دست غيبى !
يكى از داستانهاى منصور داستانى است كه مسعودى در جزء سوم صفحه 317 مينويسد : منصور داخل منزل شد ، ديد خطى روى ديوار نوشته است ، اى ابا جعفر ! مرگت نزديك شده ، عمرت تمام شد و ناچار بايد امر خدا بيايد . « 1 »
اى ابا جعفر كاهن و منجم نميتوانند مرگ را بازگردانند نادان نباش . « 2 »
منصور وزير خود فضل بن ربيع را احضار كرد و گفت : مگر من دستور ندادم كه نگذار همهكس داخل منزل شود و بر اين ديوارها بنويسد ؟ !
فضل بن ربيع : چه نوشتهاند ؟
منصور : مگر نمىبينى اين دو بيت را ؟ !
فضل بن ربيع : به خدا قسم روى ديوار چيزى نيست !
اين داستان منصور شباهت زيادى بعمال استعمار دارد كه در حضور مردم از استعمارگران مذمت نموده ( و كرامات خود را ميگويند ) ولى مخفيانه بنفع استعمار گران انجام وظيفه ميكنند .
ما در اين چند جمله خواستيم دروغگوئى منصور را ثابت كنيم و حيلههاى او را آفتابى نمائيم و غرض اصلى ما در بحث از عقائد منصور براى روشن شدن سياست او نسبت بعلويين و پيروان آنان بود .
منصور و اولاد على ( ع )
خاندان بنى عباس باستثناء عبد اللّه بن عباس خانواده مجهول و گمنامى بودند و اگر منتسب برسول خدا ( ص ) نبودند ، نام آنان در تاريخ ذكر نميشد .
ولى خاندان على ( ع ) در جميع عصرها خانواده علم و دين بودند و قلوب مردم متوجه آنان بود : از امير المؤمنين ( ع ) و فرزندانش گرفته تا امام زين العابدين ( ع ) و حضرت باقر ( ع ) و صادق ( ع ) و . . . همه داراى شرافت و فضيلت بودند .
از اين رهگذر است كه بنى عباس براى كسب فضيلت خود را منصوب بعلى ( ع ) و اولاد وى و رسول خدا ( ص ) ميدانستند : بنى عباس در مجالس اولاد على ع
هامش
( 1 )ابا جعفر ! حانت وفاتك و انقضت * سنوك و امر اللّه لا بد نازل( 2 )ابا جعفر ! هل كاهن او منجم * يرد قضاء اللّه ام انت جاهل