او ملك را دعاهاى خوب گفت ، و در اثناى آن بر زبان راند كه : هر چه از اين نوع دست دهد بفرّ دولت ملك باشد . و من مخايل [ 1 ] اين ظفر آن روز ديدم كه آن مدبران [ 2 ] قصدي پيوستند و از آن جنس اقدامي جايز شمردند
كرد آن سپيد كار [ 3 ] بملك تو چشم سرخ
تا زرد روى گشت و جهان شد برو سياه
و روزي در اثناى محاورت ملك او را پرسيد كه : مدّت دراز صبر چگونه ممكن شد در مجاورت بوم ؟ كه اخيار با صحبت اشرار مقاومت كم توانند كرد و كريم از ديدار لئيم گريزان باشد . گفت : همچنين است ؛ لكن عاقل ، براى رضا و فراغ مخدوم ، از شدايد تجنّب ننمايد ، و هر محنت كه پيش آيد آن را چون يار دل خواه و معشوق ماه روى بنشاط و رغبت در بر گيرد . و صاحب همّت ثابت عزيمت بهر ناكامي و مشقّت در مقام اندوه [ 4 ] و ضجرت نيفتد
و لقد علمت و لا محالة أنّني
للحادثات فهل تراني أجزع
[ 5 ] و هر كجا كار بزرگ و مهمّ نازك حادث گشت و در آن هلاك نفس و عشيرت و ملك و ولايت ديده شد اگر در فواتح آن براى دفع خصم و قمع [ 6 ] دشمن تواضعي رود و مذلَّتي تحمّل افتد چون مقرّر باشد كه عواقب آن بفتح و نصرت مقرون خواهد بود بنزديك خردمند وزني نيارد ، كه صاحب شرع ميگويد « ملاك العمل خواتيمه » [ 7 ]
گردي كه همي تلخ كند كام تو امروز
فردا نهد اندر دهن تو شكر فتح
[ 1 ] . مخايل جمع مخيله ، نشانها و علامات ، 14 / 3 نيز ديده شود .
[ 2 ] . مدبر بمعني بخت برگشته و كسي كه روزگار از وى روى برگردانده باشد ، از ادبار ، و أدبر عنه واپس شد از وى و برگشت از وى و روى بگردانيد از وى ؛ ضدّ آن مقبل . و اين هر دو تلفّظ فارسي زبانان است ، زيرا كه إدبار و إقبال به دنيا يا بخت راجع است و بقاعدهء عربي مقبل و مدبر صفت آنهاست .
[ 3 ] . سپيد كار ، اسپيد كار قاعدة : مردم نيكوكار و صالح و جوانمرد ؛ ولي در شعر و نثر فارسي تقريبا هميشه به طعن و طنز به كار رفته است بمعني منافق و دو روى و سياهكار . از مقولهء « رو سپيد » .
[ 4 ] . در مقام اندوه در اساس : در مقام ناكامي ( سهو كاتب ) ؛ نافذ نيز همچنين است .
[ 5 ] . و لقد علمت . . . و هر آينه ( با آنكه ) دانستهام كه بناچار اسير حادثه هايم آيا هيچ بيني كه ناله و بيتابي كنم ؟
[ 6 ] . قمع 3 / 6 ح و 7 / 16 ح ديده شود .
[ 7 ] . ملاك العمل خواتيمه ميزان ارزش هر كار در پايان و فرجام آنست . « خواتمه » نيز آمده است .