امّا الجبابات فقد غشينا * بفاقرات تحت فاقرينا
يتركن من ناهبة رهينا « 1 »
بو احمد گويد : مقصود از « يوم الجبابه » همان « جب » است كه نام جائى در ديار اود پسر صعب پسر سعد العشيره است كه رويدادى در آنجا ميان ايشان و ميان قبيلهء ازد رخ داد .
جبابات :
نيز نام آبى در نجد نزديك يمامه باشد .
جباب
[ ج ] بو الندى گويد : نام جائى در ديار بنى سعد پسر زيد منات پسر تميم است كه از ريشهء « جباب » گرفته شده و آن به معنى چيزى است بر بالاى كوهان شتر كه همچون پيه است ولى پيه نباشد [ 14 ] .
جبا البراق
[ ج ب با ] جبا در زبان تازى ، خاك چاه است كه در كنارهء دهانهء آن باشد . « براق » جمع « برقه » است كه پيش از اين بگذشت . « 2 »
نام جايگاهى در جزيره است كه عمير پسر حباب سلمى در آنجا كشته شد .
جبا براق
[ ج ] به گفتهء بو عبيده نيز جايگاهى در شام است . اين دو را نصر ياد مىكنند .
جبابه
[ ج ب ] ريشهء آن پيش از اين در جباب [ ج ] ياد شد . نام جايگاهى نزديك ذو قار است كه پيشامد يوم الجبابات در آنجا رخ داد و پيش از اين گذشت .
بو زياد گويد : جبابه از آبهاى ابو بكر بن كلاب است .
جبابين
[ ج ب ] ديهى از دجيل از كار گزارى بغداد است .
از آنجاست احمد پسر بو غالب پسر سمجون « 3 » ابرودى بو العباس مقرى معروف به جبابينى . او قرآن را نزد شيخ بو محمد عبد الله پسر على نوادهء شيخ بو منصور خياط بر خواند و از وى و از سعد الخير پسر محمد انصارى و جز آن دو بر شنود . او فقه را به مذهب احمد
پسر كروس
[ ك ر و و ] آموخت و پس از مرگش در « درب قيار » جانشين وى شد و در جوانى در دهم رجب سال 554 كه چهل و اند سال داشت در گذشت .
جباجب
[ ج ج ] جمع جبجبه و آن شكمبه است كه خليع ( گوشت و دمبه يا پيه ) را گداخته در آن كنند . جبجبه نيز زنبيلى از پوست است كه در آن خاك را جابجا كنند . خليع گوشت قرمه شده است كه با ادويه و بوها بپزند .
جباجب نام رشته كوههائى در مكه است . زبير گويد : جباجب و اخاشب كوههائى در مكه باشند . در مثل است كه : « ما بين جبجبيها و اخشبيها اكرم من فلان - ميان دو جبجب و دو اخشب ، كريمتر از فلانى كس نباشد » . كثيّر چنين مىسرايد :
اذا النّصر وافتها على الخيل مالك * و عبد مناف و التقوا بالجباجب « 4 »
گويند : جباجب نام بازارهائى به مكه است . عمرانى گويد : جباجب درختى معروف در منى باشد ، و از آنش بدين نام خواندند كه روده و شكمبهها را به آن مىآويختند . نصر گويد : « جباجب » گرد آمدن مردم در منى باشد . و گفته شده است كه جباجب به معنى بازارها است .
جباجبه
[ ج ج ب ] گويا نامى نو ساخته باشد . براى آبى در سرزمين بنى كلاب از آن ربيعه پسر قرط ، كه نخلستانى بر آن است ، و در آبهاى ديگر آن سامان ، نخلى جز آن و « جروله » نباشد .
جباخان
[ ج ] با خاى نقطه دار و نون پايانين . بو سعد گويد : ديهى است [ 15 ] در دروازهء بلخ .
گروهى از آنجا بر آمدهاند كه از ايشان است بو عبد الله محمد پسر على پسر حسين پسر فرج « 5 » جباخانى بلخى حافظ . او به خراسان و كوهستان و عراق و شام سفر كرد . وى حافظ بود و دربارهء او گفتگوها است . براى بو يعلى موصلى و گروهى بسيار حديث گفت . گروهى نيز از وى روايت دارند . او در بلخ در ربيع يكم 357 يا 356 در گذشت . وى روايت ناشايسته بسيار دارد .
جبار
[ ج ] در زبان عرب ، جبار به معنى هدر است . « ذهب دمه جبارا - خون وى به هدر رفت » .
هامش
( 1 ) . در « جبابات » ما از « فاقرات » كه پايينتر از « فاقرين » است گذشتيم . . . .
( 2 ) . چ ع 1 : 573 - 589 .
( 3 ) . ش . ش : 355 از همين معجمد .
( 4 ) . اگر سپاه مالك و عبد مناف در جباجب به هم برسند پيروزى آن است .
( 5 ) . ش . ش : 2790 از انساب 120 ، لباب 1 : 254 ، تاريخ جرجان ص 460 .