او ( شريح خزاعى ) گويد : تكه كاغذى بر گرفته همهء آن را بر روى كاغذ نوشتم و دربارهء نويسنده پرسيدم گفتند مردى بود عاشق دختر عموى خود پس عمو او را در اين دير زندانى كرد . و مىخواست او را از ترس بىآبرويى دخترش به دولت [ 655 ] تحويل دهد . پس عمو بمرد و اين پسر و دختر عمويش وارث او شدند ، و خانواده آمده آن دو را بيرون آورده و به ازدواج يكديگر در آوردند . « 1 »
دير حشيان
[ د ر ح ] با حاى بىنقطه و شين نقطهدار ساكن و ياء دو نقطه زير به الف و نون پايانين رسيده . از بخشهاى حلب و از عواصم است . حمدان پسر عبد الرحيم آن را ياد كرده چنين مىسرايد :
يا لهف نفسى ممّا اكابده * ان لاح برق من دير حشيان
و ان بدت نفحة من الجانب * الغربى فاضت غروب أجفانى
و ما سمعت الحمام فى فنن * الّا و خلت الحمام فاجانى
ما اعتصت مذغبت عنكم بدلا * حاشا و كلّا ما الغدر من شأنى
كيف سلوّى ارضا نعمت بها * ام كيف انسى اهلى و جيرانى
لاخلق رقن لى معالمها * و لا اطّبتنى انهار بطنان
و لا ازدهتنى فى منبج فرص * راقت لغيرى من آل حمدان
لكن زمانى بالجزر أذكرنى * طيب زمانى به فأبكانى « 2 »
دير حميم
[ د ر ح ] ريشهء حميم به معنى گرم است . نام جايگاهى در اهواز است كه در شعر قطرى چنين آمده است :
اصيب بدولاب و لم يك موطنا * له ارض دولاب و دير حميم » « 3 »
و من ( ياقوت ) باقى شعر را در دولاب ياد كردهام .
دير حنظله
[ د ر ح ظ ل ] در نزديكى ساحل فرات ميان « داليه » و « بهنسه » در زير رحبهء مالك پسر طوق است و از بخشهاى جزيره به شمار مىرود . اين دير به حنظله پسر بو عفرا پسر نعمان پسر حيّه پسر حارث پسر حويرث پسر ربيعه پسر مالك پسر سفر پسر هنّى پسر عمر پسر غوث پسر طىّ است . حنظله همان عموى اياس پسر « قبيصه » پسر بو « عفراء » است كه پادشاه حيره بود . و از گروه اوست بو زبيد طايى شاعر . و اين حنظله پس از زاهد شدن در دورهء جاهليّت و نصرانى شدن و ساختن اين دير شعر زيرين را سروده است :
و مهما يكن من ريب دهر فانّنى * ارى قمر اللّيل المعذّب كالفتى
[ 656 ]
يهلّ صغيرا ثمّ يعظم ضوءه * و صورته حتّى اذا ما هو استوى
و قرّب يخبو ضوءه و شعاعه * و يمصح حتىّ يستسرّ فما يرى
كذالك زيد الامر ثمّ انتقاصه * و تكراره فى اثره بعد ما مضى
تصبّح فتح الدّار زينة * و تأتى الجبال من شماريخها العلى
فلا ذوغنى يرجين من فضل ماله * و ان قال اخّرنى و خذ رشوة أبى
و لا عن فقير يا تجرن لفقره * فتنفعه الشّكوى اليهنّ ان شكى « 4 »
هامش
بسيار مردگاناند كه مانند من جريان روزگار را مىنگرند اين عشق بود كه همه را با ستم خود نابود مىكرد . عشق است كه در آينده نيز با ديگران همين خواهد كرد .
( 1 ) . در آثار البلاد ص 369 داستانى از مبرّد دربارهء مرگ اختيارى يكى از كشيشهاى دير حزقيال نقل مىكند .
( 2 ) . واى به حال من و آنچه بر سر من مىآيد هر برقى كه از سوى دير « حشيان » مىدرخشد يا نسيمى كه از باختر مىوزد پلكهاى مرا نوازش مىدهد و آواز هر كبوترى كه مىشنوم خيال مىكنم كه به سوى من مىآيد . من هيچگاه از شما روگردان نشدم حاشا و كلّا كه خيانت از من دور است چگونه ترك مىكنم سرزمينى را كه در آن زندگى كردهام . و چگونه خانواده و همسايهها را فراموش كنم اين اخلاق در من نيست . جوىهاى « بطنان » مرا خسته نكرده است . « منبج » كه جايگاه غير از آل حمدان بوده است مرا خسته نكرده است ولى زمانه خوشىهاى ديگر را به ياد من آورده و مرا گريان نموده است .
( 3 ) . در دولاب صدمه ديد در حالى كه زمين دولاب و دير « حميم » ميهن او نبود . چ ع : 624 : 1 .
( 4 ) . هر چه دربارهء جهان شك داشته باشيم اين را مىبينيم كه ماه در شب چون كودكى زاييده مىشود و كم كم بزرگ مىشود تا كامل گردد و دوباره از شعاعش كاسته مىشود تا به جايى كه پنهان مىگردد . همينگونه سختيهاى زندگى با تكرار كاسته مىشود خانهها پديد مىآيد و زيبايى مىسازد . كوهها و بلنديهايش و ثروتها افزون مىگردد . و در پايان بايد برود و اگر بگويد رشوه مىدهم تا رفتنم به تأخير افتد سودى ندارد و ناله و شكايت فقير نيز اثر ندارد .