و قد خرّب النّاس آل الزّبير * فلاقوا من آل الزّبير الزّبيرا « 1 »
او گويد : زبير نيز نامهاى است كه او نوشت و اين مصراع را به گواه آن آورد : « كم رأيت المهرق الزّبيرا » يعنى : چند ديدهاى نامهء ناسودمند را . زبير نيز نام كوهى است كه خداوند در آنجا با موسى بن عمران ( ع ) گفتگو كرد .
زبير
نيز جايگاهى ديگر در بيابان نزديك ثعلبيه است . يك تازى چنين سروده است :
اذا ما سماء بالدّناح تخايلت * فانّى على ماء الزّبير اشيمها « 2 »
باقى شعر را من در واژهء ثعلبيه آوردهام .
زبيرتان
[ ز ر ] نام دو چشمهء كم آب است از آن طهيّه در پيرامون « اخارم » در « فرع » در سرزمينى صاف .
زبيلاذان
[ ز ] با ياء دو نقطه زير ساكن و لام و الف و ذال نقطهدار با الف و نون در پايان . نام ديهى در بلخ است .
زبين
[ ز ] با نون پايانين جايگاهى است .
زبيه
[ ز ى ] با باء تك نقطه و ياء دو نقطه زير . واحدى گويد : « تربه » و « زبيه » [ 918 ] نام دو دره در دنبالهء هوازن است . عرام گويد : در مرز تباله ديهى است به نام زبيّه . در كتاب عرام چنين ضبط شده است . و در آنجا عقيق و خرما هست .
باب زاء و جيم و آنچه پس از آنهاست
زجاج
[ ز ] با دو جيم هموزن جمع زجّ به معنى نيزه و آن يك نوك آهنين است كه در پايان نيزه نهند و جمع آن « زججه » و « زجاج » باشد . در اينجا نام جايگاهى در دهنا است . ذو الرّمه چنين مىسرايد :
فظلّت بأجماد الزّجاج سو اخطا يعنى : چهار پايان خسته در زجاج باقى ماندند . اجماد در اين مصراع جمع جمد به معنى زمين سخت و بلند و سواخط به معنى خسته از بلندى و بىگياهى زمين است .
زجّاجه
[ ز ج جا ج ] بر وزن فعاله به معنى دارنده است از كلمهء زجاج به معنى شيشه چنان كه عطّاره و جبّازه به معنى دارندهء آنهاست . نام ديهى در صعيد مصر نزديك قوص . داراى باغ و بستان و نخلستان بسيار در ميان « قوص » و « قفط » . بدانجا نسبت دارد :
1 - بو شجاع زجاجى « 3 » كه با صلاح الدين ايوبى جنگيد . و آن چنان بود كه به روزگار صلاح الدين يوسف پسر ايوب ، مردى از خاندان عبد القوى داعى اسماعيليان مصر قيام كرد و خود را از خاندان فاطميان خليفگان پيشين مصر خواند . پس ملك عادل بو بكر پسر ايوب با سپاهى انبوه بيامد و او را بكشت .
2 - بو الحلى سوار زجّاجى « 4 » كه اديبى فاضل و داراى تأليفات در ادب بوده است .
زجاجله
[ - ] بخشى و گورستانى در قرطبه است و از آنجاست بو بكر عبد الله پسر عبد الرحمن زجاجلى « 5 » از مردم قرطبه كه حكم مستنصر [ اموى ] او را به وزيرى گمارد . او مردى نيكوكار ، فاضل ، بردبار و پاكدين بود كه نمازهايش به درازا مىكشيد و پرهيزگار بود و به سال 375 درگذشت و در گورستان زجاجله به خاك شد . همهء مردم آن سامان از او به نيكى ياد مىكنند .
زجّ
[ ز ج ج ] با تشديد جيم . هموزن « زجّ » به معنى نوك نيزه . نام جايگاهى است كه مرقّش دربارهء آن چنين سروده است :
آبلغا المنذر المنقّب عنّى * غير مستعتب و لا مستعين
لا تهنّا و ليتنى طرف الزّجّ * و اهلى بالشّام ذات القرون « 6 »
نصر گويد : « ز جّ لاوه » جايگاهى در نجد است . و در تاريخ جنگهاى پيامبرآمده است كه او اصيد پسر سلمه پسر قرط را همراه ضحاك پسر سفيان پسر عوف پسر كعب پسر بو بكر پسر [ 919 ] كلاب به نزد قرطا كه « قرّط » و « قريط » و « قريط » كه پسران عبد پسر بو بكر پسر
هامش
( 1 ) . مردم زبيريان را بدنام كردند و از ايشان بد رفتارى ديدند .
( 2 ) . اگر آسمان در « دناح » عطر بيافشاند من در آب « زبير » بوى آن را مىشنوم . ن . ك : چ ع 1 : 926 : 8 و چ ع 2 : 606 : 20 .
( 3 ) . ش . ش : 1284 نقل از همين معجمد .
( 4 ) . ش . ش : 1271 نقل از همين جا .
( 5 ) . ش . ش : 1651 نقل از همين معجمد .
( 6 ) . از جانب من به منذر بىگله گذارى و كمك خواهى بگوييد ما را سبك مگير . اى كاش من نيزه داشتم و خانوادهام در شام شاخ داشتند .