عسى من ديار الظّاعنين بشير * و من جور ايّام الفراق مجير
لقد عيل صبرى بعدهم و تكاثرت * همومى و لكنّ المحب صبور
و كم بين اكناف الثغور متيّم * كئيب غزته اعين و ثغور
و كم ليلة بالماطرون قطعتها * و يوم الى الميطور و هو مطير
سقى الله من سطرا و مقرا منازلا * بها للنّدامى نظرة و سرور « 1 »
و لازال ظلّ النّير بين فانّه * طويل و يوم المرء فيه قصير
و يا بردى لازال ماؤك باردا * و ماء الحيا من ساحتيك نمير
ابى العيش الّا بين اكناف جلّق * و قد لاح فيها اشمس و بدور
و كم بحمى جيرون سرب جاذر * حبائلهنّ المال و هو نفور
و لكن ساحويه اذا سرت قاصدا * الى بلد فيه الصّلاح امير « 2 »
برخى از شاعران ، اين شهر را در شعر زير نمونهء پر آبى و بركت و ثروت شمردهاند :
الرّزق كالوسمىّ ربتّماغدا * روض القطا و سقى حدائق جلّق
فاذا سمعت بحوّل متأدّب * متالّه فهو الّذى لم يرزق
و الرّزق يخطى باب عاقل قومه * و يبيت بوّابا لباب الاحمق « 3 »
جلق
[ ج ل ل ] نيز بخشى به اندلس در سر قسطه است كه رودخانهء آن بيست ميل درازا را رو به خاور در سرقسطه سيراب مىكند . در اندلس آبى گواراتر از آن شناخته نيست . مردم آنجا مىپندارند هر رودخانه كه رو به خاور رود آب آن گواراتر و بهداشتى تر از رودخانهاى است كه آب آن رو به باختر رود . بنى اميه آنگاه كه از شام كوچ كرده و از دست بنى عباس گريخته بر اندلس چيره شدند [ 106 ] چند شهر از شهرهاى اندلس را به نام شهرهاى شام ناميدند چنان كه اشبيليه را حمص و جائى ديگر را « رصافه » و جاى ديگر را « تدمر » خواندند .
سپس در گفتگو و محاورهء مردم اندلس ، اين واژه تراشيده شده و به صورت « تدمير » درآمد . ايشان اين جايگاه را نيز « جلق » ناميدند . اديب بوزيد عبد الرحمن پسر مقانا اشبونى چنين مىسرايد :
دعوت فاسمعت بالمرهفا * ت صمّ الاعادى و صمّ الصّفا
و شمت سيوفك فى جلّق * فشامت خراسان منك الحيا « 4 »
ابن بسام اندلسى پس از آوردن اين شعر مىگويد : جلق درهاى در خاور اندلس است .
جلك
[ ج ل ] ( بر وزن جرذ ) :
بو سعد گويد : من اين شكل را در تاريخ ابو بكر بن مردويهء اصفهانى ديدم و گمان مىبرم ديهى از اصفهان باشد كه بو الفضل عباس پسر وليد جلكى اصفهانى از آنجا است . او از اصرم پسر حوشب و جز وى روايت دارد .
جللتا
[ ج ل ] ( با تاى دو نقطه بالا و الف كوتاه ) : ديهى معروف در نهروان است .
بدانجا نسبت دارد بو طالب محسن پسر على پسر شهفيروز « 5 » جللتانى از فقيهان پيرو شافعى است . او از قاضى بو الفرج معافا پسر زكريا جريرى و از بو طاهر مخلص روايت دارد . وى از بو حامد اسفراينى فقه آموخت و به گفتهء سلفى در جللتا در رمضان 456 در گذشت .
هامش
( 1 ) . شعر 3 و 4 اين قطعه در چ ع 4 : 716 : 20 - 21 نيز ديده مىشود و بيت پنجم را در چ ع 3 : 16 مىبينيم .
( 2 ) . چه بسا از ديار ماهرويان بشارتى آيد و پايان روزگار جدائى را خبر دهد . شكيبائى من به سر رسيده است . اندوه من بسيار شده است ولى عاشق ، هميشه شكيبا خواهد بود . در پيرامن مرز ، زيبارويانى هستند كه چشمهاى عاشقان ، آنها را مىپايد . من چه شبهائى در « ماطرون » و چه روزهائى در « ميطور » گذرانيدم . شبهاى « نيربين » دراز ولى روز آدمى كوتاه است . اى رود بردى ! آبت هميشه سرد باد ! . . . زندگى جز در ميان « جلق » ارزش ندارد . در آنجا است كه ماه و ستارگان فراوانند . در « جيرون » گروههاى بچه گوزن زيبا بسيار است ليكن اگر من به شهرى كه صلاح الدين ايوبى امير آن است بروم برنده خواهم بود .
( 3 ) . رزق تصادفى حاصل مىشود كه باغچههاى « جلق » را سيراب مىكند در صورتى كه اديب متأله بىرزق مىماند . رزق دروازهء خانهء خردمندان را گم مىكند و هميشه دربان خانهء احمقان است .
( 4 ) . در « مرهفات » دعوت كردى و به گوش كر دوست و دشمن رسانيدى و در « جلق » شمشير كشيدى و خراسان را از شجاعت خود به شرم نشانيدى .
( 5 ) . جلّتانى . ش . ش : 2300 .