زبدقان
[ ز د ] ديهى از ديههاى عربان در كرانهء رود خابور است و بدان نسبت دارد : بو الحصيب ربيع پسر سليمان پسر فتح زبدقانى « 1 » كه سلفى شعرى را از او روايت كرده است و همچنين بو الوفا صعد اللّه پسر فتح زبدقانى شاعر كه سلفى از او نيز به وسيلهء بو الخير سلامه پسر مفرّج تميمى رئيس عربان از او روايت دارد .
زبد
[ ز ] « ذوزبد » جايى در پايان مرزهاى يمامه است .
زبد
[ ز ب ] با دال بىنقطه در پايان هموزن زبد كه به معنى كف آب و كف دهان شتر است . نصر گويد : گويند نام دو كوه در يمن است . و گفته شده است كه ديهى در قنسرين از آن بنى اسد است . محمد پسر موسى گويد : زبد با زاء و باى تك نقطه در باختر مدينة السلام [ بغداد ] است كه نامش در تاريخهاى نوين آمده است .
زبده
[ ز د ] نام شهرى است در روم كه بو عبيده پسر جرّاح آن را گشود .
زبرآء
[ ز ب ر ] نام جايى است در بيابان شام نزديك تيماء كه در فتوحات روزگار بو بكر نام آن ياد شده است .
زبران
[ ز ب ] از ديههاى جند يمن است و بر تپهاى است نزديك جند .
زبطره
« 2 » [ ز ب ر ] با طين و راء بىنقطه شهرى است ميان « ملطيه » و « سميساط » و « حدث » در سمت كشور روم كه به گفتهء كلبى آن را به نام زبطره دختر روم پسر يفز پسر سام پسر نوح ( ع ) ناميدهاند . درازاى جغرافيايى « زبطره » در اقليم پنجم از باختر 58 درجه و يك سوم درجه و پهناى جغرافيايى آن 38 درجه است . بو تمام در ستايش معتصم چنين مىسرايد :
لبّيت صوتا زبطرياّ هرقت له * كأس الكرى و رضاب الخرّد العرب « 3 »
زبغدوان
[ ز ب د ] با عين نقطهدار و دال بىنقطه ضمهدار و الف و نون پايانين نام ديهى است در بخارا . [ 915 ]
زبنّه
[ ز ب ن ن ] جايگاهى است در « كور » كنار سنگ چين « ساحل » . از آنجاست بو حاتم زبنّى كه محمد پسر بو معتوج در نكوهش او چنين سروده است :
و اذا بباب بنات شيخ زبنّة * فاكتب عليه قوارع الاشعار
يؤتى و تؤتى شيخه و عجوزه * و بناته و جميع من فى الدّار « 4 »
نام او محمد پسر بو منهال پسر داره ازدى است كه دربارهء او گويد :
ابا حاتم سدّ من أسفلك * بشيء هو الشطر من منزلك « 5 »
ابن رشيق گويد : اين شاعر در شهر خود در ساحل كه از خورهء « رصفه » است ، و زبّنه نام دارد دادرس بود . او گويد : بو حاتم زبنى شاعرى مشهور بود و جز شعر هنرى نداشت و فرزندش عبد الخالق پسر بو حاتم در شعر از پدر مشهورتر و داناتر بود .
زبويه
[ ز ى ] با ياى دو نقطه زير ديهى از مرو و نسبت بدان زبوييى با سه « ياء » تلفظ مىشود . بدان جا نسبت دارد : بو حامد احمد پسر سرور زبوييى . « 6 » او از ابراهيم پسر حسين و از اسحاق پسر ابراهيم سرخسى حديث نقل مىكند . بو اسحاق ياد شده [ سرخسى ] معروف به عبد ذليل از وى روايت مىكند . او آدم بدى نبود .
زبيبيّه
[ ز ب ى ى ] نسبت به زبيب به معنى انگور خشكيده است و نام بخشى در بغداد است كه به آن « تل زبيبى » نيز گويند . بدانجا نسبت دارد بو بكر عبد الله پسر بو طالب مقرى زبيبى « 7 » سركه فروش بغدادى كه از ساكنان بخش زبيبيه بود . او از شهده دختر ابرّى و از بو ساكن دوست بن بالان حديث نقل مىكند و از سعيد پسر صفاى جمالى و گروهى بسيار برشنوده است . شنيدههاى او درست است . او حديث را خود بياموخت و استادانى نيز دارد . محمد پسر عبد الغنى ابن نقطه از وى برشنوده است .
هامش
( 1 ) . ش . ش : 1104 نقل از همين معجمد .
( 2 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 252 و 439 ، لسترنج در ص 129 گويد : دور نيست « ويران شهر » در چند فرسنگى ملطيه در كرانهء رودخانهء « سلطان سو » كه اسم جديد نهر « قراقيس » است خرابههاى زبطره باشد كه روميان آن را سوزپطرهSozopetraوzepetaمىگفتند . ن . ك : لغتنامهء دهخدا حرف « ز » ص 187 - 188 .
( 3 ) . فرياد زبطرى را پاسخ گفتى و به سوى او رفتى و جامى به او نوشانيدى .
( 4 ) . بر در دختران شيخ زبنه با شعرهاى كوبنده بنويس كه خود و دخترانش پير و جوان و هركس كه در اين خانه هست همه مفعولند .
( 5 ) . اى بو حاتم پايينت را با عضو منزلت بپوشان . ن . ك : چ ع 1 : 458 : 6 .
( 6 ) . ش . ش : 232 نقل از لباب 2 : 59 ، انساب 207 ص فارسى .
( 7 ) . ش . ش : 1642 نقل از همين معجمد .