ملك گفت : كريم أليف [ 1 ] را در سوز فراق نيفگند و بهر بدگماني انقطاع دوستي و برادري روا ندارد و معرفت قديم و صحبت مستقيم را بظنّ مجرّد ضايع و بي ثمره نگرداند ، اگر چه در آن خطر نفس و مخافت جان باشد . و اين خلق در حقير قدر و خسيس منزلت از جانوران هم يافته شود ، المعرفة تنفع و لو مع الكلب العقور [ 2 ]
هو الكلب إلَّا أنّ فيه ملالة
و سوء مراعاة و ما ذاك بالكلب
[ 3 ] فنزه گفت : حقد و آزار در اصل مخوفست ، خاصّه كه اندر ضماير ملوك ممكَّن گردد ، كه پادشاه [ 4 ] در مذهب تشفّي [ 5 ] صلب باشد و در دين انتقام غالي [ 6 ] ؛ تأويل و رخصت [ 7 ] را البتّه در
شرح
كه بهر لحظه بهر درّاعه
پيرهن را كنم چو بارانيو انوري گويد ( ديوان ، چاپ مدرّس رضوي ص 481 ) :تا چه ابريست كمان شان كه چو باران بارد
آسمان بر سر خورشيد كشد بارانيو موم اندود بودن باراني از بيت محمّد سعيد اشرف بر ميآيد كه در بهار عجم در لغت تري آمده است :با تريهاي حسودان چرب و نرمي ميكنم
جامهء مومين بود آسيب باران را علاجدر اشعار نظامي و كمال الدّين اسماعيل و سعدي هم باراني آمده است ، و در فرج بعد از شدّت ( چاپ بمبئي ص 390 ) در حكايت دعبل بن علي خزاعي آمده است كه او گفت با امام عليّ بن موسى الرّضا در خراسان روزي « در راه ميرفتم و آن روز بارنده و نمناك بود و او باراني خزّ بسيار ممتاز پوشيده بود به من داد و ديگري خواست كه در پوشد و گفت كه : اين را كه پوشيده بودم به جهت آن به تو دادم كه نيكوتر بود . و از من آن باراني را بهشتاد دينار ميخواستند بخرند نفروختم » . در متن عربي هم اين حكايت هست با لفظ ممطرة ( چاپ قاهره ، 1375 ، ص 329 ) . بگفتهء مؤلَّف حدود العالم ( چاپ ستوده ص 146 ) شهركي از بلاد طبرستان بنام روذان ( ؟ رويان ) بوده است كه از ان « جامهء سرخ خيزد پشمين كه از وى باراني كنند و به همه جهان ببرند » .
[ 1 ] . أليف 287 / 16 ح ديده شود .
[ 2 ] . المعرفة تنفع . . . شناسائي و آشنائي سود مىبخشد اگر چه با سگ درّنده .
[ 3 ] .هو الكلب . . .ملالة بر طبق اكثر نسخ معتبر و همهء نسخ شرح ابيات : ولي در اساس و و 3 : جلالة .
بالكلب مطابق اساس و 3 ؛ ولي در اكثر نسخ ديگر و همه نسخ شرح ابيات : في الكلب . او سگ است ، جز اينكه در او ملالتي ( سير آمدني و سير شدني ) و بدي مراعاتي ( و إهمال در نگاه داشتن ) هست ، و اين در سگ نيست .
[ 4 ] . پادشاه . . . باشد چنين است در اساس و و و . ساير نسخ : پادشاهان . . . باشند .
[ 5 ] . تشفّي در و نافذ : تشقّى .
[ 6 ] غالي غلوّ كننده ، بحدّ اعلى رساننده .
[ 7 ] . رخصت 103 / 9 ح ، 107 / 11 و 152 / 4 ح ديده شود .