تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧

بارمّا

نيز ديهى در خاور دجلهء موصل است كه « سن » را بدان شناسانده « سن بارمّا » گويند .

بارناباذ

با باى يك نقطه در ميان دو الف و ذال نقطه‌دار در پايان [ 465 ] نام بخشى در مرو نزديك دروازهء شارستان است . از آنجا است : ابو هيثم يا ابو القاسم بزيع پسر هيثم بارناباذى كه پيشواى مردم آن بخش و مولاى ضحاك پسر مزاحم بود . از عكرمه و عمر پسر دينار روايت مىكرد .

بارنبار

[ ر ] با باى يك نقطه چنين است تلفظ عاميانهء آن در مصر ، ولى در ديوانها « بيورنبارة » نويسند . و آن شهركى نزديك دمياط كنار خليج اشموم و بسراط است .

بارنجان

[ ر ] شهرى در بحرين است كه علاء پسر حضرمى آن را به سال 13 يا 14 ه به روزگار عمر پسر خطّاب بگشود . بارنجان نيز ديهى است داراى يك كاروانسرا و يك چشمه در نزديكى سنجار .

باروّا

[ ر و و ا ] نام سريانى شهر حلب است كه در حلب يادشد . باروذ با ذال نقطه‌دار . از ديه‌هاى رمله در فلسطين است . از آنجا است : ابو بكر احمد پسر محمد پسر محمد پسر بكر باروذى ازدى . ( 5 )

باروس

با سين بىنقطه از ديه‌هاى نزديك دروازهء نيشابور است . بدان نسبت دارد : ابو الحسن سلم پسر حسن باروسى . ابو عبد الرحمن سلمى « در تاريخ صوفيه » « 1 » او را ياد كرده . وى از صوفيان گذشته در نيشابور است كه دعايش گيرا بود ، وى استاد حمدون قصّاب است .

باروسما

« 2 » دو بخش از بغداد را با روسماى بالا و با روسماى پايين نامند كه از خورهء استان اوسط هستند .

باروشه

[ ش ] با شين نقطه‌دار . شهرى در اندلس در باختر سرقسطة خاور قرطبه نزديك مرز فرنگستان ، كه امروز در دست آنان است . زمينهاى فراخ و دژهايى دارد .

باره

[ ر ] شهرك و خوره‌اى در پيرامن حلب ، داراى دژ و باغها است . آن را « زاويهء باره » نيز نامند .

باره :

نيز بخشى از كارگزارى « جزيرة الخضراء » در اندلس است كه كوههايى بلند دارد ، و مردمش فتنه جويىها داشته و دارند . درآمد شهر از ميوه است نه كشاورزى .

بارين :

تودهء مردم آن را به صورت « بعرين » [ ب ] بر زبان رانند شهرى نيكو ، در ميان [ 466 ] حلب و حماه در سوى باختر است .

بارى .

ديهى از كارگزارى « كلواذا » در پيرامن بغداد است . بستانها و گردش گاهها دارد كه ولگردان بدانجا شوند حسين پسر ضحّاك خليح چنين مىسرايد :
احبّ الفىء من نخلات بارى * و جوسقها المشيّد بالصّفيح
و يعجبنى تناوح اركتيها * الىّ بريح حوذان وشيح « 3 »
هامش
( 1 ) . سلّمى ( 325 - 412 ه ) در طبقات صوفيه . ترجمهء فارسى خواجه عبد اللّه انصارى م 481 ه چ كابل 1341 خ ص 286 و 388 : حمدون قصار ( گازر ) و سلم الباروسى مىآورد . ( 2 ) . لسترنج : 76 . ( 3 ) . متن : « بريح حوذان و شيح » . حوزان معرب هوزان - گل نرگس ( برهان قاطع ) و شيح - درمنه گياهى خوشبو است ( لغتنامهء دهخدا ) .