( 1 ) مصلحت دانى غنايم را بر مسلمانان حصّه كنى .
عباده گفت : از جملهء چندين صحابه ، به من چون افتادى و چرا در اين مهمّ نازك مرا اختيار مىكنى ؟
معاويه گفت : از جهت آنكه امير المؤمنين عثمان در نامهاى كه به من نوشته است چنان فرموده كه قسمت غنايم ، آن كس را فرمايى كه فاضلترين مردمان باشد . و از اين جماعت كه در موافقت و مصاحبت منند به نزديك من هيچ كس از تو فاضلتر نيست . به حكم سابقهاى كه تو راست ، در اسلام و خدمتها كه به حضرت مصطفى ( ص ) كردهاى .
عباده گفت : اين كار كسى ديگر را فرماى كه من بدان قيام نتوانم نمود .
معاويه گفت : لابد تو را تيمار اين مهمّ مىبايد داشت و خاطر مرا از آن فارغ بايد گردانيد .
فى الجمله آن شغل به رضا و نارضا به دو تفويض افتاد ، بدان قرار كه ابو الدرداء و ابو امامة الباهلىّ ، او را در تمشيت آن مقاسمت دهند .
القصّه ، معاويه هداياى بسيار درهم آورد و كنيزكى در غايت حسن و جمال و نهايت غنج و دلال كه از جزيرهء قبرس آورده بودند با آن امضا كرد و بر دست عبدة بن عبيد السلمىّ [ 42 ] نزد عثمان فرستاد و خدمتى نوشت و كيفيّت حال شرح داد . چون نامهء معويه و آن ظرايف و هدايا نزديك امير المؤمنين رسيد ، و خمس غنايم آن جزيره كه پيش از اين رسيده بود ، عظيم خوشدل گشت و بارى تعالى را شكرها گزارد . چون آن كنيزك با جمال را بديد رسول را بگفت :
اين كنيزك از خمس است ؟
رسول گفت : نه ، بلكه از غنايم جزيره نصيب معاويه رسيده بود ، به وجه هديه خدمت امير المؤمنين فرستاده است .
امير المؤمنين او را گفت : نام تو چيست ؟
رسول گفت : نام من عبدة بن عبيد [ است ] .
گفت : تو با مسلمانان به جزيرهء قبرس بودى ؟
گفت : بودم . [ 118 ب ] فرمود كه : مرا حال آن جزيره تقرير كن و طول و عرض آن جزيره را شرح ده .
عبده گفت : جزيرهاى است فراخ پر نعمت و طولانى و عريض . اهل آن جزيره
هامش
[ ( 42 ) ] ت : عبيدة بن عبيد السلمى ، ل : عبيد بن السلمى .