تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه كلاويخو ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦

فصل هفدهم از تبريز تا اشبيليه

هنوز در تبريز منتظر وصول فرمان عمر ميرزا بوديم كه نامه‌اى با سفيران بنزد ما فرستاد مبنى برين كه نبايد به هيچ روى سراسيمه و پريشان باشيم و ازين گذشته هيچ موجبى براى دلتنگى و آشفتگى ما ازينكه عزيمت ما بسوى ميهن به تأخير افتاده است در ميان نيست و بايد خاطر آسوده داريم . بما گفتند كه همهء اختلافات موجود بين او و پدرش ميرانشاه به زودى بر طرف مىشود و پس ازين امر بىدرنگ ما را خواهد خواند و بما اجازه مرخصى خواهد داد . با اين حال پس از آنكه اين نامهء پر لطف بما رسيد ، در روز سه شنبهء ( بيست و هشتم ) آوريل ، روز جشن پطرس شهيد كه ما اسپانيائيها در خانه بوديم داروغهء شهر و منشى او با گروهى از ملازمان آمدند . همهء شمشيرها و ديگر اسلحهء ما را كه با خويشتن داشتيم گرفتند . آنگاه در بيرونى سراى را بستند و داروغه به ما خبر داد كه عمر ميرزا او را فرستاده است تا آنچه از كالا و دارايى داريم با خود ببرد و ضبط كند . ما در پاسخ گفتيم كه ناچاريم بهرچه آنان بخواهند تن دردهيم براى آنكه ما كاملا در اختيار و حيطهء اقتدار آنها هستيم . اما آنان بايد بخاطر داشته باشند كه ولينعمت ما پادشاه اسپانيا ما را بنزد پادشاه فقيد بعنوان يك سفارت دوستى و يگانگى فرستاده است و تا اين زمان همواره با ما به نحوى كاملا غير ازين ، با احترام و دوستى رفتار كرده‌اند . افسوس كه اعليحضرت
سفرنامه كلاويخو ( فارسى ) — صفحة 316 | روى گونسالس دو كلاويخو / مسعود رجب نيا