حسنى
[ ح س ] چاهى است در شش ميلى قرورى نزديك « معدن نقره » كه ملك ام جعفر زبيده دختر جعفر منصور مىباشد .
حسنى نيز كاخى در دار الخلافه منسوب به حسن پسر سهل و آن است كه امروز به « تاج » شهرت دارد و خانههاى خليفگان در آنجا بوده است .
حسيان
[ ح ] تثنيه حسى . در شعر چنين آمده است . پس مىتواند اسم خاص باشد و از اين رو در اينجا ذكر كرديم كه عربى چنين سروده است :
ألا أيّها الحسيان بالجزع لاونا * من الغيث ، مدرار يجود ذراكما
جمومان بالماء الزلال على الحصى * قليل على نفح الرياض قذاكما « 1 »
حسيكه
[ ح س ك ] كوچك نماى حسكه كه يكى « حسك سعدان » باشد و آن گياهى است خوش چرا ، داراى خارهائى چند كه اگر پا بر آن نهند به پا فرو رود و از روى آن « حسك » جنگى را ساختهاند [ 271 ] . اين شناسه نام جايگاهى در مدينه ، در سمت ذباب است . ذباب نيز كوهى است بيرون مدينه . به گفتهء واقدى حسيكه زيستگاه يهوديان بود كه در آن خانههائى ساخته بودند . اسكندرى گويد : حسيكه جايگاهى در مدينه ميان ذباب و مسجد فتح است ، كه در شعر كعب پسر مالك آمده است .
حسيله
[ ح س ل ] كوچك نماى « حسيله » پس از مرخم كردن آن است كه به معنى سر درخت خرما است . حسيله نيز به معنى گوسالهء مادهء مىباشد ، و نر آن را « حسيل » گويند .
نام كوههائى سپيد از آن قبيلهء ضباب در كنار شنزار « غضا » است . در شعر آن را « حسيله » و « حسلات » نيز گفتهاند .
حسيّ الغميم
[ ح ى ل غ ] حسى ، با ياى دو نقطهء اعرابدار پايانين و غميم با غين نقطهدار است . حسى در احسا و غميم در جاى خود در حروف غين ياد شده است .
حسى ذى تمّنّا
[ ح ت م ن نا ] با تاى دو نقطه بالا و ميم و نون مشدّد : نخلستانى است از آن بنى عنبر در يمامه .
حسى المريره
[ ح ى ل م ر ر ] كوچك نماى مره به معنى تلخ ، در مقابل شيرين . كسى چنين سروده است :
أيا نخلتي حسى المريرة هل لنا * سبيل الى ظلّيكما ، أو جناكما ؟
أيا نخلتى حسن المريرة ليتنى * أكون طوال الدهر حيث أراكما « 2 » !
حسى كباب
[ ح ك ] با دو باى تك نقطه و الفى ميان آن دو :
روز « حسى كباب » از روزهاى تاريخى عرب است .
حسى المصرد
[ ح ى ل م ص ر ر ] با صاد و دال بىنقطه . رماح پسر نهشل اسدى چنين سروده است :
أيا نخلتى حسى المصرّد إننى * لصبّ الى القارات مما تراكما
سألتكما بالله أن تجعلا الهوى * لغيري و أن تنبتّ منى قواكما « 3 »
باب حاء و شين و آنچه پس از آنهاست
حشا
[ ح ] با الف كوتاه : مانند « حشا » به معنى دل و روده و آنچه ميان دندهها است . عرام پسر اصبغ گويد : در سمت راست « آره » كنار راهى است كه به كوه « ابواء » بالا مىرود و درهاى كه آن را به « بعق » خوانند جا دارد . بو جندب پسر مدهء هدلى چنين مىسرايد : [ 272 ]
بغيتهم ما بين حدّاء و الحشاء * و أوردتهم ماء الأثيل فعاصما « 4 »
هامش
( 1 ) . اى حسيان ( دو تپهء شن كه آب را در خود جمع مىكند ) آب زلال باران را براى ما گردآورى كنيد و از دامنهء خود براى ريگزار ما بفرستيد كه از عطر گلستانهاى آن دامنه خوشبو شود .
( 2 ) . اى دو نخل « حسى المريرة » آيا ما مىتوانيم باز هم از سايهء شما سود ببريم ؟ اى دو نخل « حسى المريرة » اى كاش من هميشه در جائى باشم كه شما را ببينم .
چ ع 4 : 515 : 1 .
( 3 ) . اى دو نخل « حسى المصرد » من خيلى « قارات » را دوست دارم تا شما را ببينم . شما را به خدا سوگند عشق را به ديگرى بخشيد . . . .
( 4 ) . ايشان را در ميان « حداء » و « حشا » پى جوئى كردم و به آب « اثيل » و سپس به « عاصم » رسانيدم . اين شعر در چ ع 1 : 122 : 15 و چ ع 2 : 43 : 16 و چ ع 2 : ص 216 ، س 20 و 3 : 588 : 5 نيز هست .