مقدمه نويسنده
بنام خداى مقتدر
هر زمامدارى ، هرچند لايق و كاردان باشد ممكن نيست با حق و عدالت بر مردم حكومت كند ، مگر اينكه داراى دو شرط باشد :
1 - با رأى و نظر ملت كار كند و در تحقق بخشيدن بخواستهها و مصالح اجتماع با ملت همكارى كند .
2 - و يا خود او بهمهء جزئيات امور دين و دنيا و مصالح ملت مطلع باشد و به آنچه ميداند عمل نموده و خود را وقف راه خدا و خير ملت نمايد .
بتعبير ديگر آنچه شيعه اماميه در پيشواى دين و دنيا معتبر دانستهاند دارا باشد ، بطوريكه از افراد عادى برترى داشته باشد و صفات الهى در او مجسم گرديده و بتعبير اماميه در زمين سايهء خدا باشد .
در اين صورت است كه سرپيچى از فرمان او سرپيچى از فرمان خداست اما اگر زمامداران داراى شرط اول و دوم نشدند ، طبيعى است كه بايد ، با قوهء قهريه مردم را خاضع كند . در اينجاست ؛ كه ظلم و فساد فراوان مىشود ، و پىدرپى حوادث ناگوارى واقع مىگردد .
جاى ترديد نيست كه نظريه اماميه درباره زمامدار - به صورت يك نظريهء علمى - كاملا صحيح است ولى تطبيق آن با وضع حاضر غير ممكن است .
بنابراين بايد زمامداران با اختيار و رضاى مردم حكومت كنند ، و در پرتو اين حقيقت است ، كه ما ميتوانيم حوادث ناگوار ، و زدوخوردهائى را كه بين زمامداران و ملتها واقع شده است تفسير كنيم و بگوئيم : علت اساسى همه اين حوادث ، استبداد زمامدار و منحصر كردن همه قدرتها در دست خويش است .
سؤال : چون استبداد منحصر كردن قدرت در دست يك يا چند نفر موجب فشار و آزار نسبت بهمهء فرقههاست ، چرا در اين كتاب فقط از رنجها و عذابهاى شيعيان گفتگو شده است ؟ !
پاسخ : چون شيعيان در زمامدار دينى و سياسى شرط مىكنند ؛ كه از هرگونه خطا و گناهى معصوم باشد ، يا كسى باشد كه معصوم او را از لحاظ لياقت