گمشدهاش را به او برگردانيد .
سپس ديگرى برخاست و عرضكرد : اى امير مؤمنان براى بندهء گريخته دستورى فرما فرمود :
بخوان ( اين آيه را ) :
أَوْ كَظُلُماتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ
تا گفتارش :
وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ
( سورهء نور آيه 40 ) و آن مرد آن را گفت و بندهء فراريش بسوى او بازگشت .
سپس مرد ديگرى برخاست و عرضكرد : يا أمير المؤمنين براى ايمنى از دزدى چيزى بفرما زيرا كه پيوسته پشت سر هم شبها از من دزدى شود ؟ فرمود : چون ببستر خواب رفتى ( اين آيه را بخوان ) :
قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَيًّا ما تَدْعُوا
تا گفتارش :
وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً
( سورهء اسراء آيه 110 ) سپس امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : هر كس در بيابانى خالى از سكنه شبى را بسر برد و اين آيه را بخواند
إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ
تا گفتارش :
تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ
( سورهء اعراف آيه 54 ) فرشتگان او را محافظت كنند و شياطين از او دور شوند ، گويد : پس آن مرد ( يعنى مردى كه براى ايمنى از دزدى پرسش كرده بود ، يا مرد ديگرى ) رفت و بويرانهاى رسيد و شب را در آنجا خوابيد و اين آيات را نخواند ، پس شيطان بسراغش آمد و بينى آن مرد را گرفت ، رفيقش به او گفت :
مهلتش بده ، آن مرد ( از اين حرف ) از خواب پريد و آيهاى را ( كه حضرت فرموده بود ) خواند ، پس شيطان برفيقش گفت : خدا بينى تو را به خاك ماليد ، اكنون بايد تا بصبح او را محافظت و پاسدارى كنى ، چون صبح شد نزد امير المؤمنين عليه السّلام آمد و جريان را گفت و عرضكرد : در سخن شما شفاء و راستى يافتم ، و پس از بالا آمدن آفتاب بدان جا رفت و جاى موى شيطان را در زمين ديد .