ظلّت بحوض البردان تغتسل * تشرب منه نهلات و تعل « 1 »
بشر ابن ابى حازم نيز چنين مىسرايد :
عفت من سليمى رامة فكشيبها * و شطّت بها عنك النوى و شعوبها
و غيّرها ما غيّر الناس بعدها * فباتت و حاجات النفوس نصيبها
معالية لا همّ إلا محجّر * و حرّة ليلى السهل منها فلوبا « 2 »
حرّهء معشر
[ ح ر ر ى م ش ] « معشر » به معنى گروهى كه در كارى انباز باشند . ابن دريد چنين سروده است :
أناموا منهم ستين صرعى * بحرّة معشر ، ذات القتاد « 3 »
حرّهء ميطان
[ ح ر ر ى م ] نام كوهى است برابر « شوران » از بخشهاى مدينه . شاعر چنين سروده است :
تذكّر قد عفامنها فمطلوب * فالسفح من حرّتي ميطان فاللوب « 4 »
[ 252 ]
حرّهء نار
[ ح ر ر ى ] به لفظ نار به معنى آتش . جائى نزديك « حرهء ليلى » نزديك مدينه است . برخى گفتهاند كه حرهاى است از آن بنى سليم و برخى آن را زيستگاه قبيلههاى « جذام » و « بلّى » و « بلقين » و « عذره » دانند . عياض گويد : « حرة النار » كه در حديث عمر آمده است از سرزمين بنى سليم در بخش خيبر است . شاعرى چنين مىسرايد :
ما إن المرّة من سهل تحلّ به * و لا من الحزن إلا حرّة النار « 5 »
در كتاب نصر است كه « حرة النار » جائى است ميان دو وادى القراء و تيماء در ديار غطفان ، و امروزه قبيلهء عنزه در آنجا ساكنند .
در چند روز فاصله با آنجا معدن به ورق هست . مهند پسر معاويه فزارى چنين مىسرايد :
كانت لنا اجبال حسمى فاللّوى * و حرة النار فهذا المستوى
و من تميم قد لقينا باللوى * يوم النّسار و سقيناهم روى « 6 »
نابغه چنين مىسرايد :
إما عصيت ، فإني منفلت * مني اللصاف فجنبا حرة النار
تدافع الناس عنا ، حين تركبها * من المظالم تدعى ام صبّار « 7 »
او گويد : « ام صبار » نام آن حره است . در حديث نيز آمده است كه مردى به نزد عمر خطاب آمد . عمر از وى پرسيد : نام تو چيست ؟
پاسخ داد : حمزه . گفت : فرزند كى ؟ گفت فرزند شهاب است . پرسيد : از كدام قبيله ؟ گفت از « حرقه » . پرسيد : كجا زيست مىكنى ؟ گفت : در « حرّة النار » . پرسيد : كدام حرة النار ؟ گفت : در « ذات اللظى » . عمر گفت : به قبيلهات باز گرد تا آتش نگيرد ! در روايت آمده است كه چون مرد به قبيله بازگشت ديد آتش قبيلهء او را در ميان گرفته است .
حرّهء واقم
[ ح ر ر ى ق ] يكى از دو حرهء مدينه است و اين حرهء خاورى مىباشد كه به نام يكى از عملاقان كه « واقم » نام داشت خوانده شده است . گويند در زمان باستان به آنجا آمده بود و گويند : واقم نام تپهاى از تپههاى مدينه است كه اين حره بدان نسبت يافته . و ريشهء آن از « وقمت الرجل عن حاجته و انا واقم ، به معنى مرد را از نيازهايش بازداشتم » گرفته شده است . مرّار چنين مىسرايد :
هامش
( 1 ) . در حوض بردان شستشو مىكرد ، از آن مىنوشيد تا بيمار مىشد . اين شعر در چ ع ج 1 ، ص 552 ، س 5 و چ ع ج 2 ، ص 845 ، س 11 نيز هست .
( 2 ) . رام و كثيب از سليمى تهى گرديد و « نوى » و درههايش نيز هر چه مردم را تغيير مىدهد آنها را نيز تغيير داد . او به سوى بلندى مىرفت و هدفى جز رسيدن به « محجر » كه بخشى از يمامه است نداشت . نخستين بيت اين قطعه در چ ع 2 ص 739 : 7 و بيت سوم در چ ع 2 : 249 : 4 و چ ع 3 : 593 : 13 و چ ع 4 : 423 : 17 نيز ديده مىشود .
( 3 ) . در حرّه معشر شصت نفر كشته دادند .
( 4 ) . « تذكر » به فراموشى سپرده شد سپس « مطلوب » سپس دامنهء دو حرهء « ميطان » و « لوب » .
( 5 ) . قبيله مره نه دشتى دارند كه در آن فرود آئى و نه « حزن » ى جز « حرّ النار » .
( 6 ) . ما كوههاى « حسمى » را داشتيم و « لوى » و « حرة النار » و از اين گونه . با « تميم » در « يوم النار » مقابله كرديم و به ايشان چشانيديم .
( 7 ) . اگر از من اطاعت نكنند من گريزان نخواهم شد . من « لصاف » و دو پهلوى « حرة النار » را دارم . ما مردم را از هجوم بر آن جايگاه كه ظلمتكدهاى صبار است مىرانيم . اين شعر در چ ع ج 1 ، ص 326 : 18 ، س 18 نيز هست .