در آوردند . نابغه چنين مىسرايد :
يخبّرن من ازمان يوم حليمة * إلى اليوم قد جرّبن كلّ التجارب « 1 »
حليه
[ ح ى ] با ياى دو نقطه بىتشديد و هاء در پايان . شير گاهى است در يمن . شاعرى چنين مىسرايد :
كأنّهم يخشون منك مدرّبا * بحلية مشبوح الزراعين مهزعا « 2 »
و گويند : حليه درهاى است در ميان « اعيار » و « عليب » كه آب آن به « سرّين » مىريزد و گويند : آنجا بخشى از سرزمين يمن است . و گويند : حليه جايگاهى است در بخشهاى « طايف » . زمخشرى مىگويد : حليه درهاى به تهامه است كه بخش بالاى آن از آن هذيل و بخش پائين آن از آن كنانه است . بو منذر گويد : « بجيلة » و « خشعم » به كوهستان « سراة » كوچ كردند و بدانجا فرود آمدند ، پس قسر پسر عبقر پسر انمار پسر أراش در كوهستان حليه و أسالم و پيرامون آن فرود آمدند . مردم پيشين آنجا از « عاربه باستان » بودند كه بنى ثابر خوانده مىشدند . پس ايشان را از سرزمينشان تاراندند و خود بجاى ايشان فرود آمدند . سپس بر « سراة » تاختند و ايشان را از آنجا نيز براندند . پس از ايشان بر « خشم » تاختند و ايشان را نيز از سرزمينشان براندند ، پس سويد پسر جدعه كه يكى از بنى افصى پسر نذير پسر قسر بود چنين سرود :
و نحن ازحنا ثابرا عن بلادهم * بحلية اغناما ، و نحن اسودها
اذا سنة طالت و طال طوالها * و اقحط عنها القطر و ابيضّ عودها
وحدنا سراة لا يحوّل ضيفنا * اذا خطّة تعيا بقوم نكيدها
و نحن نفينا خثعما عن بلادهم * تقتّل ، حتّى عاد مولى سنيدها
[ 327 ]
فريقين : فرق باليمامه منهم ، * و قرق بخيف الاخيل تبرى حدودها « 3 »
حلية
نيز نام دژى از دژهاى « تعزّ » در كوهستان « صبر » از سرزمين يمن است .
حليّة
[ ح ل ى ى ] نام آبى است در ضرّيه از آن قبيلة « غنّى » كه قبيلهء غنّى در آنجا براى خصومت در « عين نفى » گرد هم آمدند . اميّه پسر بو عائذ هذلى چنين مىسرايد :
و كأنها ، وسط النساء ، غمامة * فرعت بريقها نشئ نشاص
أو معزل بالخلّ ، او بحليّة ، * تقر السّلام بشادن مخماص « 4 »
بو عمر شيبانى در كتاب نوادر چنين آورده است :
فقلت اسقيانى من حليّة شربة * بحسى سقته ، حين سال سجالها
و سلّم على الأظبى الاوالف بطنها ، * و عبريّها . أجنى لهنّ وصالها « 5 »
اجنى به معنى اثمر - ميوه داد ، عبرىّ : درخت سدر بزرگ است .
حلى
[ ح ] بر وزن ظبى - آهو . عماره يمنى گويد : حلى شهرى در يمن در كرانهء دريا است . از آنجا تا « سرّين » يك روز و از آنجا تا مكه هشت روز راه است . و اين همان حليه است كه پيشتر ياد كردهايم . يك عرب چنين مىسرايد :
خليلىّ حبّى سدر حلية موردى * حذار المنايا ، أو مقيدى الأعاديا
خليلىّ ، إن اسعدتما ، فهمّمتما * بأنّى ظلال السّدر فاستتبعانيا
فو الله ما اجبت سدرا ببلدة * مم الارض ، حتى سدر حلى اليمانيا « 6 »
هامش
( 1 ) . روزگارهاست كه اخبار يوم حليمه و آزمايشهاى آن روز را نقل مىكنند .
( 2 ) . گوئى ايشان در « حليه » از همچون تو تمرين كردهاى مىترسند . . .
( 3 ) . ما طائفه « ثابر » را از خانههايشان در « حليه » برانديم ايشان گوسفند بودند و ما شيران ، سالها بر اين بگذشت ، سر راه ما نيز از ايشان بگرفتيم سپس ما خثعم را از ديارشان رانديم و آزادهايشان را برده گردانيديم پس ايشان دو گروه شدند گروهى در « يمامه » به « خيف » رفتند . ج ع 2 : 508 : 20 - 21 .
( 4 ) . گوئى ابرى است كه در ميان زنان فرود آمده است يا دوكى است در « خلّ » يا در « حليّة » . . . اين شعر در ج ع 2 ص 234 س 2 نيز تكرار شده است .
( 5 ) . گفتم از شراب « حليّه » مرا بنوشانيد و به آهوان اهلى شدهء آنجا درود بفرستيد .
( 6 ) . دوست من محبت سدر « حلية » مرا شاداب مىدارد . . . اگر شما به بالا آمديد مرا در سايه سدر بيابيد به خدا سوگند من هيچ درخت سدر نمىپسندم هر چند سدر حلى يمانى باشد .