بزرگ و تجارتي مربح شمرد ؛ خاصّه كه وثيقتي [ 1 ] در ميان آمده باشد و بسوگندان مغلَّظه [ 2 ] مؤكَّد گشته .
و ببايد شناخت كه عقوبت غادران [ 3 ] زود نازل گردد ، و سوگند دروغ قواعد عمر و اساس زندگاني زود با خلل كند ؛ و زبان نبوّت بدين دقيقه اشارت كند كه : اليمين الغموس تدع الدّيار بلاقع [ 4 ] . و آن كس كه بتواضع و تضرّع مقدّمات [ 5 ] آزار فرو نتواند گذاشت و در عفو و تجاوز [ 6 ] پيش دستي و مبادرت نتواند نمود از پيرايهء نيكو نامي عاطل گردد و در پيش مردان سر افگنده ماند
ياري كه ببندگيت اقرار دهد
با او تو چنين كني ! دلت بار دهد ؟
موش گفت :
هر كس كه در وفاى تو سوگند بشكند
پشت و دلش به زخم حوادث زمانه شكسته باد
[ 7 ] . و بدان كه دوستان دو نوعاند : اوّل آنكه بصدق رغبت [ 8 ] و طوع دل بموالات گرايند ؛ و دوم آنكه از روى اضطرار صحبتي نمايند . و هر دو جنس از التماس منافع و احتمال مضارّ غافل نتوانند بود ؛ امّا آنكه بي مخافت بدواعي [ 9 ] صفاى عقيدت افتتاحي كند بر وى در همه احوال اعتماد باشد و به همه وقت ازو ايمن توان زيست ، و هر انبساط كه نموده آيد از خرد دور نيفتد ؛ و آنكه بضرورت در پناه دوستي كسي در آيد حالات ميان ايشان
شرح
[ 1 ] . وثيقت 73 / 9 ح و 107 / 11 و 129 / 5 و 149 / 11 ح ديده شود .
[ 2 ] . سوگندان مغلَّظه توجّه شود به صفت مؤنّث كه از براى كلمهء جمع فارسي آورده : گوئي كه موصوف جمع عربي است ، چنان كه مثلا كسي بگويد « نامه هاى واصله » يا « خانه هاى رفيعه » .
[ 3 ] . غادران غادر اسم فاعل از غدر . رجوع شود به 128 / 6 ح و 148 / 1 و غيره . اساس و نق : عاقبت غادران .
[ 4 ] . اليمين الغموس . . . سوگند بدروغ خوردن سرايها را خالي گذارد ( آدميان را هلاك مىكند ) .
[ 5 ] . مقدّمات آزار در اساس : مقدّمات ارزو .
[ 6 ] . تجاوز رجوع شود به 102 / 16 ح و 131 / 13 .
[ 7 ] . هر كس كه . . . بيت شعري از معزّي است كه نويسنده در آن لفظي افزوده است و صورت نثر به آن داده .
در ميان نسخ ما نيز در اين خصوص مثل اساس است و بيشتر : هر كه در وفاى تو عهد بشكند پشت و دلش به زخم حوادث زمانه شكسته باد . در باقي نسخ به صورت اصلي بيت ضبط شده است ، در نق : به زخم زمانه ؛ در 1 : پشت دلش ( كه شايد بهتر باشد ) .
[ 8 ] . بصدق رغبت در اساس : بصدق و رغبت .
[ 9 ] . دواعي ( جمع داعيه ) كه از مادّهء د ع و ( خواندن ) مأخوذ است ، ولي بمعني سبب و محرّك به كار ميرود .