نيامده ست ، چون يك كرّت در رنج افتاد و ورغ [ 1 ] نكبت سوى او بشكست هر ساعت سيل آفت قويتر و موج محنت هايلتر ميگردد [ 2 ]
فسحقا لدهر ساورتني همومه
و شلَّت يد الأيّام ثمّت تبّت
[ 3 ] و هر گاه كه دست در شاخي زند بار ديگر در سر آيد ، و مثلا سنگ راه در هر گام پاى دام او باشد « [ 4 ] . وانگاه كدام مصيبت را بر فراق دوستان برابر توان كرد ؟ كه سوز فراق اگر آتش در قعر دريا زند خاك ازو بر آرد ، و اگر دود به آسمان رساند رخسار سپيد روز سياه گردد
يهمّ اللَّيالي بعض ما أنا مضمر
و يثقل رضوى دون ما أنا حامل
[ 5 ]
از هجر تو هر شبم فلك آن زايد
كان رنج اگر مهر كشد برنايد
وانچ از تو بر اين خسته روان ميآيد [ 6 ]
در برق جهنده سوز آن بگزايد
[ 1 ] . ورغ بند و سدّي كه در پيش آب روان كشيده مىشود ، هم از براى اينكه سطح آب بالا آيد و بر زمين مجاور سوار شود ، و هم براى اينكه بتوانند آب را به حساب و اندازه تقسيم كنند . وصف اين نوع بندها در أحسن التّقاسيم بتفصيل آمده است ( ص 331 ) و بندي كه بر نهر صغد در محلّ خروج از بخارا بسته بودهاند رأس الورغ ( سر ورغ ) ناميده ميشده است . در قراى گركان و آشتيان ( بقول آقاي قريب ) سدّي را كه براى برگرداندن مجراى آب بمرزها و كردهاى زراعت در نهرها ميبندند ورگو ميگويند ( ظ ورگ ورغ + أو آب ) . بيتي از رودكي در فرهنگها نقل كردهاند كه غالبا بغلط چاپ شده است و صورت صحيح آن شايد چنين باشد :
آب هر چون بيشتر نيرو كند
بند و ورغ سست و پوده بشكند
( فرهنگ اسدي ، چاپ اقبال ص 233 ) و بيتي نيز بفرّخي نسبت دادهاند كه در ديوان از آنجا نقل شده است :
دل برد و مرا نيز بمردم نشمرد
گفتار چه سود است كه ورغ آب ببرد ؟
[ 2 ] . ميگردد در نسخهء اساس : ميكرد .
[ 3 ] . فسحقا لدهر . . . هلاكي باد روزگاري را كه به پيگار من برخاستهاند غمهاى او ، و خشك بادا دست أيّام و سپس زيان كار بادا . در نسخهء اساس : ثمّ تقلَّبت ( ؟ يعني آن روزها واژگون شود ؟ ) و همچنين است در نافذ ؛ نق :
ثمّ تقلَّب ؛ نسخ ديگر : كم تتقلَّب ، يا كيف تقلَّب ، يا صورتهاى تصحيف شدهء همين دو قرائت ؛ متن بر طبق سه نسخهء شرح ابيات ( پاريس و ماربورگ و لالا اسماعيل ) اصلاح شد .
[ 4 ] . كلمات « پاى دام او باشد » در نسخهء اساس از قلم افتاده است .
[ 5 ] . يهمّ اللَّيالي . . . اندوهگين و بي آرام مىكند روزگار را ( شبها را ، شب و روز را ) بعضي از آن ( رنج ) كه من در درون دارم ؛ و گران بار كند ( كوه ) رضوى را ( چيزي ) كمتر از آنچه من حامل آنم .
[ 6 ] . ميآيد در اساس : آسايد . بگزايد صيغهء مضارع از گزائيدن يعني گزيدن و گزند رسانيدن به نيش و به زبان . تركيبات جان گزاى ، دشمن گزاى ، زبانگزاى مردم گزاى ، و غيره ( همچنين با « گزا » ) و نيز