مردم بدانجا فرود آيند اين گفتهء بو منصور است . خبر نيز نام شهركى نزديك شيراز در سرزمين فارس است . كه در آنجا گور با سعادت برادر حسن پسر بو الحسن بصرى است . گروهى از دانشمندان بدانجا نسبت دارند :
1 - فضل بن حماد خبرى « 1 » صاحب « مسند كبير » است . او از سعيد پسر بوريم و از سعيد عفيره و جز اين دو روايت دارد .
2 - بو عباس فضل پسر يحيى پسر ابراهيم خبرى « 2 » دخترزاده فضل پسر حمّاد بو حكيم . او كتابى بزرگ در فرايض به نام « تلخيص » و كتابى ديگر مانند آن دارد . ابن طاهر گويد : حسن بن حسين پسر على پسر محمد را به لقب خبرى خوانند ، هر چند او شيرازى است .
3 - عبد الله پسر ابراهيم خبرى « 3 » فرضى ( - تقسيمگر ارث ) و اديب نياى مادرى محمد بن ناصر سلامى بود .
خبره
[ خ ب ر ] با راى بىنقطه : لهجهاى است از « خبراء » ، خبراء و خبره زمينى كه گياه سدر بروياند . نام آبى است از آن بنى ثعلبه پسر سعد از
حمى
( - خالصه ) ربذه كه در آنجا چاهى از آن اشجع بود و خبره از نخستين تپههاى اين زمين خالصه از سوى مدينه است .
خبرين
[ خ ] با ياء دو نقطه و نون پايانين : ديهى از كارگزارى بست . بدانجا نسبت دارد بو على حسين پسر ليث پسر مدرك خبرينى « 4 » بستى . او در سفر حج سال 377 در گذشت .
خبزه
[ خ ز ] با زاى نقطهدار : دژى از كارگزارى ينبع در سرزمين تمامه نزديك مكه است .
خبط
[ خ ب ] با طين بىنقطه پايانين : نام آميزهاى از گياه خار قضا و جز آن است كه براى خوراك چارپايان گرد آورند مانند « نقض » . نام جايگاهى در سرزمين جهينه در سمت قبله با پنج روز راه فاصله در كرانهء درياست .
خبق
[ خ ] رهنى پس از ياد كردن « خبيص » از سرزمين كرمان گويد : و در اين بخش است « خبق » [ 400 ] و « ببق » .
خبنك
[ خ ب ] ديهى در بلخ است كه آن را خورنق گويند و در خورق خواهد آمد .
خبوشان
« 5 » [ خ ] با شين نقطهدار و الف و نون پايانين : شهركى در بخشهاى نيشابور است كه مركز حوزهء « استوا » است . از آنجاست بو الحارث محمد پسر عبد الرحيم پسر سليمان خبوشانى « 6 » حافظ استوايى . به جهانگردى پرداخت و حديث بسيار از بو على زاهر پسر احمد سرخسى و از بو هيثم محمد پسر مكى كشميهنى و جز آن دو برشنود . بر اسماعيل پسر عبد الله گرگانى از او روايت دارد او به سال 430 و اند در گذشت .
خبى
[ خ ] به وزن فعيل از ريشهء خبأت الشيء خبأ - پنهان كردم چيزى را . نام جايگاهى نزديك « ذى قار » است و در آنجا بنو بكر ابن وائل در جنگ ذى قار كمين كرده ، راه بر ايرانيان بستند ، و از اين رو چنين نام گرفت .
خبّه
[ خ ب ب ] زمينى شنزار در نجد است . نصر از گفتهء أخطل آرد :
فتنهنهت عنه ، و ولىّ يقتري ، * رملا بخبّة تارة و يصوم « 7 »
خبيب
[ خ ب ] كوچك نماى خبّه يا « خبّ » . ابن شميل دربارهء خبّه [ خ ب ب ] گويد : راهى را گويند كه نه زياد سنگزار باشد و نه بسيار صاف و به صافى نزديكتر است ولى بورقيش آن را منكر است . اصمعى گويد : خبّه راهى است در شنزار . بو عمر گويد : خبّ دشتى است ميان دو سنگزار كه در آن « كمه » برويد و سرودهء عدىّ بن زيد را به گواه آورده است .
تجنى اليك الكمأة ربعيّة * بالخبّ ، تندى في اصول القصيص « 8 »
و جز اين نيز در معنى آن گفتهاند . شناسه نام جايگاهى است كه در اين شعر ديده مىشود .
أتجزع أنّ اطلال حنّت و شاقها * تعرّقنا يوم الخبيب على ظهر ؟ « 9 »
هامش
( 1 ) . ش . ش : 2222 ( م 263 ) از انساب 188 ، لباب 1 : 418 ، معجم المؤلفين 3 : 67 ، مشتبه 1 : 184 ، هدية العارفين 1 : 818 .
( 2 ) . ش . ش : 2233 از انساب 188 ، مشتبه 1 : 184 .
( 3 ) . ش . ش : 1577 ( 476 ) يا 489 ، از انساب 188 ، معجم : 286 ، منتظم 9 ، 99 لباب ، 1 : 418 ، طبقات سبكى 3 : 203 ، انباء الرواة 2 : 98 ، بداية و النهاية 12 : 153 ، هدية العارفين 1 : 452 ، بقية الوعاة 1 : 276 ، شذرات 3 : 353 ، نجوم الزاهرة 5 : 159 ، روضات الجنات 5 : 114 طبقات ابن سعد ص 60 ، كشف الظنون ص 692 و 779 ، لسان الميزان 3 : 51 ، طبقات اسنوى 1 : 471 ، طبقات شيرازى 138 ، مشتبه 1 : 184 ، زركلى 4 : 187 .
( 4 ) . ش . ش : 962 از انساب 188 ، لباب 1 : 418 .
( 5 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 509 به نقل از « لباب » كوچان ، خوجان ( لسترنج ص 419 ) اين شهر اكنون « قوچان » خوانده مىشود .
( 6 ) . ش . ش : 2685 از انساب 89 ، 1 لباب 1 : 420 ، تاريخ نيشابور منتخب از سياق ص 46 .
( 7 ) . از آنجا بگذشت و به جستجو پرداخت تا به خبّه رسد و گاه روزه مىگرفت .
( 8 ) . در « خب » براى تو كمه مىآورند . . .
( 9 ) . آيا اندوهگين مىشوى كه ويرانهها به روز خبيب از جدائى ما مىنالند .