يا ديگرى است ، يكى « حمنان » « حمن » باشد نه « حمن » اين گفتهء نصر است .
حمّوريه
[ ح م مو ر ى ] با تشديد ميم ديهى در غوطه دمشق است . ابن منير چنين مىسرايد :
سقاها ، و روىّ من النّيرين * الى الغيضتين و حمّوريه
الى بيت لهيا الى بزرة * دلاح مكفكفة الأوعيه « 1 »
حمّه
[ ح م م ] ابن شميل گويد : حمّه سنگهايى سياه است كه چسبان به زمين ديده مىشوند و دو سه شب بعد به زمين فرو روند و زمين صاف شود و سنگها نزديك و جدا از هم بمانند و صاف باشند و مانند مردان و جمع ديده شود . مقصود از جمع كبوترهاست . چنين سنگها از زمين جدايند ليكن به زمين چسبيدهاند و اين نه بسيار و نه اندك باشد .
حمّه نيز به معنى باقيماندهء سوختهء دنبه بعد از آب شدن روغن آن است .
حمّه نيز به معنى چشمهء آب گرم معدنى است كه بيماران را بدان معالجه كنند . در حديث است كه : مردم از راه دور به حمّه ( چشمهء آب گرم ) مىآيند و مردم نزديك آن از آن مىگريزند و در اين ميان گاهى آب آن فوران مىكند پس برخى از آن سود جويند و برخى از آمدنشان بدانجا پشيمان مىشوند .
در سرزمين عربستان از اين حمهّها ( چشمههاى آب گرم ) بسيار است يكى از آنها « حّمهء أكيمة » در سرزمين كلاب است . و دو حّمه ثوير نيز از آن بنى كلاب است و حّمهء « برقه » و حّمهء « خنزر » حّمهء [ 341 ] « منتضى » و حمه « هودرى » چنين است . اين شش جايگاه در سرزمين كلاب باشد . اما حّمهء منتضى تنهاست و از كوه دور است . اصمعى گويد : كوهى كوچك است گويى قطعهاى از سنگزار بنى كعب پسر عبد الله پسر بو بكر پسر كلاب باشد . حمّهء « ثوير » نيز كوچك است . اينها همه از « مصادر المضارعه » « 2 » آمده است . عبد العزيز پسر زراة پسر جنّ پسر عوف پسر كعب پسر بو بكر پسر كلاب چنين مىسرايد :
و رحنا من الوعساء و عساء حمّة * لأجرد كنّا قبله بنعيم « 3 »
حمّه
نيز نام كوهى ميان توز ( ثور ) و « سميراء » در كنار چپ راه مىباشد كه در آنجا چند گنبد و مسجد هست .
حمّه
ماكسين در سرزمين ربيعه است . نفيع پسر صفار چنين مىسرايد :
فحّمه ماكسين ، اذا التقينا * و قد حمّ التوعّد و الذّئيّر « 4 »
حّمه
نيز نام ديهى در سعيد مصر است .
حمّه
شهرى در افريقيه از كارگذارى قسطنطنيه از بخشهاى سرزمين جديد است .
حمّه
نيز چشمهء آب گرمى است ميان « اسعرت » و « جزيرهء ابن عمر » در كنار دجله كه مردم از راههاى دور براى استشفاء از آب آن در موسم معينى بدانجا آيند . حمّه نيز بمعنى سياه از هر چيز باشد
حمّه
نيز بمعنى مرگ است نصر گويد : حمّه كوه يا درهاى به حجاز باشد .
حمّيّان
[ ح م م ى ى ] با تشديد ميم و ياء نام كوهى از كوههاى سلمى و در كنار درهء « ركّ » [ ر ك ك ] است .
حميراء
[ ح م ] كوچك نماى حمراء نام جايگاهى از بخشهاى مدينه داراى نخلستان است . ابن هرمه چنين مىسرايد :
ألا انّ سلمى اليوم جذت قوى الحبل ، * و ارضت بنا الاعدا من غير ما دخل
كأن لم تجاورنا بأكناف مثعر * و أخزم ، أو خيف الحميراء ذى النّخل « 5 »
حمير
[ ح ى ] ابن ابى دمنه همدانى مىگويد : حمير پسر غوث پسر سعد پسر عوف پسر عدى پسر مالك پسر زيد پسر سدد پسر حمير پسر سباء كوچك پسر لهيعه پسر حمير پسر سبا پسر يشجب ، و اين حمير بزرگ باشد ، و حمير غوث حمير كوچك است . و زيستگاه همگى ايشان در يمن به جائى است كه حمير نام دارد و در باختر صنعاء است . [ 342 ] ايشان در لهجهء حميرى خود غتمه و لكنت دارند . او گويد :
و از اين روست كه مردم صنعاء هنگامى كه يك غتمى از غتميان بيابان صنعاء را بخواهند مىگويند حميرى است و حمير بن غوث را
هامش
( 1 ) . سيراب باد از « نيرين » تا « غيضتين » و « حمّوريه » تا « بيت لهيا » . . . اين شعر در چ ع 1 ص 564 س 12 نيز ديده مىشود .
( 2 ) . شايد نام يك كتاب باشد .
( 3 ) . ما از وعساء ، و عساء « حمّه » به سوى « اجرد » گذشتيم . . . .
( 4 ) . هنگامى كه در « حمه ماكسين » به يكديگر برسيم ، داد و فرياد گرم خواهد شد .
( 5 ) . همانا سلمى امروز . . . دشمنان را بىهيچ سودى خشنود كرد . گوئى او در « مثعر » و « خيف » و « نخلستان حميراء » نبوده است . بيت دوم اين قطعه در چ ع 2 ص 508 س 17 نيز ديده مىشود .