فصل سوم : زيادهخواهى مديران و فروپاشى امنيت اقتصادى
« مامان ، اگر من اينقدر غذا نخورم ، شايد بتوانيم راهى پيدا كنيم تا كمتر خرج كنيم و تو بتوانى شب پيش ما بمانى . اين حرفى است كه هفته پيش دختر ده ساله من ، تيفانى ، به من گفت و قلب مرا جريحهدار كرد . من مىدانم كه چقدر دلم مىخواهد برايش داستان بخوانم و او را در رختخواب بگذارم ، ولى هيچ فكر نمىكردم كه او نيز تا اين اندازه ناراحت باشد . مىدانيد ، من بچههاى خود را در خانه تنها نمىگذارم ؛ بعضى وقتها خواهرم شب را پيش آنها مىماند ، بعضى وقتها ناپسرى و بعضى وقتها همسايهام . اما به هر زحمتى كه سعى كنم جاى خالى خودم را پركنم ، باز هم براى بچهها قابل مقايسه با بودن خود من نيست . . . فكر مىكنم همه ما از اين شغل دوم بيزاريم . »
و يكى پاركر « 1 » ، يك مادر مجرد ، برنامهاى دارد كه باوركردنى نيست . او در طول روز ، از ساعت 8 صبح تا 4 و 30 دقيقه بعدازظهر در يك پروژه ترك اعتياد در نيويورك كار مىكند . وظيفه او اين است كه در جاهايى كه معتادان تردد دارند حضور يابد و آنها را تشويق به ثبتنام براى درمان
هامش
( 1 )- Vicki Parker