« دار الحمّص »
در مصر نزديك مربغه است . بدان نسبت دارد : عبد الله بن منير حمّصى « 1 » مصرى . ابن يونس در تاريخ مصر او را ياد كرده گويد : او در دار الحمص كه نزديك مربغه است مىزيست و بدانجا نسبت يافت . او مولاى يكى از آل ابى غشيم بود كه خود مولاى مسلمه پسر مخلد انصارى بود . او نزد دادرسان مورد اعتماد بود .
حمص
[ ح م ] بىتشديد با صاد بىنقطه ، ديهى نزديك خلخال ، از كارگزارى [ 339 ] « شار » در سرزمين آذربايجان در سمت قزوين است .
حمض
[ ح ] با ضاد نقطهدار ، ريشهء آن در لغت به معنى هر گياه شور مزه باشد كه شترانش خورند . « وادى حمص » نزديك يمامه است كه در اشعار عرب ياد شده است .
حمض
[ ح م ] « حمض » و « عريق » به وزن كوچك نما ، نام دو جايگاه ميان بصره و بحرين در خاور دهناء باشد . و برخى آن را ميان « دّو » و « سوده » دانند كه آبشخور روستاست ، و در آن نخلستانى از آن بنى مالك پسر سعد است .
شاعر چنين مىسرايد :
يا ربّ بيضاء لها زوج حرض * حلالة بين عريق و حمص
ترميك بالطّرف كما ترمى الغرض « 2 »
حمضه
[ ح م ض ] ديهى از « عثّر » از سرزمين يمن در سمت قبلهء آن است .
حمضى
[ ح م ضا ] با الف كوتاه بر وزن حمزى « يوم حمضى » يكى از روزهاى افسانهء تاريخى عرب است كه يوم قراقر باشد .
حمقتان
[ ح ق ] سيف گويد : بو بكر براى خالد پسر سعيد پسر عاص هنگامى كه كار خود را در يمن رها كرده آمده بود ، پرچمى بيفراشت و او را بسوى حمقتين كه در مرز شام است بفرستاد .
حملان
[ ح ] جايگاهى در يمن از سرزمين قدم مغرب است . صليحى در توصيف چند سوار چنين مىسرايد :
حتّى استوت رأس حملان عوائرها * يحملن ، من يعرب العرباء ، آسادا « 3 »
حمل
[ ح م ] ديهى از يمن از حازّهء بنى شهاب است .
حمل
[ ح م ] هم وزن حمل - بره گوسفند و بو منصور گويد : نام كوهى است كه دو قله دارد ، و آنها را طمرّان نامند . شاعر رجز سرا چنين مىآرد :
كأنّها ، و قد تدلّى النسران * ضمّهما من حمل طمرّان
صعبان من شمائل و ايمان « 4 »
ديگرى گويد : حمل در سرزمين بلقين پسر جسر در شام است كه همراه با أعفر يا سغده « حمل و أعفر » خوانده مىشود . عمرانى گويد :
حمل
در شام است و در شعر امرؤ القيس آمده است سكّرى از گفتهء كلبى آن را با جيم « جمل » آورده چنين مىسرايد :
تذكّرت اهلى الصّالحين ، و قد أتت * على جمل منّا الرّكاب و أعفرا « 5 »
[ 340 ]
حمل
نيز كوهى نزديك نخل يمانى است .
حمل
نيز نام « نقا » از شنزار « عالج » است .
حمّ
[ ح م م ] حم در لغت مصدر احمّ و جمع آن حمّ و معنى آن سياه از هر چيز است از اين روى آن جايگاه را حمّ ناميدند كه كوهستانى سيه فام در نجد در سرزمين بنى كلاب است . يكى از مردم ايشان چنين مىسرايد :
هل تعرف الدّار عفت بالحمّ * قفرا كخطّ النّقش بالقلم
لم يبق غير نؤيّها المثلّم « 6 »
حمّ
[ ح م م ] نام درهاى در سرزمين طىّ است .
حمم
[ ح م ] يوم ذى حمم يكى از روزهاى افسانهء تاريخى عرب است .
حمنان
[ ح ] با دو نون الف در ميان ، جايگاهى در يمن است . حمنان نيز دو سرزمين يمنى هستند و من نميدانم حمنان ياد شده يكى از اين دو
هامش
( 1 ) . ش . ش : 1736 از انساب 177 .
( 2 ) . چه بسا سپيدى كه جفتى رنگين دارد ، ميان عريق و حمض جا دارد تير مژگان او تو را آماج سازد .
( 3 ) . تا آنكه به حملان رسيدند و با خود شيران عرب را همراه داشتند .
( 4 ) . آن دو قلهء كوه كه جايگاه كركسانند و حمل و طمران نزديك آنند . . . .
( 5 ) . هنگامى كه به جمل و اعفر رسيدم به ياد خويشان نيكوكار خود افتادم اين شعر در چ ع 1 ص 315 س 23 نيز ديده مىشود .
( 6 ) . آيا آن خانهء ويران شده را در حمّ مىشناسى كه مانند نقشه بر زمين مانده است . . . .