قحط و غرق و حرق [ 1 ] و آنچه بدين ماند ؛ و تنگ خوئي افراط خشم و كراهيت [ 2 ] و غلوّ در عقوبت و سياست ؛ و ناداني تقديم نمودن ملاطفت در مواضع مخاصمت و به كار داشتن مناقشت بجاى مجاملت .
كليله گفت : دانستم . لكن چگونه در هلاك گاو سعى تواني پيوست و او را قوّت از تو زيادت است و يار و معين بيش دارد ؟ دمنه گفت : بدين معاني نشايد نگريست ، كه بناى كارها بقوّت ذات و استيلاى أعوان نيست ، و گفتهاند :
الرّأى قبل شجاعة الشّجعان
هو اوّل و هي المحلّ الثّاني
[ 3 ] و آنچه به راى و حيلت توان كرد به زور و قوّت دست ندهد . و به تو نرسيده ست كه زاغي بحيلت مار را هلاك كرد ؟ گفت : چگونه ؟ گفت :
[ زاغى كه بر بالاى درختى خانه داشت ]
آوردهاند كه زاغي در كوه بر بالاى درختي خانه داشت ، و در آن حوالي سوراخ ماري بود ، هر گاه كه زاغ بچّه بيرون آوردي مار بخوردي . چون از حدّ بگذشت و زاغ درماند شكايت آن بر شگال كه دوست وى بود بكرد و گفت : ميانديشم كه خود را از بلاى اين ظالم جان شكر [ 4 ] باز رهانم . شگال پرسيد كه : بچه طريق قدم در اين كار خواهي نهاد ؟ گفت : ميخواهم كه چون مار در خواب شود ناگاه چشمهاى جهان بينش را بر كنم ، تا در مستقبل نورديده و ميوهء دل من از قصد او ايمن گردد . شگال گفت : اين تدبير بابت خردمندان نيست ، چه خردمند قصد دشمن بر وجهي كند كه در آن خطر نباشد . و زينهار تا چون ماهي خوار نكني كه در هلاك پنج پايك [ 5 ] سعى پيوست ، جان عزيز بباد داد . زاغ گفت : چگونه ؟ گفت :
شرح
[ 1 ] . غرق و حرق همهء نسخ چنين است جز اساس كه غريق و حريق دارد .
[ 2 ] . كراهيت كلماتي بر اين وزن از عربي گرفتهايم همه بدون تشديد ، مثل علانيه و رفاهيت و صلاحيت و كراهيت و رباعيه ( جمعش رباعيات در مورد دندان ) . كلمات ديگرى دارند كه بفارسي در نيامده : خصاصية ، رفاغية ، شآمية ، صناعية ، طواعية ، عتاهية ، يمانية ، بتشديد تلفّظ كردن كليّهء اين كلمات غلط فاحش است .
[ 3 ] . الرّأى قبل . . . راى و تدبير پيش از دليري مردان دلير است . راى رتبهء نخستين دارد و شجاعت منزلت دوم .
[ 4 ] . جان شكر شكردن به معناى شكستن و شكار كردن است ، و جان شكر كسي كه شكار او جان باشد .
[ 5 ] . پنج پايك ( پنج پاى + ك ) داراى پنج پاى ، و مراد از آن خرچنگ است . كاف آخر آن كه علامت دارا بودن است در فارسي جديد به حركت فتحه بدل شده است ، چنان كه در سه پايه و چهار پايه ، كه در آنها فتحه را به صورت هاء مينويسيم . در معارف بهاء ولد ( ص 54 ) كژ پايك ظاهرا به همين معني است .