تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
تأبّرى يا خيرة الفسيل * تأبّرى من حنذ و شولى
اذ ظنّ اهل النخل بالفحول « 1 »

حنش

[ ح ن ] با شين نقطه‌دار ، در لغت دشنه‌اى را گويند كه سرى پهن چون مار يا سوسمار و مانند آن دارد . گويند حنش به معنى مار يا افعى يا هر حشره زمينى است . برخى گويند حنش هر پرنده‌اى باشد كه شكار كنند . حنشت الصيد به معنى صيد را شكار كردم . حنش نام جايگاهى است .

حنص

[ ح ن ] با صاد بىنقطه از بخشهاى ذمار يمن است .

حنظله

[ ح ظ ] يكى حنظل . بو فضل پسر طاهر « 2 » گويد . درب حنظله ( كوچه حنظله ) در رى است . بدانجا نسبت دارد ، بو حاتم محمد پسر ادريس « 3 » پسر منذر حنظلى و پسرش عبد الرحمن پسر بو حاتم است . مسجد و خانه ايشان در اين كوچه بود . و من بدرون آن شده‌ام ، سپس با سند روايتى گويد : عبد الرحمن پسر بو حاتم از پدرش آرد كه : ما به ولاى بنى تميم پسر حنظله پسر غطفان در آمديم . مؤلف ( - بو فضل ) گويد و اين نادرست است ، و شايد حنظله پسر تميم را خواسته باشد ، اما غطفان بطور تعيين نادرست است ، زيرا كه حنظله پسر مالك پسر زيد مناة پسر تميم است ، و در فرزندان او و فرزندان غطفان پسر سعد پسر قيس پسر عيلان كسى به نام تميم پسر حنظله بجز حنظله بن رواحه [ 349 ] پسر ربيعه پسر مازن پسر حارث پسر قطيعه پسر عنس پسر بغيض پسر ريث پسر غطفان وجود ندارد و اجماع نسبت شناسان بر اين است و اين مرد به جز غطفان پسرى ندارد و در فرزندان غطفان نيز كسى به نام تميم نيست . من ( ياقوت ) گزارش خبر عبد الرحمن پسر بو حاتم و مرگ او را در شناسهء « رى » آورده‌ام .

حنفاء

[ ح ] با فاء و الف كشيده پايانين . حنف به معنى كجى در سينهء پا است . نام آبى است از آن بنى معاويه پسر عامر پسر ربيعه . ضحاك پسر عقيل چنين سروده است :
أيا سدرتى وادى نخيل عليكما * و ان لم تزارا ، نضرة و سلام
يفىء حمام الواديين اليكما * و ان كان من سدر اعمّ ركام
و انّى لا هوى من هوى بعض اهله * براما و أجراع بهن برام
و ان أرد الماء الذي نضبت به * بسمراء من حرّ المقيظ ، صيام
ألمّا نسلّم أو نزر أرض واسط * فكيف بتسليم و أنت حرام
الا حبّذا الحنفاء و الحاضر الذي * به محضر ، من اهلها ، و مقام
اقام به قلبى ، و راحت مطيّتى * بأشلاء جسم ناعم ، و عظام « 4 »

حنو

[ ح ] ريشه آن در لغت هر چيز كج و جمع آن احناء است . گويند حنو الحجاج - استدلال كج و حنو الاضلاع - پهلوهاى كج در « اكاف » و « قتب » و « سرج » و كوه و دره و هر چه كج تواند بود نيز به كار رود . « يوم الحنو » يكى از روزهاى تاريخ افسانه‌اى عرب است و « حنوذى قار » و « قراقر » يك روز است . اعشى هنگامى كه بر روز ذى قار افتخار مىكند چنين مىسرايد :
فدى لبنى ذهل بن شيبان ناقتى * و راكبها يوم اللّقاء ، و قلّت
كفوا ، أذ أتى الهامرز تحنف فوقه * لظلّ العقاب اذ ذهوت فتدلّت
اذا قوهم كأسا من الموت مرّة * و قد بذخت فرسانهم و اذلّت
فصبّحهم بالحنو ، حنو قراقر ، * و ذى قارها منها الجنود ، ففلّت
هامش
( 1 ) . گشنى كنيد اى بهترين نهالها ، اكنون كه صاحبان نخل بخل مىورزند ، شما از حنذ و شول گشن‌گيرى كنيد . ( 2 ) . محمد بن طاهر قيسرانى 448 - 507 ه ، چ ع 1 : ص 217 : 6 . ( 3 ) . ش . ش : 2441 گويا دو تن با هم آميخته شده است چ ع 2 : جزى ، حنظلى ولاء . ( 4 ) . اى دو درخت سدر بر درهء « نخيل » سلام بر شما . . . خوشا حنفاء و پيرامون آن و زندگى با مردم آن . دار من در آنجا مانده است . . .