راهبانى چند در آن مىزيند كه در پيرامون آن كشتزارها و علفزارها دارد . و جلو دروازه آن تنديسى زيبا و شگفت انگيز هست و شاعر كندى منبجى دربارهء آن چنين مىسرايد :
يا طيب ليلة دير مرماعوث * فسقاه ربّ النّاس صوب غيوث
و سقى حمامات هناك صوادحا * ابدا على سدر هناك و توث
و مورّد الوجنات من رهبانه * هو بينهم كالظّبى بين ليوث
ذى لثغة فتّانة فيسمّى ال - * - طّاووس حين يقول بالطّاووث
حاولت منه قبلة فأجابنى * لا و المثيح و حرمة الناقوث
أ تراك ما تخشى عقوبة خالق * تعثيه بين شمامث و قثوث
حتّى اذا ما الرّاح سهّل حثّها * منه العسير برطلة المحثوث
نلت الرّضا و بلغت قاصية المنى * منه برغم رقيبة الدّيّوث
[ 701 ]
و لقد سلكت مع النّصارى كلّما * سلكوه غير القول بالثالوث
بتناول القربان و التكفير لل * - صّلبان و التمسيح بالطّيبوث
و رجوت عفو اللّه متّكلا على * خير الانام نبيّة المبعوث « 1 »
دير مريحنّا
[ د ر م ى ح ن نا ] در كنار تكريت در كرانهء دجله است . ديرى آباد و بزرگ داراى حجرههاى ( قليهها ) بسيار براى راهبان و رهگذران است . مردمان از راه دور بدانجا آيند كه مهمانخانه و كشتزار گندم دارد و از آن نسطوريان است . و دم دروازهء آن صومعهء عبدون راهب است كه مردى از مسيحيان ملكانى بوده است و آن صومعه را بنياد نهاد . و در آن زيسته و به او شناخته شده است . عمر بن عبد الملك ورّاق عنزى دربارهء آن چنين مىسرايد :
ارى قلبى قد حنّا * الى دير مر يحنّا
الى غيطانه الفسيح * الى بركته الغنّا
الى ظبى من الأنس * يصيد الانس و الجنّا
الى غصن من الآس * به قلبى قد حنّا
الى أحسن خلق اللّه * ان قدّس او غنّا
فلمّا انبلج الصّبح * نزلنا بيننا دنّا
و لمّا دارت الكأس * أدرنا بيننا لحنا
و لمّا هجع السّمّا * ر نمنا و تعانقنا « 2 »
دير مريونان
[ د ر م ] و آن را « عمر ماريونان » نيز گويند . در شهر انبار در كرانهء فرات ديرى بزرگ داراى باروى استوار و مسجد جامع شهر بدان چسبيده است . حسين پسر ضحّاك دربارهء آن چنين مىسرايد :
آذنك النّاقوس بالفجر * و غرّد الرّاهب فى العمر
و اطّردت عيناك فى روضة * تضحك عن حمر و عن صفر
و حنّ مخمور الى خمره * و جاءت الكأس على قدر
هامش
( 1 ) . اى خوشا شبى كه در دير مرماعوث بوديم خداوند ابرها را براى سيراب كردن آنجا بفرستد . كبوترهاى خوانندهء آن را هميشه بر درختان سدر و توت آنجا و راهبان گلروى آن را كه او در ميان ايشان چون آهو در ميان شيران است زنده بدارد . لكنت زيباى او همچون طاووس دلرباست كه طاووس را طاووث مىگويد . از او بوسهاى خواستيم گفت نه به حقّ شيخ و به حرمت ناقوث نمىشود . مىبينم تو از پروردگار نمىترسى كه در ميان شمّاثها و قثيثها كيفر چنين عثيانى مىطلبى امّا همين كه باده سر او را گرم كرد سخت را براى او آسان نمود و مرا به كورى چشم ديونش راضى كرد . من با مسيحيان غير از اعتقاد به ثالوث هر چه خواستشان بود انجام دادم . از قربانشان خوردم و صليب را بوسيدم . و طيبوث ( عطر مقدس ) را انجام دادم .
( 2 ) . دل خود را بينم كه به دير مرحنّا توجه دارد . بركت آنجا را مىخواهد . به آهوى آدميزادهاش كه جن و آدمى را شكار مىكند ، به غنچههاى گل آس و خوشروترين خلق خدا هنگام آواز خوانى با نماز گزارى دل من وابسته شده است . هنگام بامدادان خمرهها را پايين مىكشيديم و جامهاى لبريز را مىگردانيديم و به آواز و تقديس و روبوسى مىپرداختيم .