از اهل غشّ [ 1 ] و خيانت و تهمت و عداوت از من ترسان شدهاند ، و هر آينه بمطابقت در خون من سعى خواهند كرد و بموافقت در من خروشند
فأصبحت محسودا بفضلي وحده
على بعد أنصاري و قلَّة مالي
[ 2 ] و هرگز گمان نداشتم كه مكافات نصيحت و ثمرت خدمت اين خواهد بود كه بقاى من ملك را رنجور و متأسّف گرداند .
چون شير سخن دمنه بشنود گفت : او را بقضات بايد سپرد تا از كار او تفحّص كنند ، چه در أحكام سياست و شرايط انصاف و معدلت ، بي إيضاح بيّنت [ 3 ] و إلزام حجّت جايز نيست عزيمت را در إقامت [ 4 ] حدود بامضا رسانيدن . دمنه گفت : كدام حاكم راستكارتر و منصفتر از كمال عقل و عدل ملكست ؟ هر مثال كه دهد نه روزگار را بدان محلّ اعتراض تواند بود و نه چرخ را مجال مراجعت [ 5 ]
گردون گشاده چشم و زمانه نهاده گوش
هر حكم را كه راى تو امضا كند همي
و بر راى متين ملك پوشيده نماند كه هيچ چيز در كشف شبهت و افزودن در نور بصيرت چون مجاهدت و تثبّت [ 6 ] نيست . و من واثقم كه اگر تفحّص بسزا رود از بأس ملك مسلَّم [ 7 ] مانم . و به همه حال برائت ساحت و فرط مناصحت و صدق اشارت و يمن ناصيت من معلوم خواهد شد . امّا از مبالغتي در تفتيش كار من چاره نيست ، كه آتش از ضمير چوب و
شرح
[ 1 ] . غشّ و غشّ ( در فارسي : غش ) خيانت كردن ( مقدّمة و صراح ) ؛ نيز بمعني مادّه اي بدلي و ارزان كه در چيزي گران قيمت داخل كرده باشند ، مانند مس در زر و سيم ، زايد بر عيار ، يا جگر سوخته در مشك ، يا آب در شير ، و غيره . غالبا از غلّ و غش داشتن يا نداشتن كسي بحث ميكنيم .نقد صوفي نه همه صافي بى غش باشد
اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
خوش بود گر محك تجربه آيد بميان
تا سيه روى شود هر كه درو غش باشد( ديوان خواجه حافظ شيرازي چاپ قزويني غزل 159 ) .
[ 2 ] . فأصبحت . . . محسود گرديدم ( مورد حسد شدم ، بر من حسد بردند ) تنها بعلَّت فضل و هنر من ، با وجود دوري ياران من و اندكي مال من .
[ 3 ] . بيّنت ص 3 ح بر س 1 ديده شود .
[ 4 ] . إقامت حدود ص 99 ح بر س 11 ديده شود .
[ 5 ] . مراجعت ص 49 ح بر س 8 ديده شود .
[ 6 ] . تثبّت ص 99 ح بر س 11 ديده شود .
[ 7 ] . مسلَّم رها گشته و محفوظ و نگهداشته ( از خشم شاه ) ؛ رهانيده و بيگزند داشته شده .