تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
و المليك الّذى يخاطبه النّا * س بسيف ماض و فخر و تاج
ماله ناصح و لا يعلم الغيب * و قد طال فى مقامى لجاجى
قصّة ما وجدت غير ابن فخر * الدّين طبّا لها لطيف العلاج
و اذا سلّطت صرف اللّيالى * كسرت صخر تدمر بالزجاج « 1 »

حلّه

نيز نام حلّهء بنى قبله در جادهء ميسان ميان واسط و بصره است . حلّه نيز حلّهء بنى دبيس پسر عفيف اسدى نزديك حويزه از ميسان در ميان واسط و بصره و اهواز است .

حلّة

[ ح ل ل ] ريشهء آن در لغت يك بار حلول كردن است نام زمين پستى از شريف در سرزمين اضاخ ميان « ضريه » و « يمامه » است و در شعر عويف القوافى به صورت حلّة الشّوك آمده است .

حلّه

نيز ديهى معروف در كنار دجيل بغداد در سمت بيابان است . از آنجا تا بغداد سه فرسنگ باشد كه كاروانها در آن فرود آيند .

حلّيت

[ ح ل ل ] با تاء دو نقطهء پايانى مىتواند از ريشهء حلتّ الصّوف - بر آوردم پشم گوسفند را باشد . اين وزن از صيغه‌هايى است كه معنى ملازمت صنعتى و بسيارى آن را مىرساند مانند سكيّر و شرّيب و خمّير كه معنى فزونى را در مستى و نوشيدن خمر دارد . [ 324 ] اصمعى گويد : حلّيت به وزن خرّيت نام يك معدن و يك ديه است . نصر گويد : حلّيت كوهستانى است بزرگ از اخيله در « حمى ضرّيه » كه قناتهاى بسيار دارد . در آنجا معدن طلا هست و از سرزمين بنى كلاب بشمار مىرود . بو زياد در كتاب خود مىگويد : حلّيت آبى است در « حمى ضباب » و معدن حليت در آنجاست . راعى چنين مىسرايد :
بحلّيت اقوت منهم و تبدّلت « 2 »
و در روايتى بحلية اقوت آمده است .

حليت

[ ح ل ] به وزن كوچك نما ، از ريشهء حلت به معنى سوار شدن بر اسب است . اصمعى دربارهء سرودهء ابو ضبّ هذلى كه اين شعر را سروده است :
هل لا علمت ابا اياس مشهدى * ايّام انت الى الموالى تصخد
و اخذت بزّى و اتّبعت عدوّكم * و القوم دونهم الحليت فأرثد « 3 »
چنين گويد كه حليت در اينجا جز به صورت كوچك نما نبايد خوانده شود .

حليسيه

به وزن كوچك نما . آبى است از آن بنى حليس كه تيره‌اى از « بجيله » هستند كه نزديك « بنى سلول » زندگى مىكنند .

حليفات

[ ح ل ] به وزن كوچك نما . به گفتهء علىّ پسر عيسى پسر حمزه پسر وهّاس حسنى علوى اين واژه نام جايگاهى است .

حليف

[ ح ل ] كوچك نماى حلف . نام جايگاهى در نجد است . بو زياد گويد : هنگامى كه كار گزار بنى كلاب ( براى گرد آورى زكات ) از مدينه بيرون مىآيد نخستين ايستگاه او « اريكه » است سپس « عناقه » ، « مدعا » ، « مصلوق » ، « رينه » و سپس به حليف وارد مىشود كه از آن بنى ابو بكر بن كلاب است . سپس به دخول سپس حصّاء و سپس به حوأب و پس از آن سجى و سپس جديله مىرسد پس به مدينه باز مىگرد . و زكات طايفه حليف به دست تيره‌هايى از قبيلهء ابو بكر بن عبد الله بن كلاب و سلول و عمر بن كلاب است .

حليفه

[ ح ل ف ] نيز به وزن كوچك نما با فاى تك نقطه . « ذو الحليفه » ديهى است كه از آنجا تا مدينه شش يا هفت ميل راه است . ميقات اهل مدينه در آنجا است . و آن چشمه‌اى است از آبهاى « جشم » كه ميان ايشان و بنى خفاجه از عقيل مشترك است ، ذو الحليفه نيز كه در حديث رافع پسر خديج آمده ، كه گويد : ما با پيامبر ( ص ) در ذو الحليفه » از تهامه بوديم و گوسفندانى به غارت بدست آورديم . پس بايد نام جايگاهى ميان حادة و ذات عرق از سرزمين تهامه باشد و « مهد » نيست كه نزديك مدينه است .
هامش
( 1 ) . « من در حله چنان زندگى مىكنم كه يك علوى در بند حجّاج باشد در ميان توده‌هايى كه زبان نمىفهمند و منشى ناهنجار دارند و ميان سرورانى كه با ديگران نمىجوشند و به خوردن سينهء مرغ مشغولند . پادشاه ايشان كه مردم آنجا او را سيف ، فخر ، تاج مىخوانند مستشار نيك خواه ندارد . و علم غيب نيز در او نيست من به جز پسر فخر الدين پزشك خوش معالجه در آنجا نيافتم . ( 2 ) . « حليت از آن مردم تهى و دگرگون شده است » . ( 3 ) . اى ابو اياس آيا از حضور من در آن روز در برابر موالى آگاه شدى كه من سلاح بر تن كرده و بدنبال دشمنان شما تاختم و گروهان ايشان نرسيده به حليت و ارثد بودند .