و زير آنها خالى است . در نتيجه خيابانها و كوچه هاى شهر چنان صاف است كه مىتوان از يك نقطهى شهر نقطهى ديگر ، مثلا از رشيدر « 1 » تا دهانهى دريا ، به فاصله ربع مايل را ديد . اسكله را طورى كار گذاشتهاند كه تا ربع مايل در دريا پيش مىرود ، در آنجا برجى ساختهاند و در نوك آن يك آينهى شيشهاى نصب كردهاند ، نام آن را برج فانوس و به زبان عربى ، منار الاسكندريه گذاردهاند . اين آينه رسيدن كشتى را از فاصلهاى برابر پانزده روز راه نشان مىدهد . به همين دليل مردم اسكندريه هميشه مسلح و مجهز با كشتى دشمن روبهرو مىشوند ، تفاوتى نمىكرد كه اين كشتى از كجا بيايد ، از يونان و يا از سرزمينهاى غربى . با وجود اين يك بار مدتها پس از مرگ اسكندر ، زمانى كه يونان هنوز تحت نفوذ اسكندريه بود ، يك كشتى يونانى در اين بندر لنگر انداخت . ناخداى كشتى ، يك يونانى بود به نام تئودور كه به تمام علوم آگاهى داشت . او هديهاى بسيار گرانبها براى پادشاه مصر آورد . اين هديه از نقره ، طلا ، ابريشم و ارغوان ساخته شده بود . كشتى او مثل همهى كشتىهاى تجارى در برابر برج روشنايى لنگر انداخت . ناخدا هر روز نگهبان
هامش
( 1 ) .Raschider .