طلع الصّباح فأسقنى تلك الّتى * ظلمت فشبّه لونها بالزيبق
و الق الصّبوح بنور وجهك انّه * لا يلتقى الفرحان حتّى يلتقى
قلبى الّذى لم يبق فيه هواكم * الّا صبابة نار شوق قد بقى
او ما ترى وجه الرّبيع و قد زهت * ازهاره ببهاره المتألّق
[ 705 ]
و تجاوبت أطياره و تبسّمت * أشجاره عن ثغر دهر مؤنق
و البدر فى وسط السّماء كأنّه * وجه منير فى قباء أزرق
يا للدّيارات الملاح و ما بها * من طيب يوم مرّ لى متشوّق
أيّام كنت و كان لى شغل بها * و أسير شوق صبابتى لم يطلق
يا دير نهيا ما ذكرتك ساعة * الّا تذكّرت السّواد بمفرق
و الدّهر غضّ و الزّمان مساعد * و مقامنا و مبيتنا بالجوسق
يا دير نهيا ان ذكرت فانّنى * أسعى اليك على الخيول السّبق
و اذا سئلت عن الطّيور و صيدها * و جنوسها فاصدق و ان لم تصدق
فالغرّ فالكروان فالفارور اذ * يشجيك فى طيرانه المتحلّق
أشهدت حرب الطّير فى غيطانه * لمّا تجوق منه كلّ مجّوق
و الزّمج و الغضبان فى رهط له * ينحطّ بين مرعّد و مبرّق
و رأيت للبازىّ سطوة موسر * و لغيره ذلّ الفقير المملق
كم قد صبوت بغرّتى فى شرّتى * و قطعت ايّامى برمى البندق
و خلعت فى طلب المجون حبايلى * حتّى نسبت الى فعّال الأخرق
و مهاجر و مناقر و مكابر * قلق الفؤاد به و ان لم يقلق
لو عاين التّفّاح حمرة خدّه * لصبا الى ديباج ذاك الرّونق
يا حامل السّيف الغداة و طرفه * أمضى من السّيف الحسام المطلق
لا تقطعنّ يد الجفاء حبايلى * قطع الغلام العود بالإستبرق « 1 »
دير وليد
[ د ر و ] در شام است اما نمىدانم كجاست . شارحان شعر جرير مىگويند در شعر زير آن دير را خواسته است :
لمّا تذكّرت بالدّيرين أرّقنى * صوت الدّجاج و ضرب بالنّواقيس « 2 »
ديرونا
[ د ر و ] عمرانى گويد : نام جايگاهى در مصر است .
دير هرمس
[ د ر ه م ] با كسر و ضم هر دو خوانده شده است در سرزمين « منف » در مصر است . و نزديك آن يك هرم است كه گويند گورگاه [ 706 ] مردى است كه گويند يك تنه با هزار سوار مىجنگيد و اين در باختر اهرام مشهور مصر است و من آن را در واژهء اهرام ياد كردهام .
دير هزقل
[ د ر ه ق ] با زاى نقطهدار و قاف دو نقطه كسرهدار و ريشهء آن از « هرقيل » است كه به هزقل تلفظ شده است . در اين جايگاه است كه
هامش
( 1 ) . اى كسى كه با جام مى تو مست مىشود با چشمكهاى تو بيدار مىشود . بامدادان در آمد . مى اى به من بده كه به رنگ زيبق در آمده باشد . بامداد را با نور روى خودت مقابله كن همچون دو خرسندى كه با يكديگر روبرو شوند . در دل من چيزى جز عشق جوانى نمانده است . مگر بهار را نمىبينى كه چگونه گلها را بازكرده و پرندگان را به آواز در آورده . درختان به روزگار مىخندند . ماه در ميان آسمان مانند روى خوشگلى است كه قباى كبود پوشيده . اى ديرهاى زيبا و اى روزگار خوشى كه در آنجاست . روزگارى كه من در آنجا كارى داشتم و اسير عشق جوانى آن بودم . اين دير نهيا هيچوقت نمىشود كه به ياد تو بيايم مگر به ياد بازى با خوبرويانت .
اى دير نهيا من با اسب تازى به طرف تو بيايم . وقتى كه صحبت از پرندگان و شكار و فرود آمدن و پريدن مىكنى راست بگو هر چند راست نخواهى گفت . « عر » و « كروان » و « فارور » به پرواز خود آدمى را مست مىكنند . آيا جنگ پرندگان را ديدى كه قوقوكشان با كله به يكديگر مىتازند . ابرها را ديدى كه غضبناك پايين و بالا مىروند و رعد و برق مىزنند . بازها نيروى مردم ثروتمند و پرندگان ضعيف مانند مردم فقير آن مىپذيرند . بارها بود كه من به جوانى خود مىپرداختم و روزگار را با سنگ پرانى مىگذرانيدم . « مهاجر » و « مكابر » هر چند دلش نگران است ولى آن را آشكار نمىكند . اگر سيب سرخى گونههاى او ببينند خود را در ديبا مىپوشاند . اى كه شمشير به دست دارى ، چشمكهاى او از شمشير برندهتر است . با دست جفا بندهاى عشق مرا پاره مكن .
( 2 ) . هرگاه به ياد آن دو دير مىافتم كه چگونه آواز مرغان و زنگ ناقوس خواب مرا مىربود . اين بيت در چ ع 2 : 683 : 23 و 4 : 1006 : 8 نيز ديده مىشود .