج بُرُج و أَبْرَاج و أبْرِجة : قلعه ، دژ ، كاخ ، ساختمان بلندى به گونه‌ى دايره يا مربع بطور مستقل يا جزئى از ساختمان ، - ( فك ) : يكى از برجهاى آسمانى كه معمولا دوازده برج بدين ترتيب مىباشند : حَمَل ، ثور ، جوزا ، سرطان ، اسد ، سنبله ، ميزان ، عقرب ، قوس ، جدي ، دلو ، حوت ؛ « فَلَكُ الْبُرُوج » : به واژه‌ى ( الفَلَكَ ) رجوع شود .
البَرَج - ج أَبْرَاج : آنچه كه نمايان و هويدا باشد .
البِرْجَاس - گونه‌اى زين كه بر پشت ستوران نهند .
البَرْجَل - ج بَرَاجلِ : پرگار كه معمولا در نقشه كشى به كار مىرود ، مترادف ( البِيكَار ) است .
البُرْجُمَة - ج بَرَاجِم ( ع ا ) : مفاصل انگشتان يا استخوانهاى كوچك در دست و پا .
البِرْجِيس - [ فك ] : نام ستاره‌ى مشترى است . - اين واژه فارسى است -
بَرَحَ - - بُرُوحاً الصيدُ : شكار از سمت راست توبه سمت چپ گذشت .
بَرَحَ - - بَرَاحاً و بَرَحاً المكانَ و منه : آن جاى را ترك كرد ، - الخَفَاءُ : آن كار پنهان آشكار شد ؛ « ما بَرِحَ » : از افعال ناقصه است به معناى ( مَا زَالَ ) ؛ « ما بَرِحَ يَكْتُبُ » : همچنان پيوسته مىنوشت .
بَرَّحَ - تَبْرِيحاً بهِ الأمرُ : آن كار او را خسته و آز رده ساخت ، - اللَّهُ عَنْكَ : خداوند خستگى و آزاردگى را از تو بر طرف كند .
البَرْح - ج أَبْرَاح : سختى ، آزردگى ، شرّ ، ستم .
البُرَحَاء - اندوه ، غم .
بَرَدَ - - بَرْداً : سرد شد ، - الْعَيْنَ : چشم را سرمه كشيد ، - اللَّيْلُ و بَرَدَ عَلَيْنَا : سرماى شب در ما اثر كرد ، - الْخُبْزَ : نان را سرد كرد ، - الوَجَعَ : درد را ساكن و آرام كرد ، - فُلانٌ : فلانى سست شد ؛ « جَدَّ فِى الأَمْرِ ثُمَّ بَرَدَ » : در آن كار كوشيد و سپس سست شد ، - الحَقُّ عَلَيْهِ او لَهُ : حق بر او ثابت شد ، - الحَدِيدَ : آهن را با سوهان ساييد .
بَرُدَ - - بُرُودَةً : آن چيز سرد شد .
بُرِدَ - تِ الارضُ : زمين تگرگ زده شد ، - الْقَومُ : آن قوم سرما زده يا تگرگ زده شدند .
بَرَّدَ - تَبْرِيداً هُ : آن چيز را سرد كرد ؛ « بَرَّدَ عَنْهُ » : در آن چيز فتور كرد و سست شد ، - الحَقَّ : حق را ثابت و لازم كرد .
البُرْد - ج بُرُود و أَبْرَاد و أَبْرُد : جامه‌اى راه راه ، پارچه‌اى از پشم سياه كه بگونه‌ى لحاف دوزند .
البَرْد - سرد ، متضاد ( الْحَرّ ) است .
البَرَد - تگرگ و باران منجمد كه بگونه‌ى دانه بر زمين فرو ريخته مىشود .
البُرَدَاء - تب و لرز .
البَرْدَاق - ج بَرَادِيق : آفتابه ، كوزه .
البُرْدَة - ج بُرَد : واحد ( البُرْد ) است .
البَرَدَة - واحد ( البَرَد ) است .
البِردْج - گونه‌اى بازى ورق كه چهار نفر با هم بازى كنند و 52 ورق مىباشد .
البَرْدَعة - پوششى كه بر پشت ستور اندازند .
البُرْدِيّ - گونه‌اى از بهترين خرما .
البَرْدِيّ - ( ن ) : گياهى است آبى مانند ني از رسته‌ى ( السُّعْدِيَّات ) كه در گذشته از پوست آن براى نوشتن استفاده مىشده است ؛ « عِلْمُ البَرْديَّات » : ويژه‌ى آموزش و مطالعه‌ى نوشته‌هاى بر روى اين كاغذ است .
البَرْدِيَّة - ترى و خيسى پوست بدن ، آغاز تب .
البَرْدُيوط - يكى از رتبه‌هاى كليساى شرقى است - اين واژه يونانى است -
البَرْذَعَة - مترادف ( البَرْدَعَة ) است .
بَرْذَنَ - بَرْذَنَةً الفرسُ : اسب مانند ( البِرْذَوْن ) اسب تا تارى راه رفت .
البِرْذَوْن - م بِرْذَوْنَة ، ج بَرَاذِين ( ح ) : ستورى كه بار سنگين بردارد ، اسب تركى يا تاتارى . خلاف اين اسم ( العِراب ) است .
بَرَّرَ - تَبرِيراً هُ : او را پاك و تزكيه كرد ، او را به نيكى ستود .
بَرَزَ - - بُرُوزاً : به سوى زمين فراخ درآمد ، پس از پنهان شدن نمايان گرديد ، آشكار شد .
بَرِزَ - - بَرَزاً : پس از پنهان شدن آشكار گرديد .
بَرُزَ - - بَرَازَةً : در دانش و دليرى بر ياران خود برترى يافت .
بَرَّز - تَبْرِيزاً : مدفوع بيرون افكند ، - الشَّيْءَ : آن چيز را آشكار كرد ، - الْفَرَسُ : اسب در مسابقه بر ساير اسبان جلو افتاد ، - في كَذَا : در كارى ماهر شد ، - عَلَيهِ فِي كَذَا : بر و در كار يا امرى برترى يافت .
البَرْزَخ - ج بَرَازخ : حاجز يا حجاب كه ميان دو چيز قرار گيرد ، زمينى باريك كه ميان دو دريا قرار گرفته باشد ، دماغه ، فاصله‌ى زمانى ميان دنيا و آخرت از هنگام مرگ تا قيامت ؛ « بَرَازِخُ الإيمَان » : آنچه كه ميان شك و يقين است .
البُرْزُقَة - ج بَرَازق ( ط ) : نوعى نان شيرينى نازك و كنجدى . - اين واژه فارسى است -
البِرْسَام - ( طب ) : ورم و آماس پرده‌ى
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى ) — صفحة 181 | فؤاد افرام البستانى / رضا مهيار