تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليله و دمنه ( فارسي ) — صفحة 26

مساهمون:

ص٢٦
افتاده ست كه اصل آنست ، و در بستان علم و حكمت بر خوانندگان اين كتاب از آنجا گشاده شود . و چون بعضي پرداخته گشت ذكر آن بسمع مبارك أعلى قاهري [ 1 ] شاهانشاهي ، أسمعه اللَّه المسارّ و المحابّ [ 2 ] ، رسيد و جزوي چند بعزّ تأمّل عالي مشرّف شد . از آنجا كه كمال سخن شناسي و تمييز پادشاهانه است آن را پسنديده داشت و شرف إحماد [ 3 ] و إرتضا [ 4 ] ارزاني فرمود ، و مثالي رسانيدند مبني بر ابواب كرامت و تمنيت [ 5 ] و مقصور بر انواع بنده پروري و عاطفت كه : هم بر اين سياقت ببايد پرداخت و ديباجه را بألقاب مجلس ما مطرّز [ 6 ] گردانيد ؛ و اين بنده را بدان قوّت دل و استظهار [ 7 ] و سروري و افتخار حاصل آمد و با دهشت [ 8 ] هر چه تمامتر در اين خدمت خوض [ 9 ] نموده شد ، كه بندگان را از امتثال فرمان چاره نباشد ؛ و إلَّا جهانيان را مقرّر است كه بديههء [ 10 ] راى و اوّل فكرت شاهانشاه دنيا ، أعلى اللَّه شانه و خلَّد ملكه و سلطانه ، و نمودار [ 11 ] عقل كلّ و راه بر روح قدس است ، نه از تأمّل اشارات و تجارب اين كتاب خاطر انور قاهري را تشحيذي [ 12 ] صورت توان كرد [ 13 ] و نه از مطالعت اين عبارات الفاظ درّفشان شاهانشاهي را مددي تواند بود .
تحفه چگونه آرم نزديك تو سخن ؟ ! آب حيات تحفه كي آرد بسوى جان ؟ ! گل را چه گرد خيزد از ده گلاب زن ؟ ! مه را چه ورغ [ 14 ] بندد از صد چراغ دان ؟ !
[ 1 ] . اعلى قاهري اعلاى قاهري خوانده مىشود . [ 2 ] . أسمعه اللَّه . . . خدا او را بشنواناد آنچه شادماني و لذّت آورد . [ 3 ] . إحماد ستوده يافتن و پسنديده داشتن كسي را و كار او را ؛ نيز بستايش رسيدن . [ 4 ] . إرتضاء خشنودي از كسي نمودن و او را پسنديده داشتن و ستودن . [ 5 ] . تمنيت آرزومند گردانيدن كسي بچيزي ، آرزو در دل كسي افگندن . [ 6 ] . مطرّز ص 8 ح برس 3 ديده شود . [ 7 ] . استظهار قوي پشت شدن ، پشت گرم بودن . [ 8 ] . دهشت سرگشتگي ، خيره شدن ، متحيّر شدن ، نگراني . [ 9 ] . خوض ص 10 ح برس 12 ديده شود . [ 10 ] . بديهه آنچه بي انديشه و آگاهي پيشين گويند و كنند ؛ ناگهاني . [ 11 ] . نمودار رهنما و سر مشق و دليل . ص 19 س 11 نيز ديده شود . [ 12 ] . تشحيذ تيز كردن ، در معني حقيقي كارد و پيكان و امثال آنها را ، و در معني مجازي ذهن و خاطر و هوش را . [ 13 ] . صورت كردن احتمال دادن ، تصوّر كردن ، ممكن پنداشتن . [ 14 ] . ورغ روشني و فروغ .