« حزن » آمده است .
حزن
[ ح ز ] نام جايگاهى است . وليعه ، كه خود مردى از بنى حارث پسر عبد مناة پسر كنانه است چنين سرايد :
قتلت بهم بنى ليث بن بكر * بقتلى اهل ذي حزن و عقل « 1 »
حزنه
[ ح ن ] كوهى است در سرزمين شكر برادران بارق از قبيلهء ازد در يمن .
حزواء
[ ح ] با الف كشيده و گاهى با الف كوتاه آرند : به گفتهء دريد نام جايگاهى است كه گويند در يمن است .
حزوره
[ ح و ر ] ريشهء آن در لغت به معنى تپهء كوچك و جمع آن « حزاور » باشد . دار قطنى گويد . اين درست است ، ولى محدثان با فتح زاء و تشديد واو خوانند كه نادرست است .
حزوره نام بازارى در مكه بود و به هنگام گشاد كردن مسجد ، به درون آن افتاده است . در حديث است كه پيامبر در « حزوره » بايستاد و چنين گفت : اى دشت مكه چه زمين زيبائى هستى ، من تو را دوست دارم . اگر قبيلهء من مرا از آن جا نرانده بودند به جائى ديگر نمىرفتم .
حزوى
[ ح وا ] با الف كوتاه پايانين : نام جايگاهى در نجد در سرزمين تميم است . ازهرى گويد : كوهى از كوههاى دهناء است كه من از آن بگذشتم . محمد بن ادريس بن ابى حفصه گويد : « حزوى » در يمامه است و نام نخلى است در كنار ديه بنى سدوس . و در جاى ديگر گويد :
« حزوى »
از شنزارهاى دهناء است و اين شعر ذو الرمه را به گواه آرد :
خليلّي عوجا من صور الرواحل * بجمهور حزوى ، فابكيا في المنازل
[ 263 ]
لعلّ انحدار الدمع يعقب راحة * الى القلب ، أو يشفي نجيّ البلابل « 2 »
عربى ديگر چنين مىسرايد :
مررت على دار لظمياء باللّوى * و دار لليلى ، انهنّ قفار
فقلت لها : يا دار غيرّك البلى * و عصران : ليل مرّة و نهار
لئن طلن ايّام بحزوى ، لقد أتت * علىّ ليال بالعقيق قصار « 3 »
عربى ديگر چنين مىسرايد :
ألا ليت شعري ! هل أبيتنّ ليلة * بجمهور حزوى حيث ربتنى اهلى
لصوت شمال زعزعت بعد هجمة * ألاء و اوساطا و أرطى من الحثل
أحبّ الينا من صياح دجاجة * وديك و صوت الريح في سعف النخل « 4 »
حزّه
[ ح ز ز ] ريشهء « حز » يا « فرض » به معنى بريدگى چيزى است .
نام جايگاهى ميان « نصيبين » و « راس عين » كنار رودخانهء خابور است . كه در آنجا جنگى بين دو قبيلهء مهاجر « تغلب » و « قيس » رخ داده است .
حزّه
[ ح ز ز ] نيز شهركى نزديك اربيل در سرزمين موصل است . بدانجا نسبت دارد : « نصف » هاى حزى كه گونهاى پارچهء پنبهاى پست است . به روزگار گذشته قصبهء خورهء اربل بوده است . نخستين بنيانگزار آن اردشير بابكان است . اخطل گويد :
و أقفرت الفراشة و الحبيّا * و أقفر بعد فاطمة الشفير
تنقّلت الديار بها ، فحلّت * بحزّة حيث ينتسع البعير « 5 »
هامش
( 1 ) . به وسيله ايشان بنى ليث پسر بكر را به جاى مردم اهل « ذى حزن » و « عقل » به كشتن دادم . چ ع 3 : 698 : 13 .
( 2 ) . دوستان من ! سر كجاوهها را برگردانيد و به « حزوى » بنگريد و بر ويرانههاى آن بگرييد . شايد فرو ريختن اشك ، دل را آرامش بخشد . . . بيت اول اين شعر در چ ع ج 2 ، ص 119 ، س 11 نيز ديده مىشود .
( 3 ) . بر خانهاى از آن « ظمياء » در « لوى » و ديگرى از آن ليلى كه ويران شده بودند گريه كردم . پس به آن گفتم : اى خانه ! روزگار و دو وقت شب و روز ترا دگرگون كرد ؟
پاسخ داد : آرى ! روزگار فانى شد و تو نيز فانى خواهى شد . جوانى ، موقت است . اگر روزگارى در « حزوى » به درازا كشيد شبهاى من در « عقيق » كوتاه بودند .
( 4 ) . اى واى بر من ! آيا مىتوانم شبى ديگر را در گروه « حزوى » به روز آورم ؟ آن جائى كه من در آن پرورده شده بودم . صداى باد شمال و زمزمهء آن براى ما بهتر از صداى مرغ و خروس خانه و صداى زنبور در بالاى نخل خرما مىباشد . چ ع 4 : 153 : 15 . بيت 2 و 3 اين قطعه در چ ع 4 : ص 153 س 15 و 16 تكرار شده است .
( 5 ) . « فراشه » و « حبيا » تهى و ويرانه شدند . « شفير » نيز پس از « فاطمه » ويرانه شده است . خانوادهها از آنجا رخت بربستند و به « حزه » كه چراگاه شتران است رفتند نخستين بيت اين قطعه در چ ع 3 : ص 305 : 11 و ص 864 س 1 تكرار شده است .