تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليله و دمنه ( فارسي ) — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١
فتى لم يضيّع وجه حزم و لم يبت يلاحظ أعجاز الأمور تعقّبا
[ 1 ]
در كار خصم خفته نباشي به هيچ حال زيرا چراغ دزد بود خواب پاسبان ؛
و دوّم آنكه چون بلا به دو رسد دل از جاى نبرد [ 2 ] ، و دهشت [ 3 ] و حيرت را به خود راه ندهد ، و وجه تدبير و عين صواب بر وى پوشيده نماند
رجل إذا ما النّائبات غشينه أكفى لمعضلة و إن هي جلَّت [ 4 ]
جائي كه چون زن شود همي مرد آنجا مرد است بو الفضايل
[ 4 ] و عاجز و بيچاره و متردّد راى و پريشان فكرت در كارها حيران و وقت حادثه سراسيمه و نالان ؛ نهمت [ 5 ] بر تمنّي مقصور و همّت از طلب سعادت قاصر
ضروبا بلحييه على عظم صدره إذا القوم هشّوا للفعال تقنّعا
[ 6 ] . و لايق بدين تقسيم حكايت آن سه ماهي است . شير پرسيد كه : چگونه ؟ گفت :

[ سه ماهى كه در آبگيرى بودند ]

آورده‌اند كه در آبگيري [ از راه دور و از تعرّض گذريان مصون ] سه ماهي بود ، و دو حازم و يكي عاجز . از قضا روزي دو صيّاد بر آن گذشتند با يك ديگر ميعاد نهادند كه جال [ 7 ] بيارند و
شرح
گويند ، معزّي گويد ( ديوان ص 54 ) : سفر اگر همه دشتست باشدش پايان فراق اگر همه بحر است باشدش پاياب همو گويد ( ديوان ص 61 ) :نه كوه حلم ترا ديده هيچ كس پايان نه بحر جود ترا ديده هيچ كس پايابو ابو الفرج روني گويد ( ديوان ص 101 ) :نه مرا با تكاب او پاياب نه مرا با گشاد او جوشن[ 1 ] . فتى لم . . . جوانيست كه فرو نگذاشت شرط استوار كاري را و شبي نگذارند ( مگر آنكه ) مينگرد دنبالهء كارها را از راه بررسي و دورانديشي و پى در پى انديشيدن در آنها . بجاى أعجاز در غالب نسخ كليله و دمنه و همهء شروح أبيات آن « أعقاب » آمده . [ 2 ] . دل از رجاى بردن دل خود را باختن و دست و پاى خود را گم كردن . رجوع شود به از جاى بشدن و از جاى بردن ص 70 ح برس 5 و 88 ح برس 11 . [ 3 ] . دهشت ص 26 ح برس 9 ديده شود . [ 4 ] . رجل إذا . . . مرديست كه چون بلاها و سختيها او را فرو پوشند ( گرد او را فرو گيرند ) كار دشوار را اگر چه بزرگ باشد كفايت كند . در شعر شاعر « رجلا » به نصب بوده است و بدل از « مثلي » كه در بيت قبل است ، ولى غالب نسخ كليله رجل دارند . [ 5 ] . نهمت رجوع شود به ص 16 ح برس 10 . [ 6 ] . ضروبا . . . ( مردي كه ) هر دو زنخ را بر استخوان سينهء خود زده و ، در حالي كه مردمان به كار نيك و كرم شاد و گشاده روى و خوش طبع باشند ( او از دون همّتي و بدعوي قناعت ) سر در پيش افگنده باشد . [ 7 ] . جال در فرهنگها بمعني مطلق دام گويند ، و محتمل است دامي باشد از توري بافته شده كه دهانهء آن را به كم يا چنبري بسته باشند و دسته اي از چوب بلند داشته باشد و براى گرفتن ماهي از آب و مرغ از هوا به كار رود ، مانند مضراب . فرهنگ رشيدي شعري از عبد الواسع و مجمع الفرس بيتى از مسعود سعد بشاهد آورده‌اند .